" /> مریم گلی: July 2004 Archives

« June 2004 | Main | August 2004 »

July 29, 2004

من , خودم را اين ور و آن ور مي کشم . از بسکه تازگيها چاق شده . نفس ام را مي برد. يک وقتهايي هم اذيت مي کند. چه مي دانم همه چاقها انقدر حساس اند ؟
خودم را خوب مي شناسم , البته يک وقتهايي من را هم شگفت زده مي کند , کلا خوب است فقط تازگيها حساس و ترسو شده . همش مي ترسد اتفاقي بيفتد که تحملش را نداشته باشد . گاهي کلافه ام مي کند. خودم را کس ديگري نمي شناسد , يعني به جز من و چند تا دوست نزديک و شما که اينجا را مي خوانيد کس ديگري از وجودش خبر ندارد. البته فط من و خودم نيستيم , او هم هست . او را بقيه مي شناسند , فاميل و آشنا . با او زياد کار ندارم , براي خودش مي پلکد , غريبه ها را که مي بيند مي خندد , هر چه بهش مي گويند با روي باز قبول مي کند , همه جا مي رود , زندگي ايده آلي که بقيه برايش در نظر گرفته اند را مي پذيرد. کاري به کارش ندارم , از ده سالگيم تا الان همانجور مانده , تا آخرش هم فرقي نخواهد کرد.
گاهي من , خودم و او با هم يکي مي شويم , از آن لحظه هاي ناب , که دلت مي خواهد روي مبل بشيني , لم بدي و چاي بخوري , مثل بچه گيها که تا صدايم مي کردند "مريم" اشکهايم گوله گوله مي ريخت .
خودم , غمگين شده , بعضي وقتها شاد مي شود , شيطوني مي کند , دلش تنگ مي شود , مي تپد , عاشق زندگي مي شود اما دوباره بر مي گردد به ترس و حساسيت هاي خودش . دلم مي خواهد حالش خوب شود آخر واقعي است مثل او يک لايه سطحي نيست که روي من کشيده اند , عمق دارد , واقعي واقعي .
فکر کنم به يکي ديگر نياز داريم , يکي که شادتر و سرزنده تر باشد . يکي که حال برايش مهم باشد باندازه کافي غصه آينده را خورده ايم . يکي باشد که از ته دل بخندد و وقت نگراني نداشته باشد , چه مي دانم دنبال پروانه ها بدود , آخر او که برايش زشت است اين کارها را بکند و خودم هم که تا بخواهد دو قدم بدود هزار تا فکر و خيال به فکرش مي آيد و دويدن از يادش مي رود.
يکي که بخواهد زندگي خودش را بکند , نه مثل او که زندگي اش را بقيه بگويند نه مثل خودم که از ناراحتي وضع او زندگي اش را نکند. يکي که از کارهايي که مي کند لذت ببرد , او که اصلا نمي داند لذت يعني چه , خودم هم که غم و لذتش با هم قاطي شده .
فکر مي کنم اگر بيايد وضعمان بهتر مي شود , بايد يک کم تنگتر بشينيم که جا شود , بيايد حال همه مان خوب مي شود.

