" /> مریم گلی: May 2004 Archives

« April 2004 | Main | June 2004 »

May 29, 2004

کولر اتاق را خاموش مي کنم , يوسف خواب است , در اتاق را مي بندم که صداي تلويزيون بيدارش نکند. فکر مي کنم سري به اينترنت بزنم , کامپيوتر را روشن مي کنم , صداي کولر بلند مي شود , فکر مي کنم من که الان کولر را خاموش کردم , صندلي مي لرزد , صداي جرينگ جرينگ , نمي فهمم چکار مي کنم , فقط مي دوم و يوسف را صدا مي کنم , يوسف خواب و بيدار در اتاق را باز مي کند و مي دود , ميز اتو جلوي در است , مي خورد به ميز و اتو مي افتد , بشقاب روي ديوار مي افتد , آينه دردار بسته مي شود , کريستالهاي لوستر به هم مي خورند , ديوار ترک مويي مي خورد و رنگش پوسته مي شود روي زمين , فقط صداست که مي شنوم , هنوز مي دويم , انگار خوابيم , جايي , زير طاقي , که به نظرمان امن ميايد مي نشينيم , همديگر را بغل مي کنيم , تو دلم فکر مي کنم که خدايا اين چرا تمام نمي شود , فقط به بم فکر مي کنم و اينکه ما هم زير آوار مي مانيم؟
زلزله رفته , حالم هنوز بد است , به يوسف مي گويم چقدر ترسيديم , چه جوري همديگر را بغل کرده بوديم و مي خندم – براي اينکه حالم عوض شود – مي گويد چه اشکالي دارد , اگر اينجوري از زير آوار بيرون مي آوردنمان مي گفتند چه با محبت مرده اند! ...فکرش لبخند را روي لبهام خشک کرد... چه مي دانم دوست ندارم زير آوار بميرم , مي ترسم , فکر مي کنم فاجعه اي در راه است. اگر قرار است بيايد همان جمعه از همه روزها بهتر است , لااقل همه پيش هم هستيم.

--------

May 26, 2004

خانم "م" زن خوبي است , حداقل خودش اينجور فکر مي کند . خانم "م" اگر هم خوب نباشد حداقل از بعضي ها بهتر است. دزدي نمي کند , قتل نکرده , معتاد نيست , البته گهگداري دروغ مي گويد , بهتر است بگوييم واقعيت را تحريف مي کند , يا اينکه اصلا در مورد حقيقت صحبت نمي کند به نظرش نگفتن بهتر از دروغ گفتن است , خودش فکر مي کند که اين دروغها زياد روي خوب بودنش تاثير نمي گذارد.
خانم "م" کلا آدم متوسطي است , در تمام طول عمرش "خوب بودن" بزرگترين آرزوي خانم "م" بوده. در آروزوهاي خانم "م" , هنرمندترين , پولدارترين , مشهورترين جايي نداشته است , براي خانم "م" فقط "خوبترين" مهم بوده است. شايد براي همين است که خانم "م" يک زن متوسط است , با تحصيلات متوسط , کار متوسط , يک انسان معمولي . اين کاملا طبيعي است وقتي خانم "م" تصوري از خودش در موفقيت ندارد در واقعيت هم به جايی نمی رسد.
خانم "م" در حال حاضر , با همين معمولي بودن , از خيلي چيزها هم بهتر است. مثلا خانم "م" از يک بازي کامپيوتري بهتر است . خانم "م" از يک بازي کامپيوتري سه بعدي با گرافيک بالا بهتر است , خانم "م" خيلي بيشتر از سه بعد دارد اما فرقش با بازي اين است که خانم "م" از اين "خيلي" بعد استفاده نمي کند , همان دو بعد کارش را راه مي اندازد . گاهي اوقات هم که کار خراب مي شود خانم "م" يک بعدي مي شود مثل يک صفحه تخت و صاف.
خانم "م" يک چيزهايي مي داند , که اين "خوب بودن" به رشد بعدها بستگي دارد , که براي خوب بودن بايد همه ابعاد در يک سطح باشند , چيزي که خانم "م" نمي داند اين است که بعدها چگونه هم سطح مي شوند. خانم "م" براي خودش يک سر فصل هايي مشحص مي کند , راههاي "چگونه خوب باشيم" را تدوين مي کند , مثلا براي خودش توضيح مي دهد که "خوب" محبت مي کند , دوست دارد , انتظار ندارد , نقش بازي نمي کند , صداقت دارد , دوست است , تحقير نمي کند , تخريب نمي کند , درک مي کند و به نظرش اين آخري مثلا از همه مهمتر است اما وقتي خانم "م" وارد جامعه مي شود و مي خواهد تمرين "خوب بودن" بکند رشته کار از دستش در مي رود. محبت مي کند اما انتظار دارد , تحقير مي کند , نقش بازي مي کند و اصلا هم درک نمي کند. آنوقت خانم "م" دچار شک مي شود , نمي داند اصلا اين سرفصلهايي که تعريف کرده صحيح است يا نه. فکر مي کند شايد "خوب بودن" اصلا چيز ديگري باشد. شايد اصلا اين فکر کردن "خوبي" را از بين ببرد. وقتي خانم "م" کوچک تر بود مي دانست هدفش "خوب بودن" است و بقيه چيزها همه وسيله هستند.
خانم "م" بزرگ شده , هنوز هم هدفش همان است اما وسايلش را گم کرده , يا شايد نمي داند با وسايلش چگونه به هدفش برسد. خانم "م" دلسرد شده , فکر مي کند شايد اصلا هدفش اشتباه بوده است , شايد تمام اين سالها الکي وقتش را تلف مي کرده است. خانم "م" هنوز نمي داند چگونه با واقعيات برخورد کند , شايد مشکلش اين باشد. خانم "م" در بين بعد های رشد نيافته سرگردان شده. بهتر است بگوييم خانم "م" بين بعدهای غير هم سطح گير افتاده و نمی داند که چگونه آنهايی را که پايين ترند بالا بکشد . ما خوب می دانيم که همين اختلاف سطح تعادل خانم "م" را به می زند و آنچه نبايد اتفاق می افتد. خانم "م" به هر دری می زند که راه را پيدا کند اما نمی دانيم چرا موفق نمی شود. راه حتما هست , احتمالا بعد جستجوگر خانم "م" خوب کار نمی کند!

