" /> مریم گلی: June 2004 Archives

« May 2004 | Main | July 2004 »

June 29, 2004

گوشي را که برداشتم نشانه ام رفت " يک زنگ به من نمي زني؟ " , لبخند زدم
- "خنده داره؟"
- از مامان حالتان را مي پرسم !
- لازم نکرده , گوشي رو بردار به خودم زنگ بزن , تازه مامانت هم زنگ نمي زنه, چه خبر از عروسي؟
- کدوم عروسي؟!!!!!!!
گوشي را دست مادرم مي دهم , مادرش است , مادربزرگم , غري هم مي زنم که چرا اينجور صحبت مي کند , ياد مريضيش مي افتم , شايد اگر من هم جاي او بودم دلم مي خواست همه از حالم خبر بگيرند , حالش را که هر روز مي پرسم , اصلا نمي شود نپرسيد وقتي عصرهاکه به خانه مي روم قيافه ماتم زده مادرم را مي بينم.
براي خودم , ترجيح مي دهم اگر زمان زيادي براي زندگي نداشته باشم بدانم , مي داني اين فرصت آمادگي براي مردن نصيب هر کسي نمي شود , اما خوب به بعضي ها نمي شود گفت , آنچنان قافيه را مي بازند که اين فکر و خيال – زودتر از خود بيماري از پا درشان مي آورد. وضع ما هم همينطور است , مادربزرگم بيمار است اما نمي داند بيماريش چيست , کسي هم چيزي نمي گويد , البته بو برده اما جوابي از جايي نمي گيرد , بدتر از او پدربزرگم است , اضطراب و اندوه تا عمق چشمهاي سبزش رخنه کرده , نگران است آخر 60 سال زندگي مشترک کم نيست . اگر – خداي نکرده – اتفاقي براي مادربزرگم بيفتد بعيد مي دانم تنهايي را دوام بياورد. مي گويد " بدري حالش خوب است اين قرصها مريضش کرده "
نمي دانم چرا هيچ با وقت با مادربزرگهايم – آن يکي را که خدا بيامرزد- رابطه عاطفي عميقي نداشته ام , اين تصور مادربزرگها , يک زن پير مهربان – که اجازه هر کاري را به تو مي دهد و جيبهايش پر خوراکيست و قربان صدقه ات مي رود با من بيگانه است. زن مومني است اما گاهي مذهب را با چيزهاي ديگر هم قاطي مي کند , اسطوره انتقاد است , از پوشيدنت , خوردنت , راه رفتنت , خنديدنت , زندگي کردنت ايراد مي گيرد , همه را با لبخند رد مي کنيم اما خوب بعضي وقتها هم آدم دلچرکين مي شود , زن خوبي است , بعضي وقتها دوست داشتنيست اما زياد رو به کسي نمي دهد , خانه اش دسيپلين دارد , رفتن و آمدن ساعت دارد , اصلا هم با کسي تعارف ندارد. ناراحتي اش اين است بعضي از بچه ها و نوه ها اهل نماز و روزه نيستند , نگران است که آن دنيا چه جوابي بدهد به خاطر قصوري که کرده , هر چه هم که مي گوييم شما مسئولش نيستيد به گوشش نمي رود. نگران من است , کلافه است که چرا شوهر نمي کنم , چرا کار مي کنم , چرا خانه نيستم , فکر مي کند که مرد شده ام : )
تصوري از نبودنش ندارم , به بودنش , ايراد گرفتنش عادت کرده ام. نمي دانم اگر نباشد دلم چقدر برايش تنگ مي شود .

