« | Main | »

روزهاي تعطيل هم ديگر چنگي به دل نمي زند. قبلا روزها رو براي رسيدن تعطيلي مي شمردم اما حالا , نمي دانم , من بي برنامه شدم يا روزهاي تعطيل ديگر لطف خودش را از دست داده .
امروز نوبت پرستاري مامان است , قبل از اينکه از خواب بيدار شوم رفته است . خونه ساکت است , هر کس سرش به کار خودش گرم است , نه تلويزيوني نه فيلمي نه صدايي . من هم در سکوت سر مي کنم . اين موقعيت به نظرم از تنهايي خيلي بدتر است , وقتي تنهايي مي تواني خودت را توجيه کني که اين حالت ها مال تنهاييست اما وقتي وسط خانواده وفاميل زندگي مي کني و حس تنهايي داري چه جور مي خواهي خودت را توجيه کني ؟
اينجا هم که دارالشفا شده , هر جا که احساس کمبود مي کنم , براي پر کردن خلا , خودم را يک جوري به اينترنت وصل مي کنم . شايد احمقانه باشد آدم نيازهاي واقعيش را در محيط مجازي دنبال کند.
روزهاي هفته آنقدر کارهاي مختلف براي خودم جور مي کنم ,چه با ربط و چه بي ربط , که خسته بشم , که زمان زيادي نياورم , که زود بخوابم , نخواهم فکر کنم که چرا هر جا بحث مي شود , هر جا مرا به کاري ترغيب مي کنند , يا مجبور مي کنند آخر همه اش به قدرت , ثروت و يا شهرت ختم مي شود. که چقدر بايد توي دلم (اگر بهشان بگويم پوزخند مي زنند) بگويم که قرار نيست من هم آنچه شما از خودتان مي خواهيد از خودم بخواهم . من نه مي خواهم دانشمند شوم , نه ثروتمند , نه قدرتمند , نه مشهور , نه مي خواهم بار آينده را ببندم , نه مي خواهم سرمايه گذار باشم , نه مي خواهم آنجور که شما شديد خانواده دار بشم . گاهي بعضي ها پيدا مي شوند که اينها را برايشان بگويم اما جوابشان با هم يکي است که اگر اين ها را مي خواهي بايد بروي , اينقدر اين حرف را شنيده ام که ديگر قبل از اينکه بگويند از چشمهايشان مي خوانم .
رشته هايم دانه دانه با اطرافيان قطع مي شود. دلم را خوش کرده ام به دوستان تازه ام , به دور همي هاي گاه به گاه , تئاتري , سينمايي , کنسرتي , تولدي ..چه مي دانم از همين چيزها ... چقدر دلم لک زده براي محبت . مي دانم بعضي از اطرافيانم مرا دوست دارند اما هيچ کس چيزي نشان نمي دهد . اين درست که من مي دانم حسشان چيست اما گاهي دلم مي خواهد اين را بشنوم , همان يک احوال پرسي ساده , يک خوش و بش کوتاه , نه که فکر کني منظورم يک عمل بزرگ است .
خوب ديگر اين هم ضعف اخلاقي من است , دوست دارم به من توجه شود , دلم مي خواهد تاييد شوم , تعريف بشنوم , اگر اينها نباشد فکرهاي احمقانه سرم مرا از پاي در مي آورد . بد وضعيتي شده آدم همه چيز را بايد گدايي کند.
سرم درد مي کند , چند روزي است زياد سر حال نيستم , خواب توي چشمهايم نشسته , اين چند روزه , بيشتر طول روز گيج خواب بوده ام , حتي 3 ساعت خواب بعداز ظهر امروز هم سر حالم نکرده.


--------