" /> مریم گلی: August 2004 Archives

« July 2004 | Main | September 2004 »

August 30, 2004

روزهاي تعطيل هم ديگر چنگي به دل نمي زند. قبلا روزها رو براي رسيدن تعطيلي مي شمردم اما حالا , نمي دانم , من بي برنامه شدم يا روزهاي تعطيل ديگر لطف خودش را از دست داده .
امروز نوبت پرستاري مامان است , قبل از اينکه از خواب بيدار شوم رفته است . خونه ساکت است , هر کس سرش به کار خودش گرم است , نه تلويزيوني نه فيلمي نه صدايي . من هم در سکوت سر مي کنم . اين موقعيت به نظرم از تنهايي خيلي بدتر است , وقتي تنهايي مي تواني خودت را توجيه کني که اين حالت ها مال تنهاييست اما وقتي وسط خانواده وفاميل زندگي مي کني و حس تنهايي داري چه جور مي خواهي خودت را توجيه کني ؟
اينجا هم که دارالشفا شده , هر جا که احساس کمبود مي کنم , براي پر کردن خلا , خودم را يک جوري به اينترنت وصل مي کنم . شايد احمقانه باشد آدم نيازهاي واقعيش را در محيط مجازي دنبال کند.
روزهاي هفته آنقدر کارهاي مختلف براي خودم جور مي کنم ,چه با ربط و چه بي ربط , که خسته بشم , که زمان زيادي نياورم , که زود بخوابم , نخواهم فکر کنم که چرا هر جا بحث مي شود , هر جا مرا به کاري ترغيب مي کنند , يا مجبور مي کنند آخر همه اش به قدرت , ثروت و يا شهرت ختم مي شود. که چقدر بايد توي دلم (اگر بهشان بگويم پوزخند مي زنند) بگويم که قرار نيست من هم آنچه شما از خودتان مي خواهيد از خودم بخواهم . من نه مي خواهم دانشمند شوم , نه ثروتمند , نه قدرتمند , نه مشهور , نه مي خواهم بار آينده را ببندم , نه مي خواهم سرمايه گذار باشم , نه مي خواهم آنجور که شما شديد خانواده دار بشم . گاهي بعضي ها پيدا مي شوند که اينها را برايشان بگويم اما جوابشان با هم يکي است که اگر اين ها را مي خواهي بايد بروي , اينقدر اين حرف را شنيده ام که ديگر قبل از اينکه بگويند از چشمهايشان مي خوانم .
رشته هايم دانه دانه با اطرافيان قطع مي شود. دلم را خوش کرده ام به دوستان تازه ام , به دور همي هاي گاه به گاه , تئاتري , سينمايي , کنسرتي , تولدي ..چه مي دانم از همين چيزها ... چقدر دلم لک زده براي محبت . مي دانم بعضي از اطرافيانم مرا دوست دارند اما هيچ کس چيزي نشان نمي دهد . اين درست که من مي دانم حسشان چيست اما گاهي دلم مي خواهد اين را بشنوم , همان يک احوال پرسي ساده , يک خوش و بش کوتاه , نه که فکر کني منظورم يک عمل بزرگ است .
خوب ديگر اين هم ضعف اخلاقي من است , دوست دارم به من توجه شود , دلم مي خواهد تاييد شوم , تعريف بشنوم , اگر اينها نباشد فکرهاي احمقانه سرم مرا از پاي در مي آورد . بد وضعيتي شده آدم همه چيز را بايد گدايي کند.
سرم درد مي کند , چند روزي است زياد سر حال نيستم , خواب توي چشمهايم نشسته , اين چند روزه , بيشتر طول روز گيج خواب بوده ام , حتي 3 ساعت خواب بعداز ظهر امروز هم سر حالم نکرده.


