« | Main | »

پنجشنبه ظهرها يک چيز ديگري است , کمي از ظهر گذشته که مي رسم خانه , هنوز دستم براي باز کردن در نرفته که در باز مي شود , يک , دو , سه , چهار , دهنم باز مي ماند , نفر پنجم آشناست , مال سلماني روبروست , يادم مي افتد که برق رفته بود و خنده ام مي گيرد. سلماني آنور خيابان است , روزهاي پنجشنبه بره کشانشان است , عروس از در و ديوار مي ريزد , برق اگر برود سلماني تاريک مي شود , انقدر که چشم نمي بيند , عروسهايشان را مي آورند خانه ما , تو راهرويي که به طرف حياط مي رود صندليها را مي گذارند و عروسها را تند تند آرايش مي کنند , آنجا نور خوب است.
صحنه جالبي است , مثل اردک و جوجه هاش از وسط خيابان رد مي شوند , ياد کارتون هاي والت ديسني مي افتم , پادوي سلماني جلو مي رود و عروسها , دامن به دست , از وسط خيابان رد مي شوند , يک , دو , سه , چهار , اينها گروه آخر بوده اند.
هوس مي کنم سري به سلماني بزنم , زنگ مي زنم ببينم ايران خانوم وقت دارد , که دارد , خيابان شلوغ است , دامادها , با کت و شلوار , آلان گيلان کرده , زير ظل آفتاب دم ماشين ها ايستاده اند تا نوبتشان شود و صدايشان کنند.... ماشين ها هم پشت سر هم صف بسته اند , هم صحنه شادي است هم تو را ياد صف کوپن مي اندازد!
آن پايين اما محشر کبري است, زير دست ايران خانوم نشسته ام که موهايم را مش کند , از توي آينه مي شمرم , 15 تايشان را مي بينم , چشمم خسته مي شود , بعضي ها کارشان تمام شده نشسته اند تا داماد برسد , بعضي دارند آماده مي شوند و نوبت بعضي ها هنوز نرسيده , آنجا هر کسي يک عروس بالقوه است , صدايش که مي کنند از جا مي پرد , يک تاج از کيفش در مي آورد و روي صندلي مي نشيند , عروسها شکل همند , موهاي شينيون کرده حلقه حلقه , بالاي سرشان جمع شده , يک تاج هم تپانده اند جلوي سر ... ترتيبش اينطوريست که اول موها را درست مي کنند , کم نيستند دخترهايي که با بلوز و شلوار نشسته اند و يک تاج به سرشان نصب شده , بعد لباس مي پوشند , ناخن هايشان را لاک مي زنند و آخرش هم آرايش مي کنند (جاي دو مورد آخر گاهي عوض مي شود ) , لباس هاشان اکثرا کرايه ايست , از کثيفي پايينشان پيداست , براي خودشان رژه مي روند و تمام موهاي روي زمين را جارو مي کنند , يکي مي گويد موهايش را توي صورتش نريزند , آن يکي انقدر به هر دسته مو تافت مي زند که موها شبيه جارو مي شود بعد راحت لوله اشان مي کند و سنجاق مي زند , فکر مي کنم اگر اين تافت ها را به سر من زده بودند به جاي عروسي مي رفتم زير دوش , ايران خاونم زير لب غر مي زند , به خانم بغلي مي گويد "اين عروسها تاريخ مصرف دارند دو روز ديگر تاريخ مصرفشان تمام مي شود" و بعد هم ريسه مي رود. دختري بغل دستم مي نشيند , آرايشش کرده اند , سايه چشمهايش يک جوري است , ايران خانوم مي گويد "اين مدل فشن تي ويه؟" , "انگاري مشت خورده تو چشمش! " , رو مي کند به من که " وقتي برق رفت همه اومدن خونه شما به جز من و نوشين و زري و.., زری هم تند تند داشت مو کوتاه مي کرد , اون که تو نور گند مي زنه واي به تاريکي " و باز مي خندد.
به قيافه دخترها نگاه مي کنم , مواظبند که لباسشان به جايي نگيرد , لاکشان خراب نشود , هي توي آينه خودشان را چک مي کنند , بعضي هم اضطراب دارند اما هر چه مي گردم يکي را که صورتش شاد و سرحال باشد و بخندد پيدا نمي کنم , رس عروسها را کشيده اند , دلم مي خواهد بفهمم پشت اين صورتهاي يکسان چه مي گذرد , دعا مي کنم امشب شادترين شب زندگيشان نباشد , دعا مي کنم شاديشان روزهاي بعد بيايد , کارم تمام شده , از لا به لاي عروسها رد مي شوم , مي روم آانور خيابان , خانه , زن داد مي زند آقاي ميلاني , عروستان حاضر است.


--------