« | Main | »

خانه مادربزرگه دوشيفته شده . ... ديگر نمي شود تنهايشان گذاشت , بلند و کوتاه کردن مادربزرگ يکي قوي تر از پدربزرگ را مي خواهد. غدا زياد نمي خورد , همانها هم آب مي شود و توي شکمش جمع مي شود. ضعيف شده , بعضي روزها بهتر است بعضي روزها بدتر ...نمي تواند راه برود , صندلي چرخدار آورده ايم که فاصله تخت تا دستشويي را راحت تر طي کند , دستشويي را هم تنها نمي تواند برود , حمام هم همينطور.
بيشتر وقتها خواب است , اثر قرصهاست , گيج و منگ مي کند لامصب . دخترخاله هايش زياد به ديدنش مي آيند (جانش برايشان در مي رود) , چشمش به آنها که مي افتد پقي مي زند زير گريه . دلم مي گيرد براي زني که سالها قدرت اول امپراطوري کوچکش بوده و حالا براي دستشويي رفتن محتاج ديگران است .

***

دو روز ديگر بيشتر نمانده ؟ پيدايت نيست , مي دانم که سرت شلوغ است . کلي کار که داري , کلي احساسات جديد هم هست که بايد سر و کله اشان بزني , خوب ديگر آدم هر روز که داماد نمي شود . مبارک باشد , بالاخره اين بحران سي سالگي کار دستت داد ! (شوخي مي کنم ها , حالا پس فردا خانمت پوست سرما را نکند!) , همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد , نه ؟ شايد هم براي ما اينجور بوده . زندگي همين جور است ديگر , آدم چشم باز مي کند مي بيند هزار اتفاق ريز و درشت افتاده و انقدر زود هيچ نفهميده. باز هم مي گويم مبارک باشد.

***

سرگشتگي هم بد درديست
توي گرما و شلوغي
راهها را گز مي کنم
از شرق به غرب , جنوب به شمال
و بر عکس
چشمهايم به ساعت
به کيلومتر شمار
به در جه بنزين
سرگشتگي هم بد درديست
براي يک لبخند ؟
يک گپ دوستانه ؟
دو خط نوشته ؟
يک دوستي صادفانه ؟
يک عشق ناب ؟
نمي دانم
راهها را گز مي کنم
براي زندگي
آخر مي داني که
زندگي ادامه دارد
چه من باشم
چه نباشم

--------