« | Main | »

باورت نمي شود؟
هوم , حقيقت دارد
قرن بيست و يکم و برده داري
زندگي برده واري!
انتخاب است ؟ اجباريست ؟
من , برده زمان شده ام
من , در دقيقه ها و ثانيه ها حل شده ام
من , هميشه , نيم نگاهي به ساعت دارم
ساعت , با حرکت دايره اي عقربه هايش , مرا به بند کشيده است
صبح با ساعت بيدار مي شوم , ساعت 8 , 12 , 4 , 6 , شب با ساعت می خوابم
من حساب تمام دقيقه ها را دارم , که دير نرسم , که زود نرسم , که سر موقع کار را تمام کنم
در راه رفتن , من هستم وماشين و ساعت
3 دقيقه عبور از خيابان , 3 دقيقه خريد روزنامه , 4 دقيقه تا دفتر , يک نفس راحت !
مي رسانمت خانه , 20 دقيقه رفتن , 20 دقيقه برگشتن , اين ترافيک لعنتي , 40 شد 50 , اضطراب و نگراني!
ساعت 5 اينجا باش , يه ليوان آب خنک , يک چاي , حرف و شوخي و خنده , يک آغوش گرم و باز , چشمها بسته , تلاش نفسگير براي ديدن ساعت از لاي پلک هاي نيمه باز , دير شد!!!
من , چشم شده ام براي ديدن ساعت ها
من , حسابگر شده ام براي شمردن دقيقه ها
من , متمرکز شده ام براي پيدا کردن سريعترين راه , که سر ساعت را کلاه بگذارم
اربابم از من بيگاري نمي کشد
نمي گويد چکار کن , چکار نکن
حتي مي گذارد که گاهي دقيقه هايش را بکشم
اما
مرا شکنجه مي کند
مرگ تدريجي
او نمي گذارد من در لحظه باشم
نمي گذارد از يک همراهي ساده , يک روز بهاري , يا کار روزانه لذت ببرم
او مرا
به وجود حسابگري تبديل کرده
که تمام هم و غمش
شمردن دقيقه هاست

--------

Comments

مریم تو معرکه ای