" /> مریم گلی: September 2004 Archives

« August 2004 | Main | October 2004 »

September 28, 2004

عمو زنجير باف
بله ؟
زنجير منو بافتي؟
بله!
پشت کوه انداختي؟
نه خير!
واسه چي آخه؟
اين زنجير بود ؟ بلا بود!
حلقه هاش تا به تا بود
يه حلقه اش پر لکه اس
يه چند تاش هم شکسته اس
يکي سبز , يه نارنجي
يکي اه اه چه رنگي
جنس ات اصلا جور نبود
يک حلقه ات کورِ کور بود
راستش رو بگو بدونم
اين حلقه هاي ناجور
رنگْ رنگ و جور واجور
رو از کجا اوردي؟
مال بقيه رو خوردي؟
من عمو زنجيربافم
خيلي وقته مي بافم
زنجير ها جورِ جورن
خوش دست و خوش نشونن
اما اينکه تو دادي
حالم رو جا اوردي
من زنجيرت رو بافتم
اما جايي ننداختم
اين همه سال که بافتم
آبرومو گذاشتم
اينو بندازم پشت کوه
همه مي گن واه ! چي بود؟
بابات اينو ببينه
شب نمي آد به خونه
چيزي برات نمياره
يا اگر هم بياره
پشت در جا مي ذاره
با اين زنجير که داري
از سکنه حوالي
خوش نداره هيچ کسي
صداشو در بياري


--------

September 27, 2004

روزگارمان را مي بيني نازنين؟
از دار دنيا
چهار تا گنجشک هم نداريم
که بارِ سنگينِ "عادت ديدنت" را
با هم قسمت کنيم

*****

تصويرِ هر روزه
که لحظات سخت
جلوی چشمم رژه می رود
گلهای ريز بنفش لب جوی است
اول پاييز
هوس بهار کرده ام.

