« | Main | »

سلام
حال و روزت چطور است ؟ حتما سرت شلوغ است , آخر با اين همه آدم که درست کرده اي و اين همه آرزوهاي بزرگ و کوچکشان مگر وقت هم برايت مي ماند؟
من هم يکي از همانها هستم , همان دست سازهاي خودت , تو را که معرفي کردند گفتند همه چيز را مي داني , مي بيني , از همه کارهايمان خبر داري , بايد حساب مي برديم اما حاليمان نبود , کار بد مي کرديم و فکر مي کرديم سر امتحان تلافيش را سرمان در مي آوري و نمره مان کم مي شود. بچه بوديم ديگر ,
از همان اول گفتند که تو شکل نداري , مثل ما نيستي , همه جا هستي , بايد حس شوي , اين تجسم تو هم دردسري شده بود , تنها چيز حس کردني امان هم درد بود , از همانها که موقع زمين خوردن مي آمد که اصلا هم جالب نبود , چه مي دانم عشق و عاشقي يادمان نداده بودند که حسمان قوي شود . آخر من اگر نتوانم چيزي را مجسم کنم فهميدنش برايم سخت مي شود , آخرش رضايت دادم , به يک توده ابر شکل , چيزي شبيه غول چراغ , سياه , مثل همان ابرهاي بهاري که تگرگ مي بارانند.
گفتند براي دوستي با تو – که از همه چيز ارزشمند تر است – بايد نماز خواند , دعا کرد , ما هم انقدر نماز خوانديم و دعا کرديم که پکيديم اما اصلا به تو نزديک نشديم !
گفتند نبايد فقط در سختي به ياد تو بود , در شادي هم بايد حضورت حس شود , اما در شادي که هيچ , در غم هم حضورت براي رفع تکليف بود , آن ته دل راه ديگري براي فرار جستجو مي شد اطمينان نداشتيم .
اما از رو نرفتم , همان سبک و سياق گاها ابلهانه را ادامه دادم , گرو – گروکشي کردم, خودم را گول زدم که راه نياکانمان را دارم مي روم اما زهي خيال باطل
آن روزي که از من درباره تو و مسائل مربوط به تو سوال کردند و من مثل خر در گل ماندم تازه فهميدم من خودمم توجيه نيستم چه برسد به اينکه ديگري را توجيه کنم !
اين دوستم , ميانه اش با تو و فرزندت خيلي خوب است , چه مي گويند , ايمانش خيلي قوي است , خوش به حالش , من هم فکر مي کردم ايمان دارم اما اين را براي اينکه کم نياورم مي گفتم وگرنه وقتي که لازم مي شد اين ايمان اصلا پيدايش نبود.
مي داني , خيلي ضايع است که بعد از اين همه سال دوستي آدم بفهمد طرفش را اصلا نمي شناسد.
گفتند هم بايد به يادت بود و هم از تو تشکر کرد به خاطر همه چيزهايي که به ما داده اي , گفتند اين زندگي را هم تو به ما داده اي , گفتند بايد استفاده بهينه کنيم , هر چه گفتيم خوب چکار بايد بکنيم که خوب تشکر کرده باشيم گفتند اين را خودتان بايد بفهميد , هر کسي يک جور با هديه اش برخورد مي کند اما ما هر چه نگاه مي کنيم همه يکجور دارند برخورد مي کنند , استفاده مشابه از هديه , که اگر همرنگشان نشوي هم فريادشان به آسمان مي رود که هديه ات را خراب کردي , اگر قرار به اين است پس چرا از همان اول دستورالعملش را ندادند؟
خلاصه اينکه توي مخمصه افتاده ام , بالاخره دوستيمان که بايد پابرجا باشد وگرنه هديه دادن معني ندارد , اما نمي دانم چطور مي شود که يک دوستي به آدم آرامش مي دهد , يادمان نداده اند , خودم تنهايي هم تا الان کاري از پيش نبرده ام به گمانمان آن روزي که بعضي چيزها را تقسيم مي کردي من حاضر نبودم.
گفتم نامه اي بنويسم شايد شايد راهي جلوي پايم بگذاري بلکه از اين وضعيت خارج شوم.
ديگر مزاحم نمی شوم
قربانت


--------