--------

June 27, 2004

چند روزي است که حال و روزم خوب است , گوش شيطان کر , سبک و راحت , سر کار , پشت ميز نشسته ام.
فعلا سرم خلوت است , اين وقفه هاي بين کارهاي فشرده خيلي دلچسب است . از وقتي که چيلر ها راه افتاده اند هوا خيلي خنک شده , گاهي آدم سردش هم مي شود , يه ليوان چايي از همه چيز بهتر مي چسبد.
اينجور وقتها , که کار ندارم , تو ليوان قرمزم چاي مي ريزم , صندلهايم را در ميارم و پاهايم را زيرم , روي صندلي جمع مي کنم. خيلي لذت دارد.
کارهاي نيمه تمامم رو روي ميز گذاشته ام , مقاله اي که ترجمه اش را يک ماه پيش به بابا قول داده بودم , درسهاي فرانسه که هنوز خوانده نشده , از وقتي آهنگ فرانسوي گوش دادن را شروع کرده ام اشتياقم دو چندان شده , اصلا اين ياد گرفتن بدون اجبار و امتحان خيلي دلچسب است.
روزنامه را ورقي مي زنم , همکارم مي دود , اين همکارم ظاهرا به روزنامه علاقه ندارد يعني اگر يک بغل روزنامه روي ميزش بگذاري نگاه هم نمي کند اما کافيست دست يکي روزنامه ببيند سريع خودش را مي رساند , بالاي سرت مي ايستد و مي خواند , گاهي هم آنچنان غرق خواندن مي شود که روزنامه را از زير دستت مي کشد , نمي دانم انگار فکر مي کند هر چيز که تو بخواني حتما جالب است و اگر نخواند عقب مانده. نشسته هم نمي خواند , همينجور , عين اجل معلق بالاي سرت مي ايستد تا وقتي کارش تمام شود.
دفتر و دستکم را مي گذارم , همانکه گاهي از اصلاحات خودم درش مي نويسم , هوم , مثبت است , لذت مي برم وقتي اين تغييرات تدريجي را مي بينم , وقتي حس مي کنم که هر سال دارم فرق مي کنم , به نظرم موفقيت بزرگي است که من الان همان آدم 5 سال پيش نيستم , تغيير لازم است وگرنه آدمي که هميشه يک جور باشد به نظر من گنديده است. آب راکد مرداب مي شود ديگر.
تعصبات گذشته را از دست داده ام , انعطاف پذير شده ام , خيلي چيزها ديگر عصبانيم نمي کند , البته هنوز نتوانسته ام حال خوبم را مدت زياد , يا براي هميشه حفظ کنم
روزهاي خوبي است , مسافرها در راهند , دوستهايي که خيلي وقت است نديدمشان و دلم حسابي تنگ شده , عروسي يکي از دوستانم است , با خريد عروسي سرگرميم و کلي خوش مي گذرد , پياده رويهاي عصرانه و بعضا شبانه هم که جاي خود دارد , مخصوصا وقتي ديدارهاي اتفاقي هم داشته باشد.
خلاصه اينکه داشتن دوست هم نعمتي است , که قدرش را بايد بدانم.

پي نوشت : کسي سم خوب سراغ ندارد ؟ , تابستان است و هوا گرم , حشرات حتي تا اينجا هم نفوذ کرده اند.

