« | Main | »

هوم....انقدر ننوشتم تا بهار شد ... سال هم داره تموم ميشه , خيلي زود گذشت ...اتفاق زياد افتاد اما اول و آخرش خيلي جالب نبود ... وسطش ولي خيلي خوب بود ...يه چند ماهي خوشحال بودم , کارهام مرتب بود , خوش مي گذشت , زود زود مي نوشتم , تو سرم خيلي چيزا بود ...اما خوب مثل خيلي آدمهاي ديگه , مثل خيلي سالهاي ديگه , اين احساس نارضايتي پررنگه ديگه .... چراش رو نمي دونم , اين سوال وقتي جواب داره که بدوني چي مي خواي اما واسه من که بيشتر وقتها يلخي زندگي ميکنم و برخلاف تو عمل اصلا حوصله برنامه ريزي و اين چيزا رو ندارم اين هم از اون سوالهاي بدون جوابه ...
عيد هم داره به زور مياد , امسال نمي دونم چرا حس اومدن عيد رو ندارم , هر سال هر چقدر هم که حالم گه مرغي بود نزديک عيد هيجاني ميشدم , عيد واسم مثل يه نقطه شروع فرضي مي موند , امسال ولي بي ميلم , واسه اينکه حس و حالمو عوض کنم مجبوري مي رم بيرون , براي دور و بري ها عيدي ميگيرم بلکه اومدنش خوشحالم کنه , نمي دونم فايده مي کنه يا نه ... حس مسافرت هم نيست , هر سال دو هفته اي می رفتيم امسال همش از ته دل دعا مي کردم يه هفته بيشتر نشه و تا الان هم گوش شيطون کر دعام گرفته ...
اينجا که الان هستم يه جوريه , همش فکر مي کنم که درست زندگي نمي کنم , هي دور و برم رو نگا مي کنم مي بينم خوب مگه بقيه چکار مي کنن ؟ مي بينم کار خاصي نمي کنن اما نمي دونم اين چه ککيه به من افتاده که فکر مي کنم بد زندگي مي کنم.
يه جورايي همه چيزا رو هم عرض هم مي بينم , بعضي وقتها خوبه اينجوري بعضي وقتها هم آدم گيج ميشه ... مثلا لذتي که از زياد نوشتن اينجا مي برم با لذتي که مثلا سر کار مي برم يا لذت يه سفر مثل هم هستش ..
البته نه که تمام امسالم بد بوده باشه ها , يه قدم هايی هم برداشتم , مثلا رفتم سر کمد ديدم کلي لباس و کفش و کيف و اين چيزا هست که نپوشيدمشون فکر کردم که تا وقتي اينها هست ديگه چيزي نخرم , ديدم کلي کتاب دارم که نخوندم فکر کردم ديگه زياد کتاب نخرم , امسال جدا خيلي ميل خريدم رو مهار کردم , از اين بابت از خودم حسابي راضيم ...
زندگيم خيلي جمع و جور شده , چه از بابت برنامه هام , چه از بابت دوستها و اطرافيان , خيلي معاشرتي بودم الان از نصف هم کمتر شده , اما احساس ناراحتي نمي کنم , انگاري اينجوري بهترم .
شايد بهتر باشه وقتي چيزي تو ذهنم واسه نوشتن ندارم الکي زور نزنم , امسال خيلي اينطوري شدم , کارهايي که بيشتر عمرم انجام داده بودمشون رو بي خيال شدم , پيش خودم گفتم ولش کن , هروقت خودش بخواد مياد , من که هميشه نماز مي خوندم يه روز از خواب پا شدم ديدم اصلا حوصله نماز خوندن رو ندارم و نخوندم ... نمي دونم چطور شده اما الان هيچ چيز برام قطعي و ثابت نيست تمام زندگيم نسبي شده.


--------