« | Main | »

تعطيلش کردي رفت پي کارش؟
نه , تعطيل بردار که نيست , اما چيزي نمي ايد
خوب بالاخره يه کمي زحمت هم بايد کشيد , يه کمي بايد سعي کرد
آره , اما گاهي دلم مي خواهد که خودش بيايد , يواش , يواش و بعد سرريز شود.
مي داني , لذت خاصي دارد , نوشتن را مي گويم , نه که نوشتن بلد باشم , اما فکرش , که چيزي , اثري از من باشد , مال خودم , بدون هيچ دخل و تصرفي , شادم مي کند.
گاهي ممکن است جور ديگري نشان دهم , اما اينجا برايم مهم است. هيچ وقت دفتري نداشتم که بنويسم , اصلا اهل نوشتن نبودم , اما , اينجا , راهي را باز کرده , دلم مي خواهد بيايم و از هر چه دارم و ندارم بنويسم , بعضي وقتها , از فکر اينکه تک و توک آشنايي اينجا را بخوانند مي ترسم , نمي دانم چرا مي ترسم آسيب ببينم , اما از آنها که اينجايند , اصلا نمي ترسم , اينجا بودن آرامم مي کند , دلم مي خواهد همه خوبي ها و بدي هاي زندگيم را با آنها که اينجايند تقسيم کنم , نمي دانم علتش چيست ...
مخصوصا حالا , که اصلا نمي دانم چطور روزها مي گذرند , نه حال خودم را مي دانم و نه هيچ چيز ديگر ... هيچ حس خاصي ندارم , انقدر با حس هاي خشم و نفرت و ترس سر و کله زده ام که پاک از نفس افتاده ام... ديگر تمام حس هايم به نهايت رسيده اند , ترس تا سر حد جنون , خشم تا مرز انفجار و نفرت تا مرز....
چه فايده , که انقدر اين چيز ها را براي خودم دوره کنم , مي دانم که يادم نمي رود چه دوراني داشته ام... اوايل فکر کردم شايد نوشتن مشکلم را حل کند , راهي نشانم دهد , نداد , شايد هم من کور بودم... نه که فکر کني جنبه بد زندگيم فقط به نهايت رسيده , جنبه زيبايش هم همين است , همش دارم در لبه راه مي روم , فرقي نمي کند کدام طرف باشي , لبه ها هميشه خطرناکند.
شايد اين نيز بگذرد , حوصله شنيدن نصيحت و اين چيزها را هم ندارم , گوشهايم پر شده از شنيدن "تقصير خودت است" , مي دانم , همه چيز از من شروع مي شود حتي تقصير.
منِ سر تا پا تقصير , که همه , از روي خيرخواهي , خودشان را وارد زندگيم مي کنند. سفارش هاي گوناگون , توصيه هاي مختلف , راههاي دور و دراز , خسته نکنيد خودتان را , گوشهايم پر شده.
از هر چه وقت و زماني که تنگ است و دارد تمام مي شود گريزانم .... از اينکه مثل قوطي کنسرو , در اين وقت محدود , همه کارها را فشرده کنم , بدم ميايد... از اين تقسيم دهه هاي زندگي دل خوشي ندارم , از اينکه تصميم هايم براي فرار باشد نگرانم..
بهتر است بگويم منفعل شده ام , نگو , مي دانم که تقصير خودم است , مي داني که کمابيش از زندگيم راضيم , اگر بگذارند و هي به پر و پايم نپيچند , من را بايد به حال خودم رها کرد , اگر قرار به پاپي شدن باشد همه چيز را ول مي کنم , خوب يا بد اخلاقم اين است و حوصله عوض کردنش را هم ندارم .
سعی می کنم از لحظات خوب زندگيم لذت برم , در کنارش لحظات بد زندگي هم در دستور کار است! , اين بي تفاوتي مرا مي کشد , الان هيچ چيز ندارم , حتي ايمانم را هم از دست داده ام.


--------