--------

June 26, 2004

وسوسه است ديگر . بعضي وقتها از دست آدم در مي رود و گير مي افتد. خوب ديگر جايز الخطام , اشتباه کردم.
منظورم به پست قبلي است , نبايد مي نوشتمش , نه اينکه حرفم عوض شده باشد , نه , عقيده ام همان است که گفتم منتها شايد جايش اينجا نبود , شايد بهتر بود در يک جمع خصوصي تر مطرح مي شد , مثل بقيه چيزها , اما اينکه اينجا بگويم و گفتنش پاي هر ناکس (آنها که کس اند (به فتح ک ) قدمشان سر چشم ) - به بهانه جواب دادن به من و دفاع از حق پايمال شده- را به اينجا باز کند , اشتباه بود.
ممنونم که به يادم آورديد وقت ارزشش بالاتر از اين است که سر چيزهاي بيهوده صرفش کنيم , ممنونم که يادم آورديد لبخند زدن به پهناي صورت را و ممنونم به خاطر تصويري که از من در ذهن داريد.
فقط يک توضيح کوچک براي کامبز , من اگر اينجا نک و نال و شيون و زاري مي کنم , اگر انتقاد مي کنم يا به قولي اداي فيلسوفها را در مي آورم نوک تيز اين انتقادها همه و همه طرف خودم هست. فکر نکنم در تمام مدت نوشتنم , به کسي , از وبلاگ نويسها در نوشته هايم توهين کرده باشم. اگر هم نظرم را گفته باشم (که يادم نيست اصلا چنين کاري کرده ام يا نه) همه اش در کمال احترام بوده.
در مورد اين پست قبل هم اگر مي خواستم جنگ زرگري راه بيندازم خيلي چيزها براي گفتن بود , که به قول عطا هر چه کرده نوش جانش , اما وقتي تلاش بعضي ها که قصدشان بهتر کردن اوضاع است به سخره گرفته مي شود دلم مي گيرد . به خودم کار ندارم که اينجا , محلي است براي درددل کردن و صحبت کردن درباره خودم. اما گروهي استفاده اشان از وبلاگ چيز ديگري است که بعضا به خاطرش هزينه هايي هم پرداخته اند. خوشم نمي آيد حرکتهاي مثبتي که انجام مي شود از طرف کسي يا کساني به گند کشيده شود , من حرفم را زدم , بقيه اش به شنونده بستگي دارد که اگر بخواهد وجهه اجتماعي داشته باشد , به گروهي تعلق داشته باشد بايد اصول روابط اجتماعي را ياد بگيرد. همين و تمام


--------

June 24, 2004

مي دونم احمقانه به نظر مياد ... يعني خودم هم فکر نمي کنم نوشتن اين حرفها درست باشه اما اين دفعه هوس کردم يک کاري بر خلاف عقايدم بکنم... دروغ چرا , هر از گاهي يه سري به اينجا مي زنم که اسباب تفريحه , آدم سرحال مياد و کلي هم مي خنده ... آخريش اين بود " يه جورايي حس ميکنم که سهراب سپهري خيلي شبيه من فکر ميکرده " , خدا بيامرزتش سهراب سپهري رو .....
حالا ايشون هر چي بگه مهم نيست , فرقي هم واسه ما نمي کنه , اما بعضي وقتها اين حس بوجود مياد که فکر کرده با خيل عظيم گوسفندان طرفه , اينکه تو اين مملکت به اين بزرگي , با اين همه آدم تحصيل کرده از داخل و خارج و علي الخصوص در زمينه کامپيوتر تنها آدم مورد اطمينان و وارد براي انجام کليه پروژه ها اعم از سري و غيره در سازمان ها و وزارتخانه ها يک دانشجوي سال دوم يا سوم دانشگاه است , خوب ما فرض رو بر صحت حرف ايشون مي گذاريم و در اينصورت بايد ريد تو اين مملکت !
