« | Main | »

خانم "م" زن خوبي است , حداقل خودش اينجور فکر مي کند . خانم "م" اگر هم خوب نباشد حداقل از بعضي ها بهتر است. دزدي نمي کند , قتل نکرده , معتاد نيست , البته گهگداري دروغ مي گويد , بهتر است بگوييم واقعيت را تحريف مي کند , يا اينکه اصلا در مورد حقيقت صحبت نمي کند به نظرش نگفتن بهتر از دروغ گفتن است , خودش فکر مي کند که اين دروغها زياد روي خوب بودنش تاثير نمي گذارد.
خانم "م" کلا آدم متوسطي است , در تمام طول عمرش "خوب بودن" بزرگترين آرزوي خانم "م" بوده. در آروزوهاي خانم "م" , هنرمندترين , پولدارترين , مشهورترين جايي نداشته است , براي خانم "م" فقط "خوبترين" مهم بوده است. شايد براي همين است که خانم "م" يک زن متوسط است , با تحصيلات متوسط , کار متوسط , يک انسان معمولي . اين کاملا طبيعي است وقتي خانم "م" تصوري از خودش در موفقيت ندارد در واقعيت هم به جايی نمی رسد.
خانم "م" در حال حاضر , با همين معمولي بودن , از خيلي چيزها هم بهتر است. مثلا خانم "م" از يک بازي کامپيوتري بهتر است . خانم "م" از يک بازي کامپيوتري سه بعدي با گرافيک بالا بهتر است , خانم "م" خيلي بيشتر از سه بعد دارد اما فرقش با بازي اين است که خانم "م" از اين "خيلي" بعد استفاده نمي کند , همان دو بعد کارش را راه مي اندازد . گاهي اوقات هم که کار خراب مي شود خانم "م" يک بعدي مي شود مثل يک صفحه تخت و صاف.
خانم "م" يک چيزهايي مي داند , که اين "خوب بودن" به رشد بعدها بستگي دارد , که براي خوب بودن بايد همه ابعاد در يک سطح باشند , چيزي که خانم "م" نمي داند اين است که بعدها چگونه هم سطح مي شوند. خانم "م" براي خودش يک سر فصل هايي مشحص مي کند , راههاي "چگونه خوب باشيم" را تدوين مي کند , مثلا براي خودش توضيح مي دهد که "خوب" محبت مي کند , دوست دارد , انتظار ندارد , نقش بازي نمي کند , صداقت دارد , دوست است , تحقير نمي کند , تخريب نمي کند , درک مي کند و به نظرش اين آخري مثلا از همه مهمتر است اما وقتي خانم "م" وارد جامعه مي شود و مي خواهد تمرين "خوب بودن" بکند رشته کار از دستش در مي رود. محبت مي کند اما انتظار دارد , تحقير مي کند , نقش بازي مي کند و اصلا هم درک نمي کند. آنوقت خانم "م" دچار شک مي شود , نمي داند اصلا اين سرفصلهايي که تعريف کرده صحيح است يا نه. فکر مي کند شايد "خوب بودن" اصلا چيز ديگري باشد. شايد اصلا اين فکر کردن "خوبي" را از بين ببرد. وقتي خانم "م" کوچک تر بود مي دانست هدفش "خوب بودن" است و بقيه چيزها همه وسيله هستند.
خانم "م" بزرگ شده , هنوز هم هدفش همان است اما وسايلش را گم کرده , يا شايد نمي داند با وسايلش چگونه به هدفش برسد. خانم "م" دلسرد شده , فکر مي کند شايد اصلا هدفش اشتباه بوده است , شايد تمام اين سالها الکي وقتش را تلف مي کرده است. خانم "م" هنوز نمي داند چگونه با واقعيات برخورد کند , شايد مشکلش اين باشد. خانم "م" در بين بعد های رشد نيافته سرگردان شده. بهتر است بگوييم خانم "م" بين بعدهای غير هم سطح گير افتاده و نمی داند که چگونه آنهايی را که پايين ترند بالا بکشد . ما خوب می دانيم که همين اختلاف سطح تعادل خانم "م" را به می زند و آنچه نبايد اتفاق می افتد. خانم "م" به هر دری می زند که راه را پيدا کند اما نمی دانيم چرا موفق نمی شود. راه حتما هست , احتمالا بعد جستجوگر خانم "م" خوب کار نمی کند!

--------