« | Main | »

کج کلاه خان

چيزکي گفته ام , نه از روي غرض و مرض , چه مي دانستم به تريج قبايت بر مي خورد , فکرش را هم نمي کردم حرف بدي زده ام , اما انگار بد گفته ام , که حسابي در دلت مانده.
تو بر من ببخش , از قصد که نبوده , تو که بچه کويري , من که کوير را نديدم اما می گويند شبهاي آنجا , آسمانش به زمينش نزديکتر است , ستاره ها در دسترسند , تازه روي تپه شني هم که بشيني , هر چه شهاب سنگ ببارد , همه را مي بيني. من از صحرا کينه شتري را هم شنيده ام , بد سليقه ام , نه ؟
حالا غرض از همه اين حرفها , حالا که مسافر بمي , که براي بچه ها بازي کني , برايشان نقاشي بکشي و سرشان را گرم کني که يتيمی از يادشان برود نمي خواهم دلچرکين بروي. اگر چيزي در دلت مانده بگو و خلاص


--------