به اين درگيري هاي خاله زنکيشون کاري ندارم , اينکه فلاني با فلاني دوسته , اين طرفدار اونه , اين واسه اون فحش مي گذاره , IP ها رو افشا مي کنند و از اين جور چيزا , اما اينکه بياد خودشو قاطي بحث چهار نفر بزرگتر بکنه خنده داره ... حالا به اينکه اين حرکتهايي که شکل مي گيره به نتيجه مي رسه يا نه و اينکه روش درست هست يا نه کاري ندارم , منتها اگه يه بحثي مطرح مي شه و شبح و دوستانش قاطي ماجرا مي شن , آدمهايي که اطلاعاتشون زياده , مطالعه دارن و مي تونن براي عملشون دليل بيارن , وارد شدن يه جوجه - که جزو افتخاراتش اينه که وقت نداره مطالعه بکنه و تمام اتفاقات روز رو هم با يه هفته ده روز تاخير متوجه مي شه - به بحث آدم رو به خنده مي ندازه ... خوبه آدم پاشو به اندازه گليمش دراز کنه , مي خواد بحث کنه و نظر بده تو گروهي که همسطح خودشن بحث بکنه يا اگر هم مي خواد قاطي بزرگا بشه حداقل يه کمي سعي کنه خودشو بکشه بالا , يه خورده مطالعه داشته باشه , يا هر چيز ديگه که بهش کمک کنه.
وگرنه هر کسي – يا ناکسي – مي تونه دهنشو باز کنه و دلايل درپيت بياره , اينکه هنر نيست ....
همون طوري که ميدونين هر اتفاقي که مي افته يه عده توي اين بلاگستان کارشون اينه که بشينن کاراي بيهوده پتيشن و لوگو درست کردن و کاراي مسخره اي از اين قبيل رو انجام بدن که من هيچ اعتقادي بهش ندارم! همه اونايي که اين کارا رو ميکنن هم هيچ هدفي جز مطرح کردن خودشون ندارن! کمااينکه من يه بار با يکيشون بحثم شده بود در جواب من گفت: همه بلاگستان ميدونن که من آدم صلح طلبي هستم!!! و منم کلي به اين جمله اش خنديدم! که همانا منظور ايشون از اين صلح طلبي همين سبزي پاک کني ها بود که من هيچ اعتقادي بهش ندارم! حالا يکي نيست بگه بسه به اندازه کافي مشهور شدين! خواهشا دست از اين کاراتون بردارين که هيچ فايده اي نداره! تا زماني که عملا کاري انجام نشه اين بچه بازيها هيچ فايده اي نداره! اصلا شده تا حالا اتفاقي توي اين وبلاگستان بيفته و اينا لوگو درست نکنن؟! جالبه که فقطم يه عده خاص هستن که فقط خودشون، خودشون رو تحويل ميگيرن و قبون صدقه هم ميرن و اونوقت انتظار دارن همه از اين کارا و قضاوتهاي مسخره يک طرفه شون حمايت کنن! من به هيچ عنوان از اين مسخره بازي حمايت نمي کنم و به هيچ وجه هم تبليغش نميکنم
من يه پيشنهاد دارم , حالا که ايشون زحمت تمام پروژه هاي کامپيوتري ايران بر عهده شون هست , بياين زحمت کارهاي سياسي هم بيفته گردن ايشون , ايشااله که همه چيز درست مي شه ... اينجور که معلومه قابليت هاش زياده , قدرت آناليزش هم بالاست , سوادش رو هم داره , طرفدار هم که داره , خدا رو چه ديدين شايد دري به تخته خورد و رئيس جمهوري چيزي شد.