--------

August 28, 2004

درگير شده بودم
بايد مي رفتم , مسئول بودم
از مسير کج و معوج به قلب دشمن زدم
سنگ شده بودم
فيل سياه را ديدم
فرصت عاشقي نبود
ماند براي وقتي ديگر
زديم , کشتيم , خورديم , مرديم
خوش شانس بودم
که از مهلکه ها
جان سالم به در بردم
به آخر خط رسيده بوديم
راه به جايي نبود
با دو حرکت
کار را تمام کرديم
کيش و مات
ما برديم
اما
ديگر کسي نمانده بود
چند سياه , چند سپيد
ماندنمان را با هم جشن گرفتيم
شاه ما پير بود
رعيت شاه سياه شديم
براي اقليم جديد وزير لازم تر بود تا فيل
لباس وزير به تن کردم
فيل سياه ديگر برايم کم بود
رفتيم تا بازي ديگري آغاز کنيم
شايد براي آن سرباز که دو قدم جلو پريده بود
يادبودي بسازيم
يادش گرامي !

امضا : فيل سابق

* براي ايرج طوطي که مدتهاست به دنبال پسورد گمشده اش مي گردد و پيگير سرنوشت فيلمان بود , نجابت فيل چشمش را گرفته بود , دلم نيامد ناکارش کنم (فيل رو!) ... فيل ما که رفت تا بازي ديگري آغاز کند , تو هم پسورد وبلاگت را پيدا کن تا دوباره بنويسي!


--------

August 25, 2004

کج کلاه خان

چيزکي گفته ام , نه از روي غرض و مرض , چه مي دانستم به تريج قبايت بر مي خورد , فکرش را هم نمي کردم حرف بدي زده ام , اما انگار بد گفته ام , که حسابي در دلت مانده.
تو بر من ببخش , از قصد که نبوده , تو که بچه کويري , من که کوير را نديدم اما می گويند شبهاي آنجا , آسمانش به زمينش نزديکتر است , ستاره ها در دسترسند , تازه روي تپه شني هم که بشيني , هر چه شهاب سنگ ببارد , همه را مي بيني. من از صحرا کينه شتري را هم شنيده ام , بد سليقه ام , نه ؟
حالا غرض از همه اين حرفها , حالا که مسافر بمي , که براي بچه ها بازي کني , برايشان نقاشي بکشي و سرشان را گرم کني که يتيمی از يادشان برود نمي خواهم دلچرکين بروي. اگر چيزي در دلت مانده بگو و خلاص


--------

August 24, 2004

سرِ بازي
نوبت من شد
حکم کردم
به خشت
با خشتها
مي خواستم
خانه بسازم
سرِ بازي
نوبت تو شد
حکم کردی
به دل
با يک آس دل
زندگيت را ساختی

براي هاله / روري يا همان آس دل!

--------

August 21, 2004

لب حوض نشسته ام
تند تند
ايده به ذهنم مي آيد
فرت و فرت
بدون فکر
بدون ويرايش
هايکو مي نويسم!
نمي دانم
با چه جراتي
ايده هايم را حرام مي کنم
ايده هايم به درک
جواب نااميدي کامبيز را که بدهد؟

(رجوع شود به کامنت پست قبلی)

--------

August 19, 2004

من
ميان همسايگانم محصور بودم
بي سر و صدا
زندگي مي کردم
من
به چارديواري ام عشق مي ورزيدم
به آرامش
و سکوتي
که هديه اطرافيانم بود
اما ناگهان
راهي باز شد
جلوي پايم
مجبور به حرکت شدم
دلم اين را نمي خواست
زندگي ام را دوست داشتم
در دلم
به آن سرباز احمق
که دو خانه به جلو پريده بود
لعنت فرستادم

امضا
فيل

--------

August 17, 2004

من سرباز بودم
سرباز صفر
شوقِ شروعِ حمله
مرا
دو خانه
به جلو پراند
در دم
جان سپردم
پس از مردنم
فيل راهم را ادامه داد

