« | Main | »

اينها را که خواندم دلم گرفت , از خودمان , که چه بي رحم شده ايم . انگار که در اين سالها هيچ نياموخته ايم , هر آنچه را هم که مي دانستيم از ياد برده ايم. ليچار گو شده ايم , بي منطق , با دهان هاي گشاد.
از هر طرف بام که بيفتيم عادت کرده ايم مقصر را ديگري بدانيم. از زندگي فردي و خصوصي گرفته تا زندگي عمومي , تو جامعه.
هر که هرچه بگويد , نمي شنويم , دهان گشادمان را باز مي کنيم و هر چه خواستيم مي گوييم , منطق هم که نداريم خدا را شکر. مسئله بزرگ باشد يا کوچک فرقي نمي کند , روشمان همين است..کوچکترينش همين درگيري هاي وبلاگي است و دهان هايي که باز مي شود و ليچارهايي که بار مي شود .
نمي دانم اين هم تازگيها مد شده, انگار آنهايي که ايرانند (همه را نمي گويم , خدا را شکر هنوز کورسوهاي اميد زنده اند) مسئول مشکلاتشان را آنهايي مي دانند که رفته اند  , نمي دانم چه پدر کشتگي دارند , حسادت است , نفرت است , چرايش را نمي دانم اما کافيست آنکه رفته چيزي بگويد , اظهار نظري کند تا دهان ها باز شود (البته اين باز شدن دهان همراه با بستن چشم است) که "شما که رفتين حرف نزنين , شما که رفتين چه مي دانين اينجا چه خبر است , شما که رفتين به شما چه ربط داره ما چه مي کنيم , شما که رفتين ..." ما از کي انقدر دگم شده ايم ؟ لامصبها کمي فرصت دهيد تا حرفش را بزند. چه مي داني شايد او که رفته از منظر ديگري ما را مي بيند , شايد چشمش بازتر باشد , شايد راهش با سر انجام تر باشد , اين همه سال که اينجا بوديد و به قول خودتان اينجا زندگي کرده ايد چه گلي به سر خودتان و مملکتتان زده ايد که اين همه سنگش را به سينه مي زنيد. چرا انقدر بدبين شده ايد ؟ به آنها که رفته اند مي تازيد که اگر تو اينجا را دوست داري چرا رفته ای  اما عشق همه تان رفتن است. به همه مي تازيد اما اگر همسايه اتان جلوي چشمتان جان دهد به جاييتان بر نمي خورد که کارهاي مهمتر داريد !
ياد گرفته ايد تقسيم کنيد , ما در مقابل شما ...نمي فهمم ...به او که رفته خرده مي گيري که تو چه مي داني از وضع اينجا , مگر خودت مي داني ؟ (باز هم مي گويم منظورم به همه نيست) , واله که نمي داني , برو بپرس (جز معدودي) نمي دانند شرايطشان چيست , چه اتفاقي دارد اطرافشان مي افتد , فکر اين هستند که آخرين مد باشند , مارک لباسشان چه باشد , تفريحشان چه باشد , سفر کجا بروند , مهماني چه بپوشند ,موهايشان چه شکلي باشد که از بقيه کم نياورند که تک باشند , اينها خوب است اما در کنارش چيز ديگري نيست . زندگي بچه هامان خلاصه شده در ازدواج با پول , که بتوانند خرج کنند و فخر بفروشند , رفتن به هر قيمت , حالا يک چيزي هم شنيده اند که مثلا 18 تير چه شده اما بيشترش را نمي دانند. به قول تو اگر براي پوشيدن مانتو ها راه بيندازيشان خيلي سريعتر به جايي مي رسي .
ميداني , دلت نگيرد , نارحت نشو , اين آدمها اينجا زياد شده اند , آدمهاي سطحي که يک چيزهايي شنيده اند ( خودمم هم جزو همين دسته ام , حالا يک کمي بهتر شايد ) مي داني اين روزها آدمهاي يک کم عميق تر , که فکر مي کنند و مي جويند کيميا شده اند . پس جاي تعجب ندارد اگر چيزکي مي گويي , انتقادي مي کني همه سرازير مي شوند با دهان هاي باز شده , اماده براي حمله ...مي داني آخر چيزي براي گفتن ندارند , نه که آدمهاي بدي باشند , اما ياد نگرفته اند که بحث يعني چي , دم از آزادي مي زنند اما فقط براي خودشان , حتي حق حرف زدن را هم براي بقيه قائل نيستند. ياد نگرفته اند که مي شود صحبت کرد , حرف زد , بحث کرد , پرسيد , ياد گرفت , لذت همکاري و همراهي را نچشيده اند , مي خواهند خودشان را بالا بکشند اما از روي ديگران رد مي شوند وقتي هم که سقوط مي کنند مي خواهند همه را با خودشان بکشند , اشتباه که مي کنند مقصر را ديگران مي دانند. حالا هم که ديوار کوتاه مال آنهاست که رفته اند و دلشان اينجاست. اما تو با ما بمان , نگذار اين چيزها علاقه ات را از بين ببرد , می دانی ما اينجا هرروز با اين آدمها سر و کار داريم , آدمهايی که گاهی از زندگی هم بيزارت می کنند , آدمهايی که باعث می شوند حتی آرزوی مرگ هم بکنی , اما هنوز زنده ايم , با چنگ و دندان , که راهی بجوييم که وجودمان را ابراز کنيم. تو با ما باش , کمکمان کن که بهتر ببينيم , بهتر بخوانيم , بهتر بفهميم . دوستيت را از ما نگير. 
 

--------