« | Main | »

نفس عميق مي کشم , يک , دو , سه , دود گازوييل تا ته ريه هايم نفوذ مي کند , اشکال ندارد شايد همراه اين گازوييل کمي هم بوي اول مهر وارد شش هايم شده باشد.
فردا اول مهر است , تمام سالهايي که اول مهرش برايم معنا داشت از جلوي چشمم مي گذرد , اول مهر , مدرسه , کلاس , بوي لوازم التحرير نو , زبري روپوش هاي نو , ديدن دوباره دوستهاي قديم .
مدرسه با همه خوبي ها و بدي هايش.
حالا گيرم که يک قسمت از خاطرات هم دلپذير نباشد , گيرم که صف بستن ها و شعار دادن ها چيزي جز مرگ براي بقيه خواستن نبود , گيرم که به اندازه روزهاي عمرمان صلوات فرستاديم وبراي زنده ماندن اين و آن دعا کرديم.
مدرسه بود و عشق ياد گرفتن , دانستن , حالا گيرم کنار فيزيک و رياضي و ادبيات , ديني هم خوانديم. گيرم که کنار ورزش و زنگ تفريح و جوک و شوخي و خنده بهشت و جهنم هم برايمان رسم شد. آموختن , آموختن است , تا ياد نگيري و نفهمي تشخيص خزعبل دادن کار سختي است. از چيزهايي که خواندم و ياد گرفتن پشيمان نيستم , همين ياد گرفتن ها بود که به من قدرت تشخيص داد , فقط تاسفم از اين است که مي توانستم بيشتر ياد بگيرم و نگرفتم. براي ياد گرفتن که هيچ وقت دير نيست اما افسوس سالهاي رفته را نمي شود کاري کرد.
دوازده سال مدرسه گذشته است , ياد شعرهاي دوران مدرسه " آغاز مدرسه , فصل شکفتن است " و من که مصرانه شعر را مي خواندم و مي گفتم "همشابربي سلام" و قهقه هاي مادرم هنوز در گوشم است . اولين سال مدرسه و مريضي من , دلواپسي از اينکه يک روز غيبت کردم و از درس جديد که "غ" بود عقب افتادم , مادرم که حرف "غ" را برايم درس داد و مثال زد و من که مثالش را قبول نداشتم , روز بعد از مريضي , شادي من از اينکه سر مشق "چراغ" مادر همان "چراغ " معلم است و يک نفس راحت از اينکه مادرم هم چيزهايي بلد است .
سال اول راهنمايي و آغاز موشک باران , اولين روز حمله , بحث من و مادر که " لازم نيست مدرسه بروي " و من که "از درس عقب مي افتم" , پيروزي من و فرياد مادر "که چه چشم سفيدي دختر" . سالهاي دبيرستان , جنگ نابرابر ما و ناظم و مدير , که در اين لباسهاي مدرسه کمي زيباتر به نظر برسيم , ياد گرفتن اينکه لازم نيست همه چيز را همه جا گفت , فهميدن اينکه دنيا آنقدرها هم که به نظر مي آيد کوچک نيست , اينکه چقدر نمی دانی , اينکه زندگي فقط آني نيست که ما داريم , درک اينکه مردم سرزمين من چه بر سرشان گذشته , چه تاريخي , چه تجاربي , چه اشتباهاتي , . جوانه زدن عشق و علاقه به کشورم , به سرنوشتم , به دنيايم.
حالا همه اين سالها گذشته , خوب يا بد , گذشته و براي من جز کوله باري از فکر و خاطره و تجربه چيزي به جا نمانده. من اما , هنوز قصد رفتن دارم , رفتن , دانستن , فهميدن , آموختن , عمل کردن.
انگار کن که هر روز اول مهر است , که هر جا مدرسه است .....
به آنچه آموخته ام عمل مي کنم , به اندازه خودم , به اندازه سهمي که در اين سرزمين دارم , به اندازه عشقي که به کشورم دارم , به اندازه ديني که به اين آب و خاک حس مي کنم , اين سرزمين به من هم ارث رسيده است , از نياکانم , که خيلي هايشان يا نياموختند يا از آموخته هايشان استفاده نکردند , از نياکاني که بعضا نگهداران خوبي نبودند , من اما سعي مي کنم بهتر از آنان باشم , مي خواهم آنچه براي فرزندانم به ارث مي گذارم چيزي جز آزادي و عدالت نباشد. سرزميني آزاد با مردماني آزاده .


--------