« | Main | »

اولين بار بود که دلم خواست يکي بگه اين چند روز تعطيلي پاشو بريم يه حايي ..خوب اين همه چيز خواستم و نشد اين هم روش!
منگ شده ام اين چند وقت ..از بس که سرمان شلوغ بوده , مهمونهاي ريز و درشت و مهماني هاي ريزتر و درشت تر ..هنوز هم ادامه دارد ..هر که را مي شناسيم و نمي شناسيم امسال به وطن سرازير شده. ... نمي دانم چه شد که اين شرکت ناپرهيزي کرد و اين وسط تعطيلي ما رو بي خيال شد , هر چند جايي نرفتم اما همين در خانه ماندن هم لطف خودش رو داره
چهارشنبه که به خواب و کتاب گذشت , ياد گذشته مي افتم , که صبحها به زور بيدار مي شدم و هميشه دير مي رسيدم , خنده ام مي گيرد که الان بايد به زور خودم رو خواب کنم
کتاب جديد زويا پيرزاد را خواندم (عادت مي کنيم) , خيلي چنگي به دلم نزد (حالا سرازير نشويد که نظرت فلان و بهمان , من به اندازه سليقه ام حرف مي زنم) .. تا اواسط داستان خوب بود , بعدش احساس کردم که سر و ته اش هم آورده شده , از وبلاگ هم نوشته بود , که يه جورايي به نظر وصله ناجور مي آمد , خلاصه هنوز هم قصه محبوبم پرلاشز – طعم گس خرمالوست .
سري هم به مادربزرگه زديم , لاغر شده , ولي شکمش بزرگ است , آب آورده , يه هفته – ده روز يکبار آبش را مي کشند , اما چشمهايش مريض نيست ...مي فهمين چي مي گم , اون حالت فرضا چشمهاي تبدار رو نداره ... هر چند کلمه اي که حرف مي زنه بغض مي کنه که "من رفتنيم" تو همون حال و هوا به من – که ايستاده ام- مي گه تي شرتت کوتاهه , آدم که اينجور نمي پوشه : ) , موقع خانه رفتن برايش واکر مي خريم , راه رفتن برايش سخت شده
صبح با يوسف مي ريم دنبال کارهاي بانکي, 2-3 ساعتي وقتمان مي ره اما تمام مي شود. ظهر همه خانه ايم , اين اتفاق در سال کم پيش مي آيد , چون همه خانه ايم ناهار مي ريم بيرون ! ..جاي همگي خالي اما سردرد بدي دارم . توي فکرم که عصري چه کنم , زنگ مي زند , مي رويم "روزهاي زرد" ...خوب است فقط يک کمي زياد داد مي زنند , نمي دانم همه آدمها سرگشته شده اند يا من اينطور فکر مي کنم , انگار هر چه سختي و بلاست نازل شده سر قهرمان روزهاي زرد , اين عکس العمل آدمها برايم جالب است , اون چيزی که منو اذيت می کنه , يعنی مشکلمه رو تو بقيه دنبالش می گردم , می خوام ببينم اونها چه عکس العملی نشون می دن , می خوام بدونم چه راههايی برای حل مشکل هست , فکر مي کنم آدم وقتي از لاي زرورقش در مي آيد و دور و برش را نگاه مي کند تازه مي فهمد زندگي يعني چه ... اين يعني زندگي , وگرنه گل زير حباب شيشه اي چه مي فهمد زندگي يعني چه ...بيرون که مي آييم "بانو"ي کيکاووس ياکيده رو مي خرم , از صدايش خوشم آمد , بچه ها مي روند نشر چشمه , بعدش هم قرار است بروند پياده روي , سرم باز درد گرفته , دلم مي خواهد باهاشون برم اما مامان منتظرم است ,, مامان رو که بر مي دارم ميام خونه ؛ فکر کنم سردردم مال چاي است , انقدر که عادت به چاي خوردن دارم يک روز که نمي خورم سرم درد مي گيرد. هر چه سبک سنگين مي کنم که بروم پياده روي مي بينم حس و حالش نيست , مي آيم اينجا , رفيقمان هم رفته سفر و دلم تنگ شده , اگر اينجا بود غري مي زد که اين خزعبلات چيه نوشتي ,مودم خراب شده , بايد عوضش کنيم انگاري , نمي شه زياد کانکت شد , يکهو دلم براي چت ها و خنده هاي نصفه شبمان تنگ شد , عجب روزهاي خوشي بود (1 , 2 (راستی نمی شود وقت قدم زدن قلمت را هم با خودت ببری؟ , مگر می شود به همين راحتی يک قسمت را بريد و گذاشت کنار؟ آخر چطور دلت می آيد؟ نکند از دست ما ناراحت شدی , خوب ما هم ظرفيت نداريم به هم در!) , 3, 4 , 5,6, , اما اشکالي ندارد دوباره دور هم جمع مي شويم ,امروز ياد اين دوستمون
هم افتادم . زياد که نديديمش اما ازش خوشم اومد , يک حس و خاطره گنگي رو برام زنده کرد , مي دونين چي مي گم , از همان آدمها که تو رويا براي خودت مي سازي و عاشقشان مي شوي , مرا ياد آدمهاي رويايي گذشته ام انداخت.
نمي دانم امشب دلم براي همه تنگ شده , همه دوستهاي ديده و نديده , هوس کرده ام دور هم جمع بشيم


--------