« | Main | »

حالم که خوب است , مي گيم و مي خنديم و کار مي کنيم...گاهي هم سر به سر هم مي گذاريم.چند وقتي است که زياد کار نداريم , نه که من بقيه هم همينطور ..روزنامه هايم کلي سرقفلي پيدا کرده اند.بچه ها راه مي روند , حرف مي زنند , شلوغ مي کنند , بچه اين يکي کنکور اول شده , آن يکي سالگرد ازدواجش است , مي گويند که ديشب چه کرده اند و برنامه امشبشان چيست ...زندگي بدجوري جريان دارد حتي برق هم که مي رود شدت زندگي بيشتر مي شود.
نزديک چهار که مي شود زنگ مي زني که با هم برويم. کاري ندارم که بمانم براي چهار و ربع قرار مي گذاريم. هنوز کامپيوتر را خاموش نکرده ام که اجل معلق ظاهر مي شود , اين اجل معلق ما , هميشه , راس ساعت چهار پيدايش مي شود . گاهي به شکل آقاي "د" گاهي به شکل آفاي "ص" , البته "م" و "ب" و "ح" و ... هم هستند. مي خواهد چيزي بفرستد ؟ چيزي بگيرد ؟ يا خيلي ساده فقط من را ديوانه کند!
چشمم به عقربه هاست که زود از چهار و ربع گذشتند , نزديک نيم خبرت مي کنم که ديرتر مي آيم , پنج شد , لبريز شده ام , از خشم , عصبانيت , دلم مي خواهد بلند شوم بيايم پايين و به در تمام ماشين ها لگد بزنم , تمام نمي شود , نمي شود , نمي شود , بغضم مي گيرد , بدون دليل , حالا گيرم نيم ساعت هم ديرتر شود , تحملش نيست , تمام اجل هاي معلق به ذهنم مي آيند و مي زنم زير گريه , مريم مي پرسد چه شده , صدايم مي لرزد , با ايما و اشاره حاليش مي کنم و اشک هايم گوله گوله مي ريزند , جاي من مي نشيند و مي گويد تو برو , من هستم ... مي دوم , نفس عميق مي کشم که بقيه اش نريزد , تو را که مي بينم باز سرازير مي شود , چه مي دانم عقده چند ساله است انگار!
زنگ تلفن تمام نمي شود , "فلان چيز را کجا گذاشته اي" , "فلان کار را چطور بايد کرد" ... کلافه ام مي کنند , مي گويم توي راهم نمي توانم صحبت کنم و خلاص , پا را که از در شرکت بيرون مي گذارم کار برايم تمام شده اما اجل هاي معلق اين را نمي فهمند.
پياده که راه مي روم حالم بهتر مي شود , يکريز براي سايه حرف مي زنم , با ربط و بي ربط , مي فهمم که هنوز کلافه ام , ديوانه که مي شوم حرف زياد مي زنم. حمام آخر شب حالم را باز هم بهتر مي کند , اينها را هم که مي نويسم سبک تر مي شوم , دو فدم ديگر خواب است و فردا همه اينها يک خاطره دورند. فردا روز ديگري است , بايد حواسم را جمع کنم , بالاخره حق اجل معلق را کف دستش مي گذارم.

--------