« | Main | »

روزهاي کاري , با هواي دم کرده اتاق , هر چقدر پنجره ها رو باز کنم باز هم هوا دم کرده , راکد و سنگين .
خودم را مشغول مي کنم , گو اينکه سال جديد کاري هنوز برايم شروع نشده , فعلا از کار خبري نيست!
دست و دلم به کار نمي رود , به اين که ميز کارم را مرتب کنم , تقويم جديدم را روي ميز بگذارم , آخر قرار به اسباب کشي است . دلم مي خواد چيزهاي نو را بگذارم براي محل جديد. براي جابجايي ذوق دارم. اما از دست اين مديران شرکت که هي امروز و فردا مي کنند , پاک ما را سر کار گذاشته اند , نصف هال پر از کارتن شده , نفهميديم آخر وسايل را ببنديم يا باز کنيم!
ته دلم ذوق دارم که آدمها حالم را مي پرسند , دوستهاي ديده و نديده , که وقت مي گذارند و نامه مفصل مي نويسند (هر چند که من تنبل هنوز جواب نداده ام) , خوب ديگر چه کنم از توجه خوشم مي ايد , از بودن دوستاني که حتي وقت گم و گور شدن من برايم صبر مي کنند لذت مي برم.
خيلي وقت پيش ها , با خودم قرار گذاشته بودم که ديگر ناراحت نشوم , نه اينکه با ناراحتي بجنگم , بگذارم بيايد و برود , اما اين مسئله کوچک را هي يادم مي رود. آنوقت زندگي را هم يادم مي رود.
کتاب "سه شنبه ها با موري" را مي خواندم , ميچ از موري دم مرگ پرسيد : "اگر 1 روز به مرگت مانده بود و سلامت بودي چه کار مي کري؟ " , گفت " يه صبحانه مفصل مي خوردم , بعد با دوستانم قرار مي گذاشتم , تکي يا گروهي , که با هم حرف بزنيم , از خودمان , فکر و احساسمان , نهار با هم باشيم , بعدازظهر در فضاي باز قدم بزنيم , از طبيعت لذت ببريم ...." , اولش به نظرم مسخره آمد اما بعدتر ديدم بهترين استفاده ممکن از روز را کرده , چه خوب که روزت را با دوستانت تقسيم کني , براي اينکه گذران زندگي کني , براي اينکه احساس مفيد بودن بکني , براي اينکه از خودت لذت ببري بايد کار کني (يعني مشغوليت داشته باشي) , اين يک طرف قضيه است , طرف ديگر بايد احساساتت را خرج کني , براي دوستان و آشنايان , بايد محبت کني , محبت ببيني , اصل زندگي اينجاست , شايد از ديد خيلي ها من آدم موفقي نباشم , شايد از فرصت هاي زندگيم خوب استفاده نکردم , شايد آدم بلند پروازي نباشم , شايد حق با آنها باشد , اما من هم خيلي چيزها ياد گرفتم , درونم را باز کردم و با دوستانم درگير شدم ( منظورم درگيري حسي و عاطفيه) , گرچه در اين چند ماه ديوانگي اتصالاتم با بيرون قطع شده , اما هيچوقت دلتنگي دوستانم راحتم نگذاشته , همينکه براي تولدت مي روم مغازه ها را مي گردم تا بلکه يادگاري کوچکي برايت بگيرم که نشان دهم در زندگيم وجود داري خوشحالم مي کند , گو اينکه نديدمت و اون يادگاري همراه من و ماشين از اين سر شهر به آن سر می رود و می ترسم که آخرش بشکند .....
بايد دلم بزرگ شود , بزرگ و جادار , آخر تعداد دوستانم دارد زيادتر مي شود , هر کداشمان با ديگری فرق دارد و من همشان را دوست دارم. محبت خيلي خوبه , همينکه هر بار زنگ مي زني که بريم کوه و من هم هر بار مي گويم نه و تودوباره زنگ مي زني , اينکه از اون ور دنيا مواظب حال و احوال مني کيف مي کنم.
خوب وقتي من اين همه دوستهاي خوب دارم , چرا خودم را محروم کنم ؟ , چرا از زندگي همراه با دوستام لذت نبرم؟ , از دوستي که وسط مسافرت حال مرا مي چرسد , يا دوستي که (اين يکي جدا اون سر دنياست!) هميشه حالم را مي پرسد و بهم راهنمايي مي کند با اينکه هيچ وقت نديدمش و سر يک امر خير با هم آشنا شديم!
خيلي هاي ديگه هم هستند , بعضي لينک دارند , بعضي هاشون هم ندارند , اما آدم بايد ديوانه باشد که به اين همه محبت و دوستي پشت کند , البته من پشت نکردم اما خيلي راحت تر از اينها مي توانم زندگي خيلي پربارتري داشته باشم , يه زندگي پر از دوست و آشنا که دوسشون دارم و دوستم دارند.
شايد خيلي رمانتيک نوشتم , اما وقتي يه مدتي از همه ببريد , مي فهميد که يک آغوش گرم , يک لبخند صميمانه , يک جمع دوستانه يعني چي ...وقتي اين چيزها نباشد زندگي پر از حفره هاي بزرگ مي شود که هي از لابلايش ليز مي خوري.


--------