--------

May 22, 2004

فکر کرد , کاش جمعه مي آمد , خنديد , آخر تازه شنبه بود , تا ديروقت کلاس داشت , روز اول هفته و بي حوصلگي!
فکر کرد کاش جمعه مي آمد , يکشنبه بود , دندانپزشکي هم که هيچ وقت جاي راحتي نبود , قرار گذاشت وقتي زير دست دکتر نشست و دهانش را باز کرد يادش برود کجاست اما مگر صداي اين چرخ لعنتي گذاشت ؟ به خودش که آمد ديد مثل يک تکه چوب خشک روي تخت افتاده , رها کرد خودش را تا درد بعدي دوباره به چوب تبديلش کند.
فکر کرد کاش جمعه زودتر بيايد , که صبح کمي بيشتر بخوابد , دوشنبه بود , شب مهمان بود , خونه خاله , بعد از يکسال نديدنش , فکر کرد باز دور هم جمع شوند , که همه با هم حرف بزنند , که چه بخرند , چه بپوشند , عروسي فلاني چه شد و پشت سر بقيه حرف بزنند که فلاني دريده است و آن يکي ببو!
فکر کرد کاش جمعه بود که از در خانه بيرون نمي آمد , سه شنبه بود , جلسه هيات امناي دانشگاه , اين ديگر زيادي بود , چند ساعت دور ميز نشستن , چاي خوردن , صورتجلسه نوشتن , حرفهاي بعضا تکراري و کل کل بزرگترها را شنيدن و گاهي زيرزيرکي خنديدن
فکر کرد کاش جمعه بود , راحت مي نشست و کتاب مي خواند , چهارشنبه تولد دخترخاله ها بود , شلوغي خيابان و خريد هديه , يک جمع کوچک , حرف و صحبت تا ديروقت , سر و صدار بچه ها , خميازه هاي پي درپي
فکر کرد خدا را شکر فردا جمعه است , کلاس که برود , عقد و عرسي هم که برود ديگر جمعه مي آيد. قبل از کلاس حمام کرد که سر موقع به عقد برسد , حالش که بد شد به جاي کلاس رفت دکتر , به جاي عقد گرفت خوابيد اما عروسي را رفت. شب وقت خواب ديگر جمعه هم امده بود , فکر کرد زياد مي خوابد , کتاب مي خواند , از 4 صبح که حالش بد شد , تا ظهري , تا عصري , تا شب , تا فردا صبحش .جمعه هم تمام شد و چيزي ازش نفهميد.


