« | Main | »

از اولين بار حدودا 10 سال گذشته , اولين بار که همديگر را ديديم. همان روزها که به نظرمان شق القمر کرده بوديم. وقتي که با خوشحالي و هيجان , کمي ترس و اضطراب , هر روز کفش و کلاه مي کرديم که بريم دانشگاه. جوي که خيلي دوستانه نبود , از آن وقتهايي که آسه مي رفتيم و مي آمديم که گربه شاخمان نزند , همان وقتها که در حياط دانشگاه آشنايي نمي داديم که نکند دردسر درست شود. شايد به خاطر همين چيزها بود , شايد هم به خاطر چيزهاي ديگر , که هيچ وقت با بچه ها آنجور قاطي نشدم.
10 سال گذشته , جمع محدودي دور ميز نشسته ايم , يادآور خاطرات گذشته .. بچه ها مي آيند , هجوم اسمها و قيافه ها و من , ته ذهنم , دنبال خاطرات مشترک مي گردم . جز تک و توک چيز ديگري به يادم نمي آيد. عجيب است که از اين پنج سال چيزي در ذهنم نمانده ... شک مي کنم , چيزي يادم نمانده يا چيزي نبوده که به ياد بياورم.
لبخندي تلخ , همان دومي است . انگار که اين چند سال در خواب گذشته , آدمها وقتي از هم خاطره ندارند انگار که غريبه اند حتي اگر 5 سال هر روز همديگر را ديده باشند.
پس خاطرات من کجاست ؟ همانها که قرار است اگر به پيري ماندم نشخوارشان کنم ؟ نوار ذهنم را هي عقب جلو مي کنم , انگار که پاک شده اصلا.
آنکه روبرويش نشسته ام سر به سرم مي گذارد , نمي دانم متلک است يا شوخي , از روي دوستي است يا چيز ديگر , به نظرم مناسبت ندارد . مي گويد اينجا را مي خواند , از همان اول هم مي دانستم ,( به لطف اين دنياي کوچک که هر روز هم کوچکتر مي شود همکلاس سابق همکار دوست وبلاگي از آب درآمده است).
همان احساس ناراحتي معروف به سراغم مي آيد , که يک آشنا مرا مي خواند , بعد فکر مي کنم اگر قرار به خوانده نشدن بود ديگر اينجا آمدن معنا نداشت. اشکالي ندارد , بگذار همه اينجا را بخوانند , تو اين وانفسا که همه زير صد تا نقاب پنهان شدند من نقابهايم را کنار مي زنم.
نقابها را می شود کنار زد اما با خاطرات نداشته چکار می شود کرد ؟ نمی خواهم به گذشته بچسبم اما بی خاطره آدمها برايم فرقی با هم ندارند.

--------