--------

August 15, 2004

بيا روزهايمان را قسمت کنيم
اينجوري بهتر است!
شنبه ها و يکشنبه ها مال من
دوشنبه ها و سه شنبه ها مال تو
چهارشنبه را حراج مي کنيم
هر که بيشتر خريد مال او!
پنجشنبه ها را عام المنفعه مي کنيم
بالاخره بايد کار نيک هم انجام داد
جمعه ها هم که تعطيل است
حسابش نمي کنيم
اينطوري بهتر است
تکليفمان با خودمان معلوم است

***

سنگ مفت
مي اندازيم
شايد
گنجشک مفت نصيبمان شود
حرف مفت
مي زنيم
شايد ...
چه نصيبمان شود؟


--------

August 12, 2004

پنجشنبه ظهرها يک چيز ديگري است , کمي از ظهر گذشته که مي رسم خانه , هنوز دستم براي باز کردن در نرفته که در باز مي شود , يک , دو , سه , چهار , دهنم باز مي ماند , نفر پنجم آشناست , مال سلماني روبروست , يادم مي افتد که برق رفته بود و خنده ام مي گيرد. سلماني آنور خيابان است , روزهاي پنجشنبه بره کشانشان است , عروس از در و ديوار مي ريزد , برق اگر برود سلماني تاريک مي شود , انقدر که چشم نمي بيند , عروسهايشان را مي آورند خانه ما , تو راهرويي که به طرف حياط مي رود صندليها را مي گذارند و عروسها را تند تند آرايش مي کنند , آنجا نور خوب است.
صحنه جالبي است , مثل اردک و جوجه هاش از وسط خيابان رد مي شوند , ياد کارتون هاي والت ديسني مي افتم , پادوي سلماني جلو مي رود و عروسها , دامن به دست , از وسط خيابان رد مي شوند , يک , دو , سه , چهار , اينها گروه آخر بوده اند.
هوس مي کنم سري به سلماني بزنم , زنگ مي زنم ببينم ايران خانوم وقت دارد , که دارد , خيابان شلوغ است , دامادها , با کت و شلوار , آلان گيلان کرده , زير ظل آفتاب دم ماشين ها ايستاده اند تا نوبتشان شود و صدايشان کنند.... ماشين ها هم پشت سر هم صف بسته اند , هم صحنه شادي است هم تو را ياد صف کوپن مي اندازد!
آن پايين اما محشر کبري است, زير دست ايران خانوم نشسته ام که موهايم را مش کند , از توي آينه مي شمرم , 15 تايشان را مي بينم , چشمم خسته مي شود , بعضي ها کارشان تمام شده نشسته اند تا داماد برسد , بعضي دارند آماده مي شوند و نوبت بعضي ها هنوز نرسيده , آنجا هر کسي يک عروس بالقوه است , صدايش که مي کنند از جا مي پرد , يک تاج از کيفش در مي آورد و روي صندلي مي نشيند , عروسها شکل همند , موهاي شينيون کرده حلقه حلقه , بالاي سرشان جمع شده , يک تاج هم تپانده اند جلوي سر ... ترتيبش اينطوريست که اول موها را درست مي کنند , کم نيستند دخترهايي که با بلوز و شلوار نشسته اند و يک تاج به سرشان نصب شده , بعد لباس مي پوشند , ناخن هايشان را لاک مي زنند و آخرش هم آرايش مي کنند (جاي دو مورد آخر گاهي عوض مي شود ) , لباس هاشان اکثرا کرايه ايست , از کثيفي پايينشان پيداست , براي خودشان رژه مي روند و تمام موهاي روي زمين را جارو مي کنند , يکي مي گويد موهايش را توي صورتش نريزند , آن يکي انقدر به هر دسته مو تافت مي زند که موها شبيه جارو مي شود بعد راحت لوله اشان مي کند و سنجاق مي زند , فکر مي کنم اگر اين تافت ها را به سر من زده بودند به جاي عروسي مي رفتم زير دوش , ايران خاونم زير لب غر مي زند , به خانم بغلي مي گويد "اين عروسها تاريخ مصرف دارند دو روز ديگر تاريخ مصرفشان تمام مي شود" و بعد هم ريسه مي رود. دختري بغل دستم مي نشيند , آرايشش کرده اند , سايه چشمهايش يک جوري است , ايران خانوم مي گويد "اين مدل فشن تي ويه؟" , "انگاري مشت خورده تو چشمش! " , رو مي کند به من که " وقتي برق رفت همه اومدن خونه شما به جز من و نوشين و زري و.., زری هم تند تند داشت مو کوتاه مي کرد , اون که تو نور گند مي زنه واي به تاريکي " و باز مي خندد.
به قيافه دخترها نگاه مي کنم , مواظبند که لباسشان به جايي نگيرد , لاکشان خراب نشود , هي توي آينه خودشان را چک مي کنند , بعضي هم اضطراب دارند اما هر چه مي گردم يکي را که صورتش شاد و سرحال باشد و بخندد پيدا نمي کنم , رس عروسها را کشيده اند , دلم مي خواهد بفهمم پشت اين صورتهاي يکسان چه مي گذرد , دعا مي کنم امشب شادترين شب زندگيشان نباشد , دعا مي کنم شاديشان روزهاي بعد بيايد , کارم تمام شده , از لا به لاي عروسها رد مي شوم , مي روم آانور خيابان , خانه , زن داد مي زند آقاي ميلاني , عروستان حاضر است.