--------

July 26, 2004

روزنامه را باز مي کنم
ورق به ورق ,
مي خوانم


--------

July 25, 2004

خواب و بيدارم ..اين کتاب خواندن دم خواب هم کمک خوبي است . چشمها که گرم مي شود فقط کافيست که ببنديش . براي مني که فکرها وقت خواب دوره ام مي کنند راه حل بسيار خوبي است. چشمها را مي بندم , کولر روشن است و حسابي خنک , زير رو تختي گوله مي شوم , هنوز خوابم نبرده که تلفن زنگ مي زند , هر چه رشته کرده بودم پنبه شد. حالا بايد انقدر غلت بزنم و جابجا شوم تا دوباره خوابم ببرد. فرصت خوبي هم براي افکار مزاحم فراهم شده. هر چه بلدم مي کنم , نفس عميق مي کشم , به تنفسم گوش مي دهم , بي حرکت مي مانم , چشمها را مي بندم , هنوز موفقيتي حاصل نشده. پشت پايم مي خارد , حريف دستهايم نمي شوم , مي دانم هر چه بخارانم بدتر مي شود , زير دستم دون دون شده , اگر چراغ را روشن کنم يک پاي قرمز و صورتي ديده مي شود , شک ام دارد به يقين نزديک مي شود , من به خوراکيها آلرژي ندارم , بدنم به افکارم حساسيت نشان مي دهد !
با خودم قول و قرار مي گذارم , در همان حالت خواب و بيدار , که ضعيف و ترسو و نااميد نباشم , محکم باشم , قوي , قوي , قوي ... به خيالم هوشيارم , همانجور که چيزها را دسته بندي مي کنم و راههاي جديد براي خودم باز مي کنم خواب مي روم.
صبح که بيدار مي شوم همه چيز برايم حکم رويا دارد . انگار نه انگار که ديشب اينهمه فکر کردم!


--------

July 22, 2004

اولين بار بود که دلم خواست يکي بگه اين چند روز تعطيلي پاشو بريم يه حايي ..خوب اين همه چيز خواستم و نشد اين هم روش!
منگ شده ام اين چند وقت ..از بس که سرمان شلوغ بوده , مهمونهاي ريز و درشت و مهماني هاي ريزتر و درشت تر ..هنوز هم ادامه دارد ..هر که را مي شناسيم و نمي شناسيم امسال به وطن سرازير شده. ... نمي دانم چه شد که اين شرکت ناپرهيزي کرد و اين وسط تعطيلي ما رو بي خيال شد , هر چند جايي نرفتم اما همين در خانه ماندن هم لطف خودش رو داره
چهارشنبه که به خواب و کتاب گذشت , ياد گذشته مي افتم , که صبحها به زور بيدار مي شدم و هميشه دير مي رسيدم , خنده ام مي گيرد که الان بايد به زور خودم رو خواب کنم
کتاب جديد زويا پيرزاد را خواندم (عادت مي کنيم) , خيلي چنگي به دلم نزد (حالا سرازير نشويد که نظرت فلان و بهمان , من به اندازه سليقه ام حرف مي زنم) .. تا اواسط داستان خوب بود , بعدش احساس کردم که سر و ته اش هم آورده شده , از وبلاگ هم نوشته بود , که يه جورايي به نظر وصله ناجور مي آمد , خلاصه هنوز هم قصه محبوبم پرلاشز – طعم گس خرمالوست .
