« | Main | »

آغاز جنگ ,
زمان خداحافظي
من , يک فرمانده شجاع
منتظر شب
که در تاريکي اش
پنهان شوم
من
سوار بر اسب چوبي ام
با تفنگ چوبي ام بر دوش
دست در دست سرباز چوبي ام
رو به پنجره باغ
چشم در چشم ماه نقره فام دوخته ام
با گوش هاي تيز شده
دوازده ضربه که نواخته شود
حرکت مي کنم

--------