« | Main | »

سه شنبه : مادرم زنگ مي زند , مي روند خانه خاله ام آخر قرار است فالگير بيايد. مي گويد تو هم بيا , مي گويم نمي رسم , مي گويد اگر رسيدي , حالم از هر چه فال و فالگيرو آينده است به هم مي خورد , مي رسم اما نمي روم , مي روم خانه و پاي تلويزيون مي نشينم . مادر که مي آيد کمي شاد است , فکر مي کنم حتما شنيده که قرار است من ازدواج کنم. حدسم درست است , گفته متولد شهريوري که در خانه داريد تا دي ماه مي رود , در عرض يک ثانيه سرنوشتم معلوم شد , مبارکم باشد!

جمعه : دوچرخه سوار , من , اتوبوس ...ترکيب بدين شکل است. از بين دوچرخه و اتوبوس بيرون مي آيم , سرعتم را کم مي کنم , همه چيز در يک ثانيه اتفاق مي افتد , تعادل دوچرخه سوار به هم مي خورد , پخش زمين مي شود , ترمز مي کنم , فرياد مي زنم چون اتوبوس با سرعت مي رسد اما راننده اتوبوس وارد است , مهارت دارد و خدا را هزار بار شکر. ... ترسيده ام , انقدر که صدا و دستهايم مي لرزند , انقدر که همه فکر مي کنند من به دوچرخه زده ام , يکي شماره ماشين را يواشکي بر مي دارد , به دوچرخه اي مي گويم مي خواهد بيمارستان برود , کسي زير گوشم زمزمه مي کند "خودت را به دردسر ننداز" , دوچرخه سوار تاکسي مي گيرد.
جمعه : تو اتاق پرو , قد مانتو بايد کوتاه شود , نمي دانم فروشنده چرا معطل مي کند , هي مرا مي چرخاند , همه چيز در يک ثانيه اتفاق مي افتد , دستش را جاي نامربوط مي برد , مي توانم همانجور که چمباتمه زده يک لگد حواله اش کنم , مي توانم داد بزنم , هيچکدام کارها را نمي کنم , دستش را وسط هوا و زمين مي گيرم , مي گويم مانتو را عوض کند , در را پشت سرش مي بندم , مانتو جديد را از لاي در مي گيرم , سر فرصت مانتو را پرو مي کنم , قدش را سوزن مي زنم , دم در ايستاده , در را هل مي دهد , مي گويد بگذار ببينم , جواب نمي دهم , انقدر محکم در را فشار مي دهد که منتظرم قفلش در برود , مي گويد نکند خودت قد را اندازه مي زني , جواب نمي دهم.
جمعه : خانه , جريان دوچرخه سوار را تعريف مي کنم. تا وسط بيشتر نمي رسد , بغضم مي ترکد , نمي دانم مال چيست , مال فالگير سه شنبه , مال زن پسرخاله , مال وحشت تصور ماندن زير چرخ اتوبوس , يا مال اتاق پرو... مال هر کدام که باشد به سختي بند مي آيد.
شنبه : تحمل ناراحتي دوستانم را ندارم. دلم مي خواهد کمک باشم , مي دانم که خيلي گرم و معاشرتي نيستم , اما دوستانم را دوست دارم , بعضي وقتها که ديوانه مي شوم با خدا معامله مي کنم , که ناراحتي هايشان را بامن تاخت بزند.
يکشنبه , دوشنبه : ترک عادت موجب مرض است
سه شنبه : اجراي بهترين دوستم , سردرگمي به خاطر اتفاق لحظه آخر , جمع شدن دوستان , که لذت بخش است , حتي با يک بهانه واهي , حتي وقتي دوستها همه چيز را به تو نگويند .... فکر مي کنم چرا من به زندگيم علاقه اي ندام , مگر عاريه است؟ مگر مال خودم نيست ؟ چرا يي زندگيم چيست ؟ چگونه گي اش چه؟ ...خسته ام , تا آخر فوتبال بايد صبر کنم , مي گويم خوب اگر خسته اي بخواب , نمي توانم , چرا هميشه در خوف و رجا به سر مي برم ؟ رفتارم با زندگي مثل رفتار آدم با يک عزيز در حال احتضار است , مي ترسم.
چهارشنبه : بيدار که مي شوم هوا هنوز تاريک است , اين اخلاق هنوز با من است , وقتي قرار است صبح زود از خواب بيدار شوم تا صبح خوابم نمي برد يا خوابم بريده بريده مي شود. باز هم زود به فرودگاه مي رسم , توي هواپيما بيهوشم , هواي عسلويه گرم است , دم دارد , پر از غبار است , کوه ديده نمي شود , کولر ماشين روشن است حالم را بد مي کند. رئيس کارگاه مي گويد چاق شده اي , لبخند مي زند , احساس مي کنم شبيه بوقلمون شده ام ....بعد از نهار کارگاه تعطيل است , همه مي خوابند , در اتاق را از داخل قفل مي کنيم , برقها هم مي رود , خوابيدن تو گرما و رطوبت , روي صندليهاي ناهمگون با سر و صدا اصلا نمي چسبد , ميني بوس قراضه است , کولرش جير جير مي کند , هواي داخل هواپيما گرم است , من هم گرمم , از داخل , اسم اين حالتم را تب موضعي گذاشته ام , دلم به هم مي ريزد , فکر مي کنم چشمها را ببندم بهتر شود , چشمها را که مي بندم فکر ها مي آيند , يعني حمله مي کنند , آخرش يکبار زير فشار اين افکار له مي شوم , فکر مي کنم تا آخر عمر اين وحشت دست از سر من بر ندارد. اينها را که مي نويسم ياد ياد کامبيز مي افتم (همان خواننده وبلاگ که برايم کامنت مي گذارد) , از فکر عکس العملش يکدفعه خنده ام مي گيرد.
حالم خوب نيست. منتظرم که بغضم بترکد.

--------