سري هم به مادربزرگه زديم , لاغر شده , ولي شکمش بزرگ است , آب آورده , يه هفته – ده روز يکبار آبش را مي کشند , اما چشمهايش مريض نيست ...مي فهمين چي مي گم , اون حالت فرضا چشمهاي تبدار رو نداره ... هر چند کلمه اي که حرف مي زنه بغض مي کنه که "من رفتنيم" تو همون حال و هوا به من – که ايستاده ام- مي گه تي شرتت کوتاهه , آدم که اينجور نمي پوشه : ) , موقع خانه رفتن برايش واکر مي خريم , راه رفتن برايش سخت شده
صبح با يوسف مي ريم دنبال کارهاي بانکي, 2-3 ساعتي وقتمان مي ره اما تمام مي شود. ظهر همه خانه ايم , اين اتفاق در سال کم پيش مي آيد , چون همه خانه ايم ناهار مي ريم بيرون ! ..جاي همگي خالي اما سردرد بدي دارم . توي فکرم که عصري چه کنم , زنگ مي زند , مي رويم "روزهاي زرد" ...خوب است فقط يک کمي زياد داد مي زنند , نمي دانم همه آدمها سرگشته شده اند يا من اينطور فکر مي کنم , انگار هر چه سختي و بلاست نازل شده سر قهرمان روزهاي زرد , اين عکس العمل آدمها برايم جالب است , اون چيزی که منو اذيت می کنه , يعنی مشکلمه رو تو بقيه دنبالش می گردم , می خوام ببينم اونها چه عکس العملی نشون می دن , می خوام بدونم چه راههايی برای حل مشکل هست , فکر مي کنم آدم وقتي از لاي زرورقش در مي آيد و دور و برش را نگاه مي کند تازه مي فهمد زندگي يعني چه ... اين يعني زندگي , وگرنه گل زير حباب شيشه اي چه مي فهمد زندگي يعني چه ...بيرون که مي آييم "بانو"ي کيکاووس ياکيده رو مي خرم , از صدايش خوشم آمد , بچه ها مي روند نشر چشمه , بعدش هم قرار است بروند پياده روي , سرم باز درد گرفته , دلم مي خواهد باهاشون برم اما مامان منتظرم است ,, مامان رو که بر مي دارم ميام خونه ؛ فکر کنم سردردم مال چاي است , انقدر که عادت به چاي خوردن دارم يک روز که نمي خورم سرم درد مي گيرد. هر چه سبک سنگين مي کنم که بروم پياده روي مي بينم حس و حالش نيست , مي آيم اينجا , رفيقمان هم رفته سفر و دلم تنگ شده , اگر اينجا بود غري مي زد که اين خزعبلات چيه نوشتي ,مودم خراب شده , بايد عوضش کنيم انگاري , نمي شه زياد کانکت شد , يکهو دلم براي چت ها و خنده هاي نصفه شبمان تنگ شد , عجب روزهاي خوشي بود (1 , 2 (راستی نمی شود وقت قدم زدن قلمت را هم با خودت ببری؟ , مگر می شود به همين راحتی يک قسمت را بريد و گذاشت کنار؟ آخر چطور دلت می آيد؟ نکند از دست ما ناراحت شدی , خوب ما هم ظرفيت نداريم به هم در!) , 3, 4 , 5,6, , اما اشکالي ندارد دوباره دور هم جمع مي شويم ,امروز ياد اين دوستمون
هم افتادم . زياد که نديديمش اما ازش خوشم اومد , يک حس و خاطره گنگي رو برام زنده کرد , مي دونين چي مي گم , از همان آدمها که تو رويا براي خودت مي سازي و عاشقشان مي شوي , مرا ياد آدمهاي رويايي گذشته ام انداخت.
نمي دانم امشب دلم براي همه تنگ شده , همه دوستهاي ديده و نديده , هوس کرده ام دور هم جمع بشيم