--------

June 16, 2004

سه شنبه : مادرم زنگ مي زند , مي روند خانه خاله ام آخر قرار است فالگير بيايد. مي گويد تو هم بيا , مي گويم نمي رسم , مي گويد اگر رسيدي , حالم از هر چه فال و فالگيرو آينده است به هم مي خورد , مي رسم اما نمي روم , مي روم خانه و پاي تلويزيون مي نشينم . مادر که مي آيد کمي شاد است , فکر مي کنم حتما شنيده که قرار است من ازدواج کنم. حدسم درست است , گفته متولد شهريوري که در خانه داريد تا دي ماه مي رود , در عرض يک ثانيه سرنوشتم معلوم شد , مبارکم باشد!

جمعه : دوچرخه سوار , من , اتوبوس ...ترکيب بدين شکل است. از بين دوچرخه و اتوبوس بيرون مي آيم , سرعتم را کم مي کنم , همه چيز در يک ثانيه اتفاق مي افتد , تعادل دوچرخه سوار به هم مي خورد , پخش زمين مي شود , ترمز مي کنم , فرياد مي زنم چون اتوبوس با سرعت مي رسد اما راننده اتوبوس وارد است , مهارت دارد و خدا را هزار بار شکر. ... ترسيده ام , انقدر که صدا و دستهايم مي لرزند , انقدر که همه فکر مي کنند من به دوچرخه زده ام , يکي شماره ماشين را يواشکي بر مي دارد , به دوچرخه اي مي گويم مي خواهد بيمارستان برود , کسي زير گوشم زمزمه مي کند "خودت را به دردسر ننداز" , دوچرخه سوار تاکسي مي گيرد.
جمعه : تو اتاق پرو , قد مانتو بايد کوتاه شود , نمي دانم فروشنده چرا معطل مي کند , هي مرا مي چرخاند , همه چيز در يک ثانيه اتفاق مي افتد , دستش را جاي نامربوط مي برد , مي توانم همانجور که چمباتمه زده يک لگد حواله اش کنم , مي توانم داد بزنم , هيچکدام کارها را نمي کنم , دستش را وسط هوا و زمين مي گيرم , مي گويم مانتو را عوض کند , در را پشت سرش مي بندم , مانتو جديد را از لاي در مي گيرم , سر فرصت مانتو را پرو مي کنم , قدش را سوزن مي زنم , دم در ايستاده , در را هل مي دهد , مي گويد بگذار ببينم , جواب نمي دهم , انقدر محکم در را فشار مي دهد که منتظرم قفلش در برود , مي گويد نکند خودت قد را اندازه مي زني , جواب نمي دهم.
جمعه : خانه , جريان دوچرخه سوار را تعريف مي کنم. تا وسط بيشتر نمي رسد , بغضم مي ترکد , نمي دانم مال چيست , مال فالگير سه شنبه , مال زن پسرخاله , مال وحشت تصور ماندن زير چرخ اتوبوس , يا مال اتاق پرو... مال هر کدام که باشد به سختي بند مي آيد.
شنبه : تحمل ناراحتي دوستانم را ندارم. دلم مي خواهد کمک باشم , مي دانم که خيلي گرم و معاشرتي نيستم , اما دوستانم را دوست دارم , بعضي وقتها که ديوانه مي شوم با خدا معامله مي کنم , که ناراحتي هايشان را بامن تاخت بزند.
يکشنبه , دوشنبه : ترک عادت موجب مرض است
سه شنبه : اجراي بهترين دوستم , سردرگمي به خاطر اتفاق لحظه آخر , جمع شدن دوستان , که لذت بخش است , حتي با يک بهانه واهي , حتي وقتي دوستها همه چيز را به تو نگويند .... فکر مي کنم چرا من به زندگيم علاقه اي ندام , مگر عاريه است؟ مگر مال خودم نيست ؟ چرا يي زندگيم چيست ؟ چگونه گي اش چه؟ ...خسته ام , تا آخر فوتبال بايد صبر کنم , مي گويم خوب اگر خسته اي بخواب , نمي توانم , چرا هميشه در خوف و رجا به سر مي برم ؟ رفتارم با زندگي مثل رفتار آدم با يک عزيز در حال احتضار است , مي ترسم.
چهارشنبه : بيدار که مي شوم هوا هنوز تاريک است , اين اخلاق هنوز با من است , وقتي قرار است صبح زود از خواب بيدار شوم تا صبح خوابم نمي برد يا خوابم بريده بريده مي شود. باز هم زود به فرودگاه مي رسم , توي هواپيما بيهوشم , هواي عسلويه گرم است , دم دارد , پر از غبار است , کوه ديده نمي شود , کولر ماشين روشن است حالم را بد مي کند. رئيس کارگاه مي گويد چاق شده اي , لبخند مي زند , احساس مي کنم شبيه بوقلمون شده ام ....بعد از نهار کارگاه تعطيل است , همه مي خوابند , در اتاق را از داخل قفل مي کنيم , برقها هم مي رود , خوابيدن تو گرما و رطوبت , روي صندليهاي ناهمگون با سر و صدا اصلا نمي چسبد , ميني بوس قراضه است , کولرش جير جير مي کند , هواي داخل هواپيما گرم است , من هم گرمم , از داخل , اسم اين حالتم را تب موضعي گذاشته ام , دلم به هم مي ريزد , فکر مي کنم چشمها را ببندم بهتر شود , چشمها را که مي بندم فکر ها مي آيند , يعني حمله مي کنند , آخرش يکبار زير فشار اين افکار له مي شوم , فکر مي کنم تا آخر عمر اين وحشت دست از سر من بر ندارد. اينها را که مي نويسم ياد ياد کامبيز مي افتم (همان خواننده وبلاگ که برايم کامنت مي گذارد) , از فکر عکس العملش يکدفعه خنده ام مي گيرد.
حالم خوب نيست. منتظرم که بغضم بترکد.