--------

September 21, 2004

نفس عميق مي کشم , يک , دو , سه , دود گازوييل تا ته ريه هايم نفوذ مي کند , اشکال ندارد شايد همراه اين گازوييل کمي هم بوي اول مهر وارد شش هايم شده باشد.
فردا اول مهر است , تمام سالهايي که اول مهرش برايم معنا داشت از جلوي چشمم مي گذرد , اول مهر , مدرسه , کلاس , بوي لوازم التحرير نو , زبري روپوش هاي نو , ديدن دوباره دوستهاي قديم .
مدرسه با همه خوبي ها و بدي هايش.
حالا گيرم که يک قسمت از خاطرات هم دلپذير نباشد , گيرم که صف بستن ها و شعار دادن ها چيزي جز مرگ براي بقيه خواستن نبود , گيرم که به اندازه روزهاي عمرمان صلوات فرستاديم وبراي زنده ماندن اين و آن دعا کرديم.
مدرسه بود و عشق ياد گرفتن , دانستن , حالا گيرم کنار فيزيک و رياضي و ادبيات , ديني هم خوانديم. گيرم که کنار ورزش و زنگ تفريح و جوک و شوخي و خنده بهشت و جهنم هم برايمان رسم شد. آموختن , آموختن است , تا ياد نگيري و نفهمي تشخيص خزعبل دادن کار سختي است. از چيزهايي که خواندم و ياد گرفتن پشيمان نيستم , همين ياد گرفتن ها بود که به من قدرت تشخيص داد , فقط تاسفم از اين است که مي توانستم بيشتر ياد بگيرم و نگرفتم. براي ياد گرفتن که هيچ وقت دير نيست اما افسوس سالهاي رفته را نمي شود کاري کرد.
دوازده سال مدرسه گذشته است , ياد شعرهاي دوران مدرسه " آغاز مدرسه , فصل شکفتن است " و من که مصرانه شعر را مي خواندم و مي گفتم "همشابربي سلام" و قهقه هاي مادرم هنوز در گوشم است . اولين سال مدرسه و مريضي من , دلواپسي از اينکه يک روز غيبت کردم و از درس جديد که "غ" بود عقب افتادم , مادرم که حرف "غ" را برايم درس داد و مثال زد و من که مثالش را قبول نداشتم , روز بعد از مريضي , شادي من از اينکه سر مشق "چراغ" مادر همان "چراغ " معلم است و يک نفس راحت از اينکه مادرم هم چيزهايي بلد است .
سال اول راهنمايي و آغاز موشک باران , اولين روز حمله , بحث من و مادر که " لازم نيست مدرسه بروي " و من که "از درس عقب مي افتم" , پيروزي من و فرياد مادر "که چه چشم سفيدي دختر" . سالهاي دبيرستان , جنگ نابرابر ما و ناظم و مدير , که در اين لباسهاي مدرسه کمي زيباتر به نظر برسيم , ياد گرفتن اينکه لازم نيست همه چيز را همه جا گفت , فهميدن اينکه دنيا آنقدرها هم که به نظر مي آيد کوچک نيست , اينکه چقدر نمی دانی , اينکه زندگي فقط آني نيست که ما داريم , درک اينکه مردم سرزمين من چه بر سرشان گذشته , چه تاريخي , چه تجاربي , چه اشتباهاتي , . جوانه زدن عشق و علاقه به کشورم , به سرنوشتم , به دنيايم.
حالا همه اين سالها گذشته , خوب يا بد , گذشته و براي من جز کوله باري از فکر و خاطره و تجربه چيزي به جا نمانده. من اما , هنوز قصد رفتن دارم , رفتن , دانستن , فهميدن , آموختن , عمل کردن.
انگار کن که هر روز اول مهر است , که هر جا مدرسه است .....
به آنچه آموخته ام عمل مي کنم , به اندازه خودم , به اندازه سهمي که در اين سرزمين دارم , به اندازه عشقي که به کشورم دارم , به اندازه ديني که به اين آب و خاک حس مي کنم , اين سرزمين به من هم ارث رسيده است , از نياکانم , که خيلي هايشان يا نياموختند يا از آموخته هايشان استفاده نکردند , از نياکاني که بعضا نگهداران خوبي نبودند , من اما سعي مي کنم بهتر از آنان باشم , مي خواهم آنچه براي فرزندانم به ارث مي گذارم چيزي جز آزادي و عدالت نباشد. سرزميني آزاد با مردماني آزاده .


--------

September 19, 2004

شادي کنان
دست افشان
پايکوبان
به استقبال پاييز برويم
جدي لازم است؟
که براي اين پاييز فکستني
که نه آرامشي دارد
نه باراني
نه هواي تميزي
نه برگهاي زرد و قرمز به زمين ريخته اي
انقدر احساسات به خرج دهيم؟
از اين پاييز
جز
ترافيک کور و گره خورده
و وارونگی هوا
چيزی نصيب ما نمی شود!

--------

September 16, 2004

آغاز جنگ ,
زمان خداحافظي
من , يک فرمانده شجاع
منتظر شب
که در تاريکي اش
پنهان شوم
من
سوار بر اسب چوبي ام
با تفنگ چوبي ام بر دوش
دست در دست سرباز چوبي ام
رو به پنجره باغ
چشم در چشم ماه نقره فام دوخته ام
با گوش هاي تيز شده
دوازده ضربه که نواخته شود
حرکت مي کنم

--------

September 09, 2004

مي بيني لامصب عجب زود مي گذره ..خاطره هاي به نظر مال ديروز و پريروز همه اش مال 10 – 12 سال پيشه ! خلاصه اين روزهاي زندگي بدجوري تند مي گذره تا چشم به هم بذاری مي بيني يکي دو سال ديگه دهه سوم زندگيت هم تموم مي شه . نمي دونم چقدر ديگه اش مونده اما دلم مي خواد از اونچه که رفته پربارتر باشه ... شوخي شوخي 28 تموم شد رفتم تو 29!


