« | Main | »

من
ميان همسايگانم محصور بودم
بي سر و صدا
زندگي مي کردم
من
به چارديواري ام عشق مي ورزيدم
به آرامش
و سکوتي
که هديه اطرافيانم بود
اما ناگهان
راهي باز شد
جلوي پايم
مجبور به حرکت شدم
دلم اين را نمي خواست
زندگي ام را دوست داشتم
در دلم
به آن سرباز احمق
که دو خانه به جلو پريده بود
لعنت فرستادم

امضا
فيل

--------