--------

June 09, 2004

از اولين بار حدودا 10 سال گذشته , اولين بار که همديگر را ديديم. همان روزها که به نظرمان شق القمر کرده بوديم. وقتي که با خوشحالي و هيجان , کمي ترس و اضطراب , هر روز کفش و کلاه مي کرديم که بريم دانشگاه. جوي که خيلي دوستانه نبود , از آن وقتهايي که آسه مي رفتيم و مي آمديم که گربه شاخمان نزند , همان وقتها که در حياط دانشگاه آشنايي نمي داديم که نکند دردسر درست شود. شايد به خاطر همين چيزها بود , شايد هم به خاطر چيزهاي ديگر , که هيچ وقت با بچه ها آنجور قاطي نشدم.
10 سال گذشته , جمع محدودي دور ميز نشسته ايم , يادآور خاطرات گذشته .. بچه ها مي آيند , هجوم اسمها و قيافه ها و من , ته ذهنم , دنبال خاطرات مشترک مي گردم . جز تک و توک چيز ديگري به يادم نمي آيد. عجيب است که از اين پنج سال چيزي در ذهنم نمانده ... شک مي کنم , چيزي يادم نمانده يا چيزي نبوده که به ياد بياورم.
لبخندي تلخ , همان دومي است . انگار که اين چند سال در خواب گذشته , آدمها وقتي از هم خاطره ندارند انگار که غريبه اند حتي اگر 5 سال هر روز همديگر را ديده باشند.
پس خاطرات من کجاست ؟ همانها که قرار است اگر به پيري ماندم نشخوارشان کنم ؟ نوار ذهنم را هي عقب جلو مي کنم , انگار که پاک شده اصلا.
آنکه روبرويش نشسته ام سر به سرم مي گذارد , نمي دانم متلک است يا شوخي , از روي دوستي است يا چيز ديگر , به نظرم مناسبت ندارد . مي گويد اينجا را مي خواند , از همان اول هم مي دانستم ,( به لطف اين دنياي کوچک که هر روز هم کوچکتر مي شود همکلاس سابق همکار دوست وبلاگي از آب درآمده است).
همان احساس ناراحتي معروف به سراغم مي آيد , که يک آشنا مرا مي خواند , بعد فکر مي کنم اگر قرار به خوانده نشدن بود ديگر اينجا آمدن معنا نداشت. اشکالي ندارد , بگذار همه اينجا را بخوانند , تو اين وانفسا که همه زير صد تا نقاب پنهان شدند من نقابهايم را کنار مي زنم.
نقابها را می شود کنار زد اما با خاطرات نداشته چکار می شود کرد ؟ نمی خواهم به گذشته بچسبم اما بی خاطره آدمها برايم فرقی با هم ندارند.

--------

June 05, 2004

اولش : سخت و جدي
بعدش : راحت تر و خودماني تر
بعدش : دوست و رفيق بازي
بعدش: له له شنيدن و خواندن نظرات
بعدش: باز شدن دريچه هاي زياد رو به زندگي
سال اولش اينجوري گذشت ...
اولش : رها و صميمي
بعدش: عاشقانه و پر احساس
بعدش: عشق و علاقه و هيجان
بعدش: لذت محض
بعدش: شور نوشتن و نوشتن و نوشتن
بعدش: رکود , سستي , خمودگي
بعدش: يک خط در ميون , يکي بود يکي نبود , وقفه هاي طولاني
بعدش: وضع يه کم بهتر شد!
سال دوم هم اينجوري تموم شد
تا سال سوم چگونه آغاز شود.
هوم , بهترين حالت , نيمه اول سال دوم است , شور نوشتن و نوشتن و نوشتن ...لذت محض
تولد دوباره را جشن مي گيرم, آغاز سال سوم.


--------