« | Main | »

من , خودم را اين ور و آن ور مي کشم . از بسکه تازگيها چاق شده . نفس ام را مي برد. يک وقتهايي هم اذيت مي کند. چه مي دانم همه چاقها انقدر حساس اند ؟
خودم را خوب مي شناسم , البته يک وقتهايي من را هم شگفت زده مي کند , کلا خوب است فقط تازگيها حساس و ترسو شده . همش مي ترسد اتفاقي بيفتد که تحملش را نداشته باشد . گاهي کلافه ام مي کند. خودم را کس ديگري نمي شناسد , يعني به جز من و چند تا دوست نزديک و شما که اينجا را مي خوانيد کس ديگري از وجودش خبر ندارد. البته فط من و خودم نيستيم , او هم هست . او را بقيه مي شناسند , فاميل و آشنا . با او زياد کار ندارم , براي خودش مي پلکد , غريبه ها را که مي بيند مي خندد , هر چه بهش مي گويند با روي باز قبول مي کند , همه جا مي رود , زندگي ايده آلي که بقيه برايش در نظر گرفته اند را مي پذيرد. کاري به کارش ندارم , از ده سالگيم تا الان همانجور مانده , تا آخرش هم فرقي نخواهد کرد.
گاهي من , خودم و او با هم يکي مي شويم , از آن لحظه هاي ناب , که دلت مي خواهد روي مبل بشيني , لم بدي و چاي بخوري , مثل بچه گيها که تا صدايم مي کردند "مريم" اشکهايم گوله گوله مي ريخت .
خودم , غمگين شده , بعضي وقتها شاد مي شود , شيطوني مي کند , دلش تنگ مي شود , مي تپد , عاشق زندگي مي شود اما دوباره بر مي گردد به ترس و حساسيت هاي خودش . دلم مي خواهد حالش خوب شود آخر واقعي است مثل او يک لايه سطحي نيست که روي من کشيده اند , عمق دارد , واقعي واقعي .
فکر کنم به يکي ديگر نياز داريم , يکي که شادتر و سرزنده تر باشد . يکي که حال برايش مهم باشد باندازه کافي غصه آينده را خورده ايم . يکي باشد که از ته دل بخندد و وقت نگراني نداشته باشد , چه مي دانم دنبال پروانه ها بدود , آخر او که برايش زشت است اين کارها را بکند و خودم هم که تا بخواهد دو قدم بدود هزار تا فکر و خيال به فکرش مي آيد و دويدن از يادش مي رود.
يکي که بخواهد زندگي خودش را بکند , نه مثل او که زندگي اش را بقيه بگويند نه مثل خودم که از ناراحتي وضع او زندگي اش را نکند. يکي که از کارهايي که مي کند لذت ببرد , او که اصلا نمي داند لذت يعني چه , خودم هم که غم و لذتش با هم قاطي شده .
فکر مي کنم اگر بيايد وضعمان بهتر مي شود , بايد يک کم تنگتر بشينيم که جا شود , بيايد حال همه مان خوب مي شود.

--------