--------

May 19, 2004

خيابون نسبتا پهن و خلوته , نماي ساختمون بد نيست , تر و تميزه , حياط ورودي , حياط که نه , ورودي که همش هم سنگفرشه , يه سري پله شبيه ذوزنقه برعکس , که هر چي ميري بالاتر پله ها دراز تر مي شن...
لابي خيلي بزرگ نيست , هنوز همه طبقات تموم نشده , واسه همين اين ور اون ور آشغال و وسايل ريخته ... در آسانسور که باز ميشه اولين چيزي که به چشم مياد جا انگشت هاي رو ديواره , هنوز پاليش نهايي نشده , چرب به نطر مياد... يکي اون تو مي گه طبقه چهارم , در که باز مي شه ميري تو يه در شيشه اي و بعدش هم ميز منشي هاست ... اينجا دفتر جديده , بالاخره اسباب کشي کرديم , هنوز خورده کاري هست ...طبقه چهارم يه سالن بزرگه , که سه طرفش پنجره داره , يه پارتيشن وسط سالنه که همه چي رو نصف کرده , بدک نيست , ميزها همه مثل همه , کاملا اداريه , عمق ميزها زياده , اگه بخواي زونکن ها رو از تو قفسه در بياري بايد رو ميز دراز بشي , خوبيش اينه که ديوار جلو آدم نيست , پارتيشن هم کوتاهه , اونجا که من نشستم ميشه پنجره رو ديد , منظره خيلي دلچسب نيست , پشت بوم خونه هاي ديگه , درزا و کوتاه , تميز يا کثيف , اگه يکيشون سقف شيروني قرمز داشت خيلي بهتر بود , تنها وجه اشتراکشون ديش هاي رو سقفه , بعضي وقتها مي رم دم پنجره ( فعلا اون قسمت خاليه , اگه کسي بياد اونجا مستقر شه ديگه نميشه رفت دم پنجره) , اون پايين پر از ماشينهاي تعليم رانندگيه , واسه خيابونه که جاي مناسبيه , بعضي روزها هم بچه ها ميان امتحان بدن , اون روبرو تو سايه وايسادن , چهار پنج تا , يه ورقه هايي دستشونه , سوار ماشين ميشن , دور مي زنن , سنگ چين , پارک , حتما اگه قبول شن خوشحال ميشن ....
شيشه هاي رو ميز لقه , بايد يه جوري محکمش کنن , اينجوري هي سر مي خورن , ميزها به هم چسبيدن , شيشه ها ترق و تورق مي شکنن , بيشترشون لب پر شدن ... جاي انگشت روي شيشه ميمونه , يه جور چربي که حال آدم رو به هم ميزنه , هنوز آبدارچي نداريم , مثل اين چند سال گذشته خودمون کارها رو انجام مي ديم , نمي دونم چرا آدمها واسه يه چيزايي دست و دلشون به خرج نمي ره ...
پنجره هاي اونوري منظرشون بهتره , يه خيابون بلند سربالا که تهش مي خوره به تپه , يه فضايي واسه خيالبافي به آدم مي ده اما اينور فقط ساختمونه , پنجره رو که باز مي کني باد خوبي مياد , بعضي وقتها يه کم سرد مي شه اما مهم نيست . مي گن اينجا بايد ساکت باشيم , گيم بازي نکنيم چون مونيتورها يه جوريه که همه ديده مي شن , بدون اجازه از در نبايد رفت بيرون ....از اين جور حرفها خيلي خوشم نمياد , هنوز همه شرکت منتقل نشده واسه همين هر کاري بخواهيم مي کنيم , يه وقتهايي که شلوغ مي شه و تلفن زنگ مي زنه , همه با هم حرف مي زنن خيلي کيف مي کنم , عين بازار شام ميشه , حتي يه پچ پچ ساده رو هم همه مي شنون .. هنوز يه چند تا ميز بغل دستم خاليه , قراره از اون دفتر بيان , من نمي شناسمشون , دورادور اسم شنيدم , اما انگار که يه کمي پرو هستن , يه عصري که نبودم اومده بودن مي خواستن جاي منو بگيرن , گفته بودن اينجا رو جمع کنين ما مي خواهيم بشينيم , فکر مي کنم آشنا شدن با آدمهاي جديد کار سختيه , زمان مي بره تا باهاش آشنا بشي , اخلاقش بياد دستت و بعدش به وجودش عادت کني... يه جورايي شبيه دوست داشتنه
اين اولين آخر ماهيه که سرم خلوت بوده , واسه اسباب کشي هم کارگاه نرفتيم , حالا منتظر اطلاعاتم که بياد , ماههاي آخر پروژه است و ديگه گزارش ماهانه اهميتشو از دست داده...

