« | Main | »

کولر اتاق را خاموش مي کنم , يوسف خواب است , در اتاق را مي بندم که صداي تلويزيون بيدارش نکند. فکر مي کنم سري به اينترنت بزنم , کامپيوتر را روشن مي کنم , صداي کولر بلند مي شود , فکر مي کنم من که الان کولر را خاموش کردم , صندلي مي لرزد , صداي جرينگ جرينگ , نمي فهمم چکار مي کنم , فقط مي دوم و يوسف را صدا مي کنم , يوسف خواب و بيدار در اتاق را باز مي کند و مي دود , ميز اتو جلوي در است , مي خورد به ميز و اتو مي افتد , بشقاب روي ديوار مي افتد , آينه دردار بسته مي شود , کريستالهاي لوستر به هم مي خورند , ديوار ترک مويي مي خورد و رنگش پوسته مي شود روي زمين , فقط صداست که مي شنوم , هنوز مي دويم , انگار خوابيم , جايي , زير طاقي , که به نظرمان امن ميايد مي نشينيم , همديگر را بغل مي کنيم , تو دلم فکر مي کنم که خدايا اين چرا تمام نمي شود , فقط به بم فکر مي کنم و اينکه ما هم زير آوار مي مانيم؟
زلزله رفته , حالم هنوز بد است , به يوسف مي گويم چقدر ترسيديم , چه جوري همديگر را بغل کرده بوديم و مي خندم – براي اينکه حالم عوض شود – مي گويد چه اشکالي دارد , اگر اينجوري از زير آوار بيرون مي آوردنمان مي گفتند چه با محبت مرده اند! ...فکرش لبخند را روي لبهام خشک کرد... چه مي دانم دوست ندارم زير آوار بميرم , مي ترسم , فکر مي کنم فاجعه اي در راه است. اگر قرار است بيايد همان جمعه از همه روزها بهتر است , لااقل همه پيش هم هستيم.

--------

Comments

سلام

خوب بود لذت بردم

خوشحال می شم به حوا هم سر بزنید

منتظر نظراتتون هستم
موفق باشید

تا بعد