« | Main | »

گوشي را که برداشتم نشانه ام رفت " يک زنگ به من نمي زني؟ " , لبخند زدم
- "خنده داره؟"
- از مامان حالتان را مي پرسم !
- لازم نکرده , گوشي رو بردار به خودم زنگ بزن , تازه مامانت هم زنگ نمي زنه, چه خبر از عروسي؟
- کدوم عروسي؟!!!!!!!
گوشي را دست مادرم مي دهم , مادرش است , مادربزرگم , غري هم مي زنم که چرا اينجور صحبت مي کند , ياد مريضيش مي افتم , شايد اگر من هم جاي او بودم دلم مي خواست همه از حالم خبر بگيرند , حالش را که هر روز مي پرسم , اصلا نمي شود نپرسيد وقتي عصرهاکه به خانه مي روم قيافه ماتم زده مادرم را مي بينم.
براي خودم , ترجيح مي دهم اگر زمان زيادي براي زندگي نداشته باشم بدانم , مي داني اين فرصت آمادگي براي مردن نصيب هر کسي نمي شود , اما خوب به بعضي ها نمي شود گفت , آنچنان قافيه را مي بازند که اين فکر و خيال – زودتر از خود بيماري از پا درشان مي آورد. وضع ما هم همينطور است , مادربزرگم بيمار است اما نمي داند بيماريش چيست , کسي هم چيزي نمي گويد , البته بو برده اما جوابي از جايي نمي گيرد , بدتر از او پدربزرگم است , اضطراب و اندوه تا عمق چشمهاي سبزش رخنه کرده , نگران است آخر 60 سال زندگي مشترک کم نيست . اگر – خداي نکرده – اتفاقي براي مادربزرگم بيفتد بعيد مي دانم تنهايي را دوام بياورد. مي گويد " بدري حالش خوب است اين قرصها مريضش کرده "
نمي دانم چرا هيچ با وقت با مادربزرگهايم – آن يکي را که خدا بيامرزد- رابطه عاطفي عميقي نداشته ام , اين تصور مادربزرگها , يک زن پير مهربان – که اجازه هر کاري را به تو مي دهد و جيبهايش پر خوراکيست و قربان صدقه ات مي رود با من بيگانه است. زن مومني است اما گاهي مذهب را با چيزهاي ديگر هم قاطي مي کند , اسطوره انتقاد است , از پوشيدنت , خوردنت , راه رفتنت , خنديدنت , زندگي کردنت ايراد مي گيرد , همه را با لبخند رد مي کنيم اما خوب بعضي وقتها هم آدم دلچرکين مي شود , زن خوبي است , بعضي وقتها دوست داشتنيست اما زياد رو به کسي نمي دهد , خانه اش دسيپلين دارد , رفتن و آمدن ساعت دارد , اصلا هم با کسي تعارف ندارد. ناراحتي اش اين است بعضي از بچه ها و نوه ها اهل نماز و روزه نيستند , نگران است که آن دنيا چه جوابي بدهد به خاطر قصوري که کرده , هر چه هم که مي گوييم شما مسئولش نيستيد به گوشش نمي رود. نگران من است , کلافه است که چرا شوهر نمي کنم , چرا کار مي کنم , چرا خانه نيستم , فکر مي کند که مرد شده ام : )
تصوري از نبودنش ندارم , به بودنش , ايراد گرفتنش عادت کرده ام. نمي دانم اگر نباشد دلم چقدر برايش تنگ مي شود .

--------