« | Main | »

خيابون نسبتا پهن و خلوته , نماي ساختمون بد نيست , تر و تميزه , حياط ورودي , حياط که نه , ورودي که همش هم سنگفرشه , يه سري پله شبيه ذوزنقه برعکس , که هر چي ميري بالاتر پله ها دراز تر مي شن...
لابي خيلي بزرگ نيست , هنوز همه طبقات تموم نشده , واسه همين اين ور اون ور آشغال و وسايل ريخته ... در آسانسور که باز ميشه اولين چيزي که به چشم مياد جا انگشت هاي رو ديواره , هنوز پاليش نهايي نشده , چرب به نطر مياد... يکي اون تو مي گه طبقه چهارم , در که باز مي شه ميري تو يه در شيشه اي و بعدش هم ميز منشي هاست ... اينجا دفتر جديده , بالاخره اسباب کشي کرديم , هنوز خورده کاري هست ...طبقه چهارم يه سالن بزرگه , که سه طرفش پنجره داره , يه پارتيشن وسط سالنه که همه چي رو نصف کرده , بدک نيست , ميزها همه مثل همه , کاملا اداريه , عمق ميزها زياده , اگه بخواي زونکن ها رو از تو قفسه در بياري بايد رو ميز دراز بشي , خوبيش اينه که ديوار جلو آدم نيست , پارتيشن هم کوتاهه , اونجا که من نشستم ميشه پنجره رو ديد , منظره خيلي دلچسب نيست , پشت بوم خونه هاي ديگه , درزا و کوتاه , تميز يا کثيف , اگه يکيشون سقف شيروني قرمز داشت خيلي بهتر بود , تنها وجه اشتراکشون ديش هاي رو سقفه , بعضي وقتها مي رم دم پنجره ( فعلا اون قسمت خاليه , اگه کسي بياد اونجا مستقر شه ديگه نميشه رفت دم پنجره) , اون پايين پر از ماشينهاي تعليم رانندگيه , واسه خيابونه که جاي مناسبيه , بعضي روزها هم بچه ها ميان امتحان بدن , اون روبرو تو سايه وايسادن , چهار پنج تا , يه ورقه هايي دستشونه , سوار ماشين ميشن , دور مي زنن , سنگ چين , پارک , حتما اگه قبول شن خوشحال ميشن ....
شيشه هاي رو ميز لقه , بايد يه جوري محکمش کنن , اينجوري هي سر مي خورن , ميزها به هم چسبيدن , شيشه ها ترق و تورق مي شکنن , بيشترشون لب پر شدن ... جاي انگشت روي شيشه ميمونه , يه جور چربي که حال آدم رو به هم ميزنه , هنوز آبدارچي نداريم , مثل اين چند سال گذشته خودمون کارها رو انجام مي ديم , نمي دونم چرا آدمها واسه يه چيزايي دست و دلشون به خرج نمي ره ...
پنجره هاي اونوري منظرشون بهتره , يه خيابون بلند سربالا که تهش مي خوره به تپه , يه فضايي واسه خيالبافي به آدم مي ده اما اينور فقط ساختمونه , پنجره رو که باز مي کني باد خوبي مياد , بعضي وقتها يه کم سرد مي شه اما مهم نيست . مي گن اينجا بايد ساکت باشيم , گيم بازي نکنيم چون مونيتورها يه جوريه که همه ديده مي شن , بدون اجازه از در نبايد رفت بيرون ....از اين جور حرفها خيلي خوشم نمياد , هنوز همه شرکت منتقل نشده واسه همين هر کاري بخواهيم مي کنيم , يه وقتهايي که شلوغ مي شه و تلفن زنگ مي زنه , همه با هم حرف مي زنن خيلي کيف مي کنم , عين بازار شام ميشه , حتي يه پچ پچ ساده رو هم همه مي شنون .. هنوز يه چند تا ميز بغل دستم خاليه , قراره از اون دفتر بيان , من نمي شناسمشون , دورادور اسم شنيدم , اما انگار که يه کمي پرو هستن , يه عصري که نبودم اومده بودن مي خواستن جاي منو بگيرن , گفته بودن اينجا رو جمع کنين ما مي خواهيم بشينيم , فکر مي کنم آشنا شدن با آدمهاي جديد کار سختيه , زمان مي بره تا باهاش آشنا بشي , اخلاقش بياد دستت و بعدش به وجودش عادت کني... يه جورايي شبيه دوست داشتنه
اين اولين آخر ماهيه که سرم خلوت بوده , واسه اسباب کشي هم کارگاه نرفتيم , حالا منتظر اطلاعاتم که بياد , ماههاي آخر پروژه است و ديگه گزارش ماهانه اهميتشو از دست داده...

--------