--------

August 10, 2004

حالم که خوب است , مي گيم و مي خنديم و کار مي کنيم...گاهي هم سر به سر هم مي گذاريم.چند وقتي است که زياد کار نداريم , نه که من بقيه هم همينطور ..روزنامه هايم کلي سرقفلي پيدا کرده اند.بچه ها راه مي روند , حرف مي زنند , شلوغ مي کنند , بچه اين يکي کنکور اول شده , آن يکي سالگرد ازدواجش است , مي گويند که ديشب چه کرده اند و برنامه امشبشان چيست ...زندگي بدجوري جريان دارد حتي برق هم که مي رود شدت زندگي بيشتر مي شود.
نزديک چهار که مي شود زنگ مي زني که با هم برويم. کاري ندارم که بمانم براي چهار و ربع قرار مي گذاريم. هنوز کامپيوتر را خاموش نکرده ام که اجل معلق ظاهر مي شود , اين اجل معلق ما , هميشه , راس ساعت چهار پيدايش مي شود . گاهي به شکل آقاي "د" گاهي به شکل آفاي "ص" , البته "م" و "ب" و "ح" و ... هم هستند. مي خواهد چيزي بفرستد ؟ چيزي بگيرد ؟ يا خيلي ساده فقط من را ديوانه کند!
چشمم به عقربه هاست که زود از چهار و ربع گذشتند , نزديک نيم خبرت مي کنم که ديرتر مي آيم , پنج شد , لبريز شده ام , از خشم , عصبانيت , دلم مي خواهد بلند شوم بيايم پايين و به در تمام ماشين ها لگد بزنم , تمام نمي شود , نمي شود , نمي شود , بغضم مي گيرد , بدون دليل , حالا گيرم نيم ساعت هم ديرتر شود , تحملش نيست , تمام اجل هاي معلق به ذهنم مي آيند و مي زنم زير گريه , مريم مي پرسد چه شده , صدايم مي لرزد , با ايما و اشاره حاليش مي کنم و اشک هايم گوله گوله مي ريزند , جاي من مي نشيند و مي گويد تو برو , من هستم ... مي دوم , نفس عميق مي کشم که بقيه اش نريزد , تو را که مي بينم باز سرازير مي شود , چه مي دانم عقده چند ساله است انگار!
زنگ تلفن تمام نمي شود , "فلان چيز را کجا گذاشته اي" , "فلان کار را چطور بايد کرد" ... کلافه ام مي کنند , مي گويم توي راهم نمي توانم صحبت کنم و خلاص , پا را که از در شرکت بيرون مي گذارم کار برايم تمام شده اما اجل هاي معلق اين را نمي فهمند.
پياده که راه مي روم حالم بهتر مي شود , يکريز براي سايه حرف مي زنم , با ربط و بي ربط , مي فهمم که هنوز کلافه ام , ديوانه که مي شوم حرف زياد مي زنم. حمام آخر شب حالم را باز هم بهتر مي کند , اينها را هم که مي نويسم سبک تر مي شوم , دو فدم ديگر خواب است و فردا همه اينها يک خاطره دورند. فردا روز ديگري است , بايد حواسم را جمع کنم , بالاخره حق اجل معلق را کف دستش مي گذارم.