--------

September 08, 2004

يادمان نرود اينکه درس خوانده ايم , به دانسته هايمان افزوده ايم , فهميده ايم , به مدارج بالا رسيده ايم نه به علت برتري ما , بلکه فقط و فقط به اين دليل است که آنچه حق ما بوده در اختيارمان قرار گرفته .
يادمان باشد که آموختن , دانستن , حق طبيعي تک تک انسانهاي اين کره خاکي است . پس درس خواندن تو هيچ ربطي به بهتر بودن تو ندارد , ممکن است که اين درس خواندن به بهتر شدنت کمک کرده باشد اما يادت نرود که اگر همسايه ات نتوانسته مثل تو درس بخواند علتش اين بوده که جايي , کسي حق اش را ضايع کرده است . وگرنه اين آموختن جايزه اي نبوده که به تو به خاطر بهتر بودنت هديه شود.
حالا که تو به حق ات رسيده ای , اگر دانسته هايت باعث شود که به کسي کمک کني , يا حقي که ناحق شده را احيا کني , شرايطي فراهم کني که حتي يک نفر بتواند به اين حق طبيعيش برسد يعني از آنچه انباشته اي خوب استفاده کرده اي. و اگر تمام آنچه در ذهنت جمع آوري کرده اي به بهتر شدن زندگي بقيه کمک نکند بدان که مفت باخته اي گيرم که با بهترين مدارج از بهترين محل ها فارغ شده باشي.
تمام.

--------

September 06, 2004

جيغ و داد و خنده
لپهاي گل انداخته
شادي , نشاط و سرور
توی فضا موج می زند
تاس ها را مي ريزيم
خانه ها را
چند تا يکي رد مي کنيم
از نردبان بالا مي رويم
سر مست لذت
گاهي آن وسطها
به سرِ مار مي خوريم
بي خيال
به پايين سر مي خوريم
دو خانه مانده به آخر
دهن مار
قورتمان مي دهد
بازي را از سر شروع مي کنيم
اما
صفحه را که مي بنديم
بازي يادمان مي رود
با اولين نردبان
مست غرور مي شويم
و اولين مار
زندگيمان را نابود مي کند
زندگی را چه سخت بازی می کنيم !

--------

September 01, 2004

بچه ها بياين يه قصه
يه قصه درسته
از همونا که سر داره
که يکي بود , يکي نبود
دختري بود , پنجه ماه
چه خانومي , چه چيزي
بشور و بپز , بساب و بخر
سرش به زير , پاهاش به راه
بي سر و صدا
فقير بود ؟ , خيالي نيست
آخه مي دوني
تو قصه
تو قصه درسته
هميشه از پشت کوه
يا يه جاي خيلي دور
يه پسر مي آد که پول داره
خوبه , خوشه , فاميل داره
که حتي با يک نگاه
يک دل چيه که صد دل
واله و شيدا مي شه
بعدش چي ؟
زندگيشون سخت مي شه
نامادري دختره يا که باباي پسره
سنگ پشت سنگ مي اندازن
اما چي چي ؟
غافلن
که اين دلا دل نمي شن
تا آخر قصه بشه
با ضرب و زور
با قهر و تر
دل به دلدار مي رسه
بدها پشيمون مي شن
خوبها چه خندون مي شن
يه قصه درسته
که آخرش بد نمي شه
حالا گيرم که سخت باشه
اما نشد که نداره
قصه ما که سر رسيد
کلاغه هم خونش رسيد
اون دختره که ماه بود
با پسره که شاد بود
تا آخر عمرشون
خوب و خوش و سلامت
چه زندگي اي کردن
ما که خودمون نديديم
به گوشمون هم نشنيديم
اما خيال کرديم
که همچين کاري کردن !


--------

حذف شد

--------