--------

May 15, 2004

تعطيلش کردي رفت پي کارش؟
نه , تعطيل بردار که نيست , اما چيزي نمي ايد
خوب بالاخره يه کمي زحمت هم بايد کشيد , يه کمي بايد سعي کرد
آره , اما گاهي دلم مي خواهد که خودش بيايد , يواش , يواش و بعد سرريز شود.
مي داني , لذت خاصي دارد , نوشتن را مي گويم , نه که نوشتن بلد باشم , اما فکرش , که چيزي , اثري از من باشد , مال خودم , بدون هيچ دخل و تصرفي , شادم مي کند.
گاهي ممکن است جور ديگري نشان دهم , اما اينجا برايم مهم است. هيچ وقت دفتري نداشتم که بنويسم , اصلا اهل نوشتن نبودم , اما , اينجا , راهي را باز کرده , دلم مي خواهد بيايم و از هر چه دارم و ندارم بنويسم , بعضي وقتها , از فکر اينکه تک و توک آشنايي اينجا را بخوانند مي ترسم , نمي دانم چرا مي ترسم آسيب ببينم , اما از آنها که اينجايند , اصلا نمي ترسم , اينجا بودن آرامم مي کند , دلم مي خواهد همه خوبي ها و بدي هاي زندگيم را با آنها که اينجايند تقسيم کنم , نمي دانم علتش چيست ...
مخصوصا حالا , که اصلا نمي دانم چطور روزها مي گذرند , نه حال خودم را مي دانم و نه هيچ چيز ديگر ... هيچ حس خاصي ندارم , انقدر با حس هاي خشم و نفرت و ترس سر و کله زده ام که پاک از نفس افتاده ام... ديگر تمام حس هايم به نهايت رسيده اند , ترس تا سر حد جنون , خشم تا مرز انفجار و نفرت تا مرز....
چه فايده , که انقدر اين چيز ها را براي خودم دوره کنم , مي دانم که يادم نمي رود چه دوراني داشته ام... اوايل فکر کردم شايد نوشتن مشکلم را حل کند , راهي نشانم دهد , نداد , شايد هم من کور بودم... نه که فکر کني جنبه بد زندگيم فقط به نهايت رسيده , جنبه زيبايش هم همين است , همش دارم در لبه راه مي روم , فرقي نمي کند کدام طرف باشي , لبه ها هميشه خطرناکند.
شايد اين نيز بگذرد , حوصله شنيدن نصيحت و اين چيزها را هم ندارم , گوشهايم پر شده از شنيدن "تقصير خودت است" , مي دانم , همه چيز از من شروع مي شود حتي تقصير.
منِ سر تا پا تقصير , که همه , از روي خيرخواهي , خودشان را وارد زندگيم مي کنند. سفارش هاي گوناگون , توصيه هاي مختلف , راههاي دور و دراز , خسته نکنيد خودتان را , گوشهايم پر شده.
از هر چه وقت و زماني که تنگ است و دارد تمام مي شود گريزانم .... از اينکه مثل قوطي کنسرو , در اين وقت محدود , همه کارها را فشرده کنم , بدم ميايد... از اين تقسيم دهه هاي زندگي دل خوشي ندارم , از اينکه تصميم هايم براي فرار باشد نگرانم..
بهتر است بگويم منفعل شده ام , نگو , مي دانم که تقصير خودم است , مي داني که کمابيش از زندگيم راضيم , اگر بگذارند و هي به پر و پايم نپيچند , من را بايد به حال خودم رها کرد , اگر قرار به پاپي شدن باشد همه چيز را ول مي کنم , خوب يا بد اخلاقم اين است و حوصله عوض کردنش را هم ندارم .
سعی می کنم از لحظات خوب زندگيم لذت برم , در کنارش لحظات بد زندگي هم در دستور کار است! , اين بي تفاوتي مرا مي کشد , الان هيچ چيز ندارم , حتي ايمانم را هم از دست داده ام.


--------