« | Main | »

بچه ها بياين يه قصه
يه قصه درسته
از همونا که سر داره
که يکي بود , يکي نبود
دختري بود , پنجه ماه
چه خانومي , چه چيزي
بشور و بپز , بساب و بخر
سرش به زير , پاهاش به راه
بي سر و صدا
فقير بود ؟ , خيالي نيست
آخه مي دوني
تو قصه
تو قصه درسته
هميشه از پشت کوه
يا يه جاي خيلي دور
يه پسر مي آد که پول داره
خوبه , خوشه , فاميل داره
که حتي با يک نگاه
يک دل چيه که صد دل
واله و شيدا مي شه
بعدش چي ؟
زندگيشون سخت مي شه
نامادري دختره يا که باباي پسره
سنگ پشت سنگ مي اندازن
اما چي چي ؟
غافلن
که اين دلا دل نمي شن
تا آخر قصه بشه
با ضرب و زور
با قهر و تر
دل به دلدار مي رسه
بدها پشيمون مي شن
خوبها چه خندون مي شن
يه قصه درسته
که آخرش بد نمي شه
حالا گيرم که سخت باشه
اما نشد که نداره
قصه ما که سر رسيد
کلاغه هم خونش رسيد
اون دختره که ماه بود
با پسره که شاد بود
تا آخر عمرشون
خوب و خوش و سلامت
چه زندگي اي کردن
ما که خودمون نديديم
به گوشمون هم نشنيديم
اما خيال کرديم
که همچين کاري کردن !


--------