« | Main | »

براي تو , که اول قرار بود دو خط باشد اما تبديل به يک نامه سرگشاده شد!
نمي دانم حالت چطور است , فهميدنش سخت است . بالاخره اينکه مرزها را بشکني و تا آن ور مرز بري و برگردي بايد يک تغييري درت ايجاد شود.
هنوز حرفهايت را نشنيده ام , به قول خودت يکطرفه به قاضي رفته ام , حتما تو هم دلايلي داشته اي (درست يا غلط) آخر بدون دليل که آدم کاري نمي کند , اما :
زندگي هميشه صاف نيست , بالا و پايين دارد , چپ و راست دارد , البته بالا و پايين و چپ و راست آدمها با هم فرق مي کند , يکي راحت تر مي رود يکي سخت تر , بعضي وقتها تو سربالايي گير مي کنند گاهي هم از شدت خستگي قل مي خورند اون پايين .
بالاخره بايد يک راهي را انتخاب کنند اما هميشه اولين و آسانترين راه بهترين نيست . اين راه اول هم مثل مرغ توي عزا و عروسي است , نه شرط سني دارد نه جنسيت مي شناسد , نود درصد اوقات هم اولين راهي است که به ذهن همه مان خطور مي کند.
من هم از اين فکر ها به سرم آمده , اما آن شب که خواب ديدم زير کاميون له شدم از وحشت تا صبح خوابم نبرد , خيلي ها از اين فکر ها دارند اما موقع رانندگي حواسشان جمع است , از خيابان که مي گذرند اطراف را مي پايند , مريض که مي شوند مي دوند دکتر , مي فهمي چه مي گويم ديگر ؟
من مشکلم اين است که به يک گوشه از زندگيم چسبيده ام , تک مضرابي را که نواخته شده دست و دلم نمي رود ول کنم . به نظر من اين فکر ها مال دو گروه است , آنها که به يک گوشه چسبيده اند يا آنها که از همه گوشه ها بريده اند , تو چه فکر مي کني؟
مي داني من فکر مي کنم ما رشد نکرده ايم , يا يک قسمتهايي بيشتر از قسمتهاي ديگر رشد کرده , نکته اصلي را نگرفته ايم .
مي خواهم بفهمم در فکرت چه گذشته , مي خواستي چيزي يا کسي يا خودت را امتحان کني ؟ اطرافيانت را بسنجي ؟ قدرتت را نشان بدي ؟ از زير فشار رها بشي ؟ انتقام بگيري يا اصلا اينکه راحت بشي ؟
نمي دانم هميشه به نظرمي امد که تو انگيزه هاي قوي داري , مي داني چه مي خواهي , حالا گيرم که براي رسيدن به هدفهايت کمي معطل مي شدي پس من چه بگويم که انگيزه هاي قوي ندارم ؟
فکر مي کردم زندگيت را فهميده اي , يعني مي داني از اين راضي هستي و از آن ناراضي , که تلاشت را مي کني که نارضايتي ها را محو کني و رضايت جايش را بگيرد.
ببين , خيلي از ما را دلخوشي هاي کوچک به زندگي راغب مي کند ( خوش به حال آنها که دلخوشي هايشان بزرگ است ) به نطرم همينکه بفهمي اطرافت چه مي گذرد , بفهمي دوستاني داري که دلشان مي خواهد عصر پنجشنبه اشان را با تو بگذرانند , با تو تئاتر بروند , فيلم ببينند , بحث کنند , تو را زير ذره بين بگذارند , خوبي و بديت را بگويند , برايت وقت بگذارند , دلشان بخواهد کمکي بکنند , از راه دور براي ديدنت بيايند , نوشته هايت را بخوانند , نظرشان را بگويند , با تو بخنددند و گريه کنند , خيلي خوب است .
مي داني چه مي خواهم بگويم , خيلي از آدمها هستند (چه خوب چه بد) که هيچ وقت اين شانس را ندارند که اطرافيانشان زير و رويشان کنند , بهشان توجه کنند و آنچه را که به نظرشان مي آيد در موردش بگويند , خيلي ها به دنيا مي آيند و مي روند بدون اينکه کسي سعي در فهميدنشان بکند ,
نمي دانم , اگر همه اين کارها که کردي , اين خط قرمز ها که شکستي , اين ترسي که از بين بردي زندگي ات را بهتر کند يا مسيري پيش پايت باز کند يا تو را متوجه چيزي کند که تا کنون نديده بودي قدم بزرگي برداشته اي. نه که تشويقت کنم اما مي گويم که از يک مسير نادرست به يک جاي درست رسيده اي اما اگر قرار باشد وضعت همان که بوده بماند و تغييري در روح و روانت ايجاد نشود پس فايده اش چه بوده ؟ يعني اينکه يک مسيري را رفته اي که ممکن است بهايش خيلي بيشتر از آنچه فکر مي کني بوده باشد اما هيچ تغييري حاصل نشده است .. بايد با هم صحبت کنيم.

--------