" /> مریم گلی: April 2004 Archives

« March 2004 | Main | May 2004 »

April 24, 2004

باورت نمي شود؟
هوم , حقيقت دارد
قرن بيست و يکم و برده داري
زندگي برده واري!
انتخاب است ؟ اجباريست ؟
من , برده زمان شده ام
من , در دقيقه ها و ثانيه ها حل شده ام
من , هميشه , نيم نگاهي به ساعت دارم
ساعت , با حرکت دايره اي عقربه هايش , مرا به بند کشيده است
صبح با ساعت بيدار مي شوم , ساعت 8 , 12 , 4 , 6 , شب با ساعت می خوابم
من حساب تمام دقيقه ها را دارم , که دير نرسم , که زود نرسم , که سر موقع کار را تمام کنم
در راه رفتن , من هستم وماشين و ساعت
3 دقيقه عبور از خيابان , 3 دقيقه خريد روزنامه , 4 دقيقه تا دفتر , يک نفس راحت !
مي رسانمت خانه , 20 دقيقه رفتن , 20 دقيقه برگشتن , اين ترافيک لعنتي , 40 شد 50 , اضطراب و نگراني!
ساعت 5 اينجا باش , يه ليوان آب خنک , يک چاي , حرف و شوخي و خنده , يک آغوش گرم و باز , چشمها بسته , تلاش نفسگير براي ديدن ساعت از لاي پلک هاي نيمه باز , دير شد!!!
من , چشم شده ام براي ديدن ساعت ها
من , حسابگر شده ام براي شمردن دقيقه ها
من , متمرکز شده ام براي پيدا کردن سريعترين راه , که سر ساعت را کلاه بگذارم
اربابم از من بيگاري نمي کشد
نمي گويد چکار کن , چکار نکن
حتي مي گذارد که گاهي دقيقه هايش را بکشم
اما
مرا شکنجه مي کند
مرگ تدريجي
او نمي گذارد من در لحظه باشم
نمي گذارد از يک همراهي ساده , يک روز بهاري , يا کار روزانه لذت ببرم
او مرا
به وجود حسابگري تبديل کرده
که تمام هم و غمش
شمردن دقيقه هاست

--------

April 10, 2004

روزهاي کاري , با هواي دم کرده اتاق , هر چقدر پنجره ها رو باز کنم باز هم هوا دم کرده , راکد و سنگين .
خودم را مشغول مي کنم , گو اينکه سال جديد کاري هنوز برايم شروع نشده , فعلا از کار خبري نيست!
دست و دلم به کار نمي رود , به اين که ميز کارم را مرتب کنم , تقويم جديدم را روي ميز بگذارم , آخر قرار به اسباب کشي است . دلم مي خواد چيزهاي نو را بگذارم براي محل جديد. براي جابجايي ذوق دارم. اما از دست اين مديران شرکت که هي امروز و فردا مي کنند , پاک ما را سر کار گذاشته اند , نصف هال پر از کارتن شده , نفهميديم آخر وسايل را ببنديم يا باز کنيم!
ته دلم ذوق دارم که آدمها حالم را مي پرسند , دوستهاي ديده و نديده , که وقت مي گذارند و نامه مفصل مي نويسند (هر چند که من تنبل هنوز جواب نداده ام) , خوب ديگر چه کنم از توجه خوشم مي ايد , از بودن دوستاني که حتي وقت گم و گور شدن من برايم صبر مي کنند لذت مي برم.
خيلي وقت پيش ها , با خودم قرار گذاشته بودم که ديگر ناراحت نشوم , نه اينکه با ناراحتي بجنگم , بگذارم بيايد و برود , اما اين مسئله کوچک را هي يادم مي رود. آنوقت زندگي را هم يادم مي رود.
کتاب "سه شنبه ها با موري" را مي خواندم , ميچ از موري دم مرگ پرسيد : "اگر 1 روز به مرگت مانده بود و سلامت بودي چه کار مي کري؟ " , گفت " يه صبحانه مفصل مي خوردم , بعد با دوستانم قرار مي گذاشتم , تکي يا گروهي , که با هم حرف بزنيم , از خودمان , فکر و احساسمان , نهار با هم باشيم , بعدازظهر در فضاي باز قدم بزنيم , از طبيعت لذت ببريم ...." , اولش به نظرم مسخره آمد اما بعدتر ديدم بهترين استفاده ممکن از روز را کرده , چه خوب که روزت را با دوستانت تقسيم کني , براي اينکه گذران زندگي کني , براي اينکه احساس مفيد بودن بکني , براي اينکه از خودت لذت ببري بايد کار کني (يعني مشغوليت داشته باشي) , اين يک طرف قضيه است , طرف ديگر بايد احساساتت را خرج کني , براي دوستان و آشنايان , بايد محبت کني , محبت ببيني , اصل زندگي اينجاست , شايد از ديد خيلي ها من آدم موفقي نباشم , شايد از فرصت هاي زندگيم خوب استفاده نکردم , شايد آدم بلند پروازي نباشم , شايد حق با آنها باشد , اما من هم خيلي چيزها ياد گرفتم , درونم را باز کردم و با دوستانم درگير شدم ( منظورم درگيري حسي و عاطفيه) , گرچه در اين چند ماه ديوانگي اتصالاتم با بيرون قطع شده , اما هيچوقت دلتنگي دوستانم راحتم نگذاشته , همينکه براي تولدت مي روم مغازه ها را مي گردم تا بلکه يادگاري کوچکي برايت بگيرم که نشان دهم در زندگيم وجود داري خوشحالم مي کند , گو اينکه نديدمت و اون يادگاري همراه من و ماشين از اين سر شهر به آن سر می رود و می ترسم که آخرش بشکند .....
بايد دلم بزرگ شود , بزرگ و جادار , آخر تعداد دوستانم دارد زيادتر مي شود , هر کداشمان با ديگری فرق دارد و من همشان را دوست دارم. محبت خيلي خوبه , همينکه هر بار زنگ مي زني که بريم کوه و من هم هر بار مي گويم نه و تودوباره زنگ مي زني , اينکه از اون ور دنيا مواظب حال و احوال مني کيف مي کنم.
خوب وقتي من اين همه دوستهاي خوب دارم , چرا خودم را محروم کنم ؟ , چرا از زندگي همراه با دوستام لذت نبرم؟ , از دوستي که وسط مسافرت حال مرا مي چرسد , يا دوستي که (اين يکي جدا اون سر دنياست!) هميشه حالم را مي پرسد و بهم راهنمايي مي کند با اينکه هيچ وقت نديدمش و سر يک امر خير با هم آشنا شديم!
خيلي هاي ديگه هم هستند , بعضي لينک دارند , بعضي هاشون هم ندارند , اما آدم بايد ديوانه باشد که به اين همه محبت و دوستي پشت کند , البته من پشت نکردم اما خيلي راحت تر از اينها مي توانم زندگي خيلي پربارتري داشته باشم , يه زندگي پر از دوست و آشنا که دوسشون دارم و دوستم دارند.
شايد خيلي رمانتيک نوشتم , اما وقتي يه مدتي از همه ببريد , مي فهميد که يک آغوش گرم , يک لبخند صميمانه , يک جمع دوستانه يعني چي ...وقتي اين چيزها نباشد زندگي پر از حفره هاي بزرگ مي شود که هي از لابلايش ليز مي خوري.


--------