--------

July 16, 2004

اينها را که خواندم دلم گرفت , از خودمان , که چه بي رحم شده ايم . انگار که در اين سالها هيچ نياموخته ايم , هر آنچه را هم که مي دانستيم از ياد برده ايم. ليچار گو شده ايم , بي منطق , با دهان هاي گشاد.
از هر طرف بام که بيفتيم عادت کرده ايم مقصر را ديگري بدانيم. از زندگي فردي و خصوصي گرفته تا زندگي عمومي , تو جامعه.
هر که هرچه بگويد , نمي شنويم , دهان گشادمان را باز مي کنيم و هر چه خواستيم مي گوييم , منطق هم که نداريم خدا را شکر. مسئله بزرگ باشد يا کوچک فرقي نمي کند , روشمان همين است..کوچکترينش همين درگيري هاي وبلاگي است و دهان هايي که باز مي شود و ليچارهايي که بار مي شود .
نمي دانم اين هم تازگيها مد شده, انگار آنهايي که ايرانند (همه را نمي گويم , خدا را شکر هنوز کورسوهاي اميد زنده اند) مسئول مشکلاتشان را آنهايي مي دانند که رفته اند  , نمي دانم چه پدر کشتگي دارند , حسادت است , نفرت است , چرايش را نمي دانم اما کافيست آنکه رفته چيزي بگويد , اظهار نظري کند تا دهان ها باز شود (البته اين باز شدن دهان همراه با بستن چشم است) که "شما که رفتين حرف نزنين , شما که رفتين چه مي دانين اينجا چه خبر است , شما که رفتين به شما چه ربط داره ما چه مي کنيم , شما که رفتين ..." ما از کي انقدر دگم شده ايم ؟ لامصبها کمي فرصت دهيد تا حرفش را بزند. چه مي داني شايد او که رفته از منظر ديگري ما را مي بيند , شايد چشمش بازتر باشد , شايد راهش با سر انجام تر باشد , اين همه سال که اينجا بوديد و به قول خودتان اينجا زندگي کرده ايد چه گلي به سر خودتان و مملکتتان زده ايد که اين همه سنگش را به سينه مي زنيد. چرا انقدر بدبين شده ايد ؟ به آنها که رفته اند مي تازيد که اگر تو اينجا را دوست داري چرا رفته ای  اما عشق همه تان رفتن است. به همه مي تازيد اما اگر همسايه اتان جلوي چشمتان جان دهد به جاييتان بر نمي خورد که کارهاي مهمتر داريد !
ياد گرفته ايد تقسيم کنيد , ما در مقابل شما ...نمي فهمم ...به او که رفته خرده مي گيري که تو چه مي داني از وضع اينجا , مگر خودت مي داني ؟ (باز هم مي گويم منظورم به همه نيست) , واله که نمي داني , برو بپرس (جز معدودي) نمي دانند شرايطشان چيست , چه اتفاقي دارد اطرافشان مي افتد , فکر اين هستند که آخرين مد باشند , مارک لباسشان چه باشد , تفريحشان چه باشد , سفر کجا بروند , مهماني چه بپوشند ,موهايشان چه شکلي باشد که از بقيه کم نياورند که تک باشند , اينها خوب است اما در کنارش چيز ديگري نيست . زندگي بچه هامان خلاصه شده در ازدواج با پول , که بتوانند خرج کنند و فخر بفروشند , رفتن به هر قيمت , حالا يک چيزي هم شنيده اند که مثلا 18 تير چه شده اما بيشترش را نمي دانند. به قول تو اگر براي پوشيدن مانتو ها راه بيندازيشان خيلي سريعتر به جايي مي رسي .
ميداني , دلت نگيرد , نارحت نشو , اين آدمها اينجا زياد شده اند , آدمهاي سطحي که يک چيزهايي شنيده اند ( خودمم هم جزو همين دسته ام , حالا يک کمي بهتر شايد ) مي داني اين روزها آدمهاي يک کم عميق تر , که فکر مي کنند و مي جويند کيميا شده اند . پس جاي تعجب ندارد اگر چيزکي مي گويي , انتقادي مي کني همه سرازير مي شوند با دهان هاي باز شده , اماده براي حمله ...مي داني آخر چيزي براي گفتن ندارند , نه که آدمهاي بدي باشند , اما ياد نگرفته اند که بحث يعني چي , دم از آزادي مي زنند اما فقط براي خودشان , حتي حق حرف زدن را هم براي بقيه قائل نيستند. ياد نگرفته اند که مي شود صحبت کرد , حرف زد , بحث کرد , پرسيد , ياد گرفت , لذت همکاري و همراهي را نچشيده اند , مي خواهند خودشان را بالا بکشند اما از روي ديگران رد مي شوند وقتي هم که سقوط مي کنند مي خواهند همه را با خودشان بکشند , اشتباه که مي کنند مقصر را ديگران مي دانند. حالا هم که ديوار کوتاه مال آنهاست که رفته اند و دلشان اينجاست. اما تو با ما بمان , نگذار اين چيزها علاقه ات را از بين ببرد , می دانی ما اينجا هرروز با اين آدمها سر و کار داريم , آدمهايی که گاهی از زندگی هم بيزارت می کنند , آدمهايی که باعث می شوند حتی آرزوی مرگ هم بکنی , اما هنوز زنده ايم , با چنگ و دندان , که راهی بجوييم که وجودمان را ابراز کنيم. تو با ما باش , کمکمان کن که بهتر ببينيم , بهتر بخوانيم , بهتر بفهميم . دوستيت را از ما نگير. 
 