--------

August 06, 2004

براي تو , که اول قرار بود دو خط باشد اما تبديل به يک نامه سرگشاده شد!
نمي دانم حالت چطور است , فهميدنش سخت است . بالاخره اينکه مرزها را بشکني و تا آن ور مرز بري و برگردي بايد يک تغييري درت ايجاد شود.
هنوز حرفهايت را نشنيده ام , به قول خودت يکطرفه به قاضي رفته ام , حتما تو هم دلايلي داشته اي (درست يا غلط) آخر بدون دليل که آدم کاري نمي کند , اما :
زندگي هميشه صاف نيست , بالا و پايين دارد , چپ و راست دارد , البته بالا و پايين و چپ و راست آدمها با هم فرق مي کند , يکي راحت تر مي رود يکي سخت تر , بعضي وقتها تو سربالايي گير مي کنند گاهي هم از شدت خستگي قل مي خورند اون پايين .
بالاخره بايد يک راهي را انتخاب کنند اما هميشه اولين و آسانترين راه بهترين نيست . اين راه اول هم مثل مرغ توي عزا و عروسي است , نه شرط سني دارد نه جنسيت مي شناسد , نود درصد اوقات هم اولين راهي است که به ذهن همه مان خطور مي کند.
من هم از اين فکر ها به سرم آمده , اما آن شب که خواب ديدم زير کاميون له شدم از وحشت تا صبح خوابم نبرد , خيلي ها از اين فکر ها دارند اما موقع رانندگي حواسشان جمع است , از خيابان که مي گذرند اطراف را مي پايند , مريض که مي شوند مي دوند دکتر , مي فهمي چه مي گويم ديگر ؟
من مشکلم اين است که به يک گوشه از زندگيم چسبيده ام , تک مضرابي را که نواخته شده دست و دلم نمي رود ول کنم . به نظر من اين فکر ها مال دو گروه است , آنها که به يک گوشه چسبيده اند يا آنها که از همه گوشه ها بريده اند , تو چه فکر مي کني؟
مي داني من فکر مي کنم ما رشد نکرده ايم , يا يک قسمتهايي بيشتر از قسمتهاي ديگر رشد کرده , نکته اصلي را نگرفته ايم .
مي خواهم بفهمم در فکرت چه گذشته , مي خواستي چيزي يا کسي يا خودت را امتحان کني ؟ اطرافيانت را بسنجي ؟ قدرتت را نشان بدي ؟ از زير فشار رها بشي ؟ انتقام بگيري يا اصلا اينکه راحت بشي ؟
نمي دانم هميشه به نظرمي امد که تو انگيزه هاي قوي داري , مي داني چه مي خواهي , حالا گيرم که براي رسيدن به هدفهايت کمي معطل مي شدي پس من چه بگويم که انگيزه هاي قوي ندارم ؟
فکر مي کردم زندگيت را فهميده اي , يعني مي داني از اين راضي هستي و از آن ناراضي , که تلاشت را مي کني که نارضايتي ها را محو کني و رضايت جايش را بگيرد.
ببين , خيلي از ما را دلخوشي هاي کوچک به زندگي راغب مي کند ( خوش به حال آنها که دلخوشي هايشان بزرگ است ) به نطرم همينکه بفهمي اطرافت چه مي گذرد , بفهمي دوستاني داري که دلشان مي خواهد عصر پنجشنبه اشان را با تو بگذرانند , با تو تئاتر بروند , فيلم ببينند , بحث کنند , تو را زير ذره بين بگذارند , خوبي و بديت را بگويند , برايت وقت بگذارند , دلشان بخواهد کمکي بکنند , از راه دور براي ديدنت بيايند , نوشته هايت را بخوانند , نظرشان را بگويند , با تو بخنددند و گريه کنند , خيلي خوب است .
مي داني چه مي خواهم بگويم , خيلي از آدمها هستند (چه خوب چه بد) که هيچ وقت اين شانس را ندارند که اطرافيانشان زير و رويشان کنند , بهشان توجه کنند و آنچه را که به نظرشان مي آيد در موردش بگويند , خيلي ها به دنيا مي آيند و مي روند بدون اينکه کسي سعي در فهميدنشان بکند ,
نمي دانم , اگر همه اين کارها که کردي , اين خط قرمز ها که شکستي , اين ترسي که از بين بردي زندگي ات را بهتر کند يا مسيري پيش پايت باز کند يا تو را متوجه چيزي کند که تا کنون نديده بودي قدم بزرگي برداشته اي. نه که تشويقت کنم اما مي گويم که از يک مسير نادرست به يک جاي درست رسيده اي اما اگر قرار باشد وضعت همان که بوده بماند و تغييري در روح و روانت ايجاد نشود پس فايده اش چه بوده ؟ يعني اينکه يک مسيري را رفته اي که ممکن است بهايش خيلي بيشتر از آنچه فکر مي کني بوده باشد اما هيچ تغييري حاصل نشده است .. بايد با هم صحبت کنيم.