--------

July 04, 2004

سلام
حال و روزت چطور است ؟ حتما سرت شلوغ است , آخر با اين همه آدم که درست کرده اي و اين همه آرزوهاي بزرگ و کوچکشان مگر وقت هم برايت مي ماند؟
من هم يکي از همانها هستم , همان دست سازهاي خودت , تو را که معرفي کردند گفتند همه چيز را مي داني , مي بيني , از همه کارهايمان خبر داري , بايد حساب مي برديم اما حاليمان نبود , کار بد مي کرديم و فکر مي کرديم سر امتحان تلافيش را سرمان در مي آوري و نمره مان کم مي شود. بچه بوديم ديگر ,
از همان اول گفتند که تو شکل نداري , مثل ما نيستي , همه جا هستي , بايد حس شوي , اين تجسم تو هم دردسري شده بود , تنها چيز حس کردني امان هم درد بود , از همانها که موقع زمين خوردن مي آمد که اصلا هم جالب نبود , چه مي دانم عشق و عاشقي يادمان نداده بودند که حسمان قوي شود . آخر من اگر نتوانم چيزي را مجسم کنم فهميدنش برايم سخت مي شود , آخرش رضايت دادم , به يک توده ابر شکل , چيزي شبيه غول چراغ , سياه , مثل همان ابرهاي بهاري که تگرگ مي بارانند.
گفتند براي دوستي با تو – که از همه چيز ارزشمند تر است – بايد نماز خواند , دعا کرد , ما هم انقدر نماز خوانديم و دعا کرديم که پکيديم اما اصلا به تو نزديک نشديم !
گفتند نبايد فقط در سختي به ياد تو بود , در شادي هم بايد حضورت حس شود , اما در شادي که هيچ , در غم هم حضورت براي رفع تکليف بود , آن ته دل راه ديگري براي فرار جستجو مي شد اطمينان نداشتيم .
اما از رو نرفتم , همان سبک و سياق گاها ابلهانه را ادامه دادم , گرو – گروکشي کردم, خودم را گول زدم که راه نياکانمان را دارم مي روم اما زهي خيال باطل
آن روزي که از من درباره تو و مسائل مربوط به تو سوال کردند و من مثل خر در گل ماندم تازه فهميدم من خودمم توجيه نيستم چه برسد به اينکه ديگري را توجيه کنم !
اين دوستم , ميانه اش با تو و فرزندت خيلي خوب است , چه مي گويند , ايمانش خيلي قوي است , خوش به حالش , من هم فکر مي کردم ايمان دارم اما اين را براي اينکه کم نياورم مي گفتم وگرنه وقتي که لازم مي شد اين ايمان اصلا پيدايش نبود.
مي داني , خيلي ضايع است که بعد از اين همه سال دوستي آدم بفهمد طرفش را اصلا نمي شناسد.
گفتند هم بايد به يادت بود و هم از تو تشکر کرد به خاطر همه چيزهايي که به ما داده اي , گفتند اين زندگي را هم تو به ما داده اي , گفتند بايد استفاده بهينه کنيم , هر چه گفتيم خوب چکار بايد بکنيم که خوب تشکر کرده باشيم گفتند اين را خودتان بايد بفهميد , هر کسي يک جور با هديه اش برخورد مي کند اما ما هر چه نگاه مي کنيم همه يکجور دارند برخورد مي کنند , استفاده مشابه از هديه , که اگر همرنگشان نشوي هم فريادشان به آسمان مي رود که هديه ات را خراب کردي , اگر قرار به اين است پس چرا از همان اول دستورالعملش را ندادند؟
خلاصه اينکه توي مخمصه افتاده ام , بالاخره دوستيمان که بايد پابرجا باشد وگرنه هديه دادن معني ندارد , اما نمي دانم چطور مي شود که يک دوستي به آدم آرامش مي دهد , يادمان نداده اند , خودم تنهايي هم تا الان کاري از پيش نبرده ام به گمانمان آن روزي که بعضي چيزها را تقسيم مي کردي من حاضر نبودم.
گفتم نامه اي بنويسم شايد شايد راهي جلوي پايم بگذاري بلکه از اين وضعيت خارج شوم.
ديگر مزاحم نمی شوم
قربانت


--------