--------

August 03, 2004

خانه مادربزرگه دوشيفته شده . ... ديگر نمي شود تنهايشان گذاشت , بلند و کوتاه کردن مادربزرگ يکي قوي تر از پدربزرگ را مي خواهد. غدا زياد نمي خورد , همانها هم آب مي شود و توي شکمش جمع مي شود. ضعيف شده , بعضي روزها بهتر است بعضي روزها بدتر ...نمي تواند راه برود , صندلي چرخدار آورده ايم که فاصله تخت تا دستشويي را راحت تر طي کند , دستشويي را هم تنها نمي تواند برود , حمام هم همينطور.
بيشتر وقتها خواب است , اثر قرصهاست , گيج و منگ مي کند لامصب . دخترخاله هايش زياد به ديدنش مي آيند (جانش برايشان در مي رود) , چشمش به آنها که مي افتد پقي مي زند زير گريه . دلم مي گيرد براي زني که سالها قدرت اول امپراطوري کوچکش بوده و حالا براي دستشويي رفتن محتاج ديگران است .

***

دو روز ديگر بيشتر نمانده ؟ پيدايت نيست , مي دانم که سرت شلوغ است . کلي کار که داري , کلي احساسات جديد هم هست که بايد سر و کله اشان بزني , خوب ديگر آدم هر روز که داماد نمي شود . مبارک باشد , بالاخره اين بحران سي سالگي کار دستت داد ! (شوخي مي کنم ها , حالا پس فردا خانمت پوست سرما را نکند!) , همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد , نه ؟ شايد هم براي ما اينجور بوده . زندگي همين جور است ديگر , آدم چشم باز مي کند مي بيند هزار اتفاق ريز و درشت افتاده و انقدر زود هيچ نفهميده. باز هم مي گويم مبارک باشد.

***

سرگشتگي هم بد درديست
توي گرما و شلوغي
راهها را گز مي کنم
از شرق به غرب , جنوب به شمال
و بر عکس
چشمهايم به ساعت
به کيلومتر شمار
به در جه بنزين
سرگشتگي هم بد درديست
براي يک لبخند ؟
يک گپ دوستانه ؟
دو خط نوشته ؟
يک دوستي صادفانه ؟
يک عشق ناب ؟
نمي دانم
راهها را گز مي کنم
براي زندگي
آخر مي داني که
زندگي ادامه دارد
چه من باشم
چه نباشم

--------