" /> مریم گلی: March 2004 Archives

« February 2004 | Main | April 2004 »

March 30, 2004

• يه چيزي مي گن سالي که نکوست از بهارش پيداست , بهارش رو که نفهميدم لابد تا آخرش رو هم نمي فهمم!
• حوصله مسلفرت طولاني رو نداشتم , زودتر برگشتم , گفتم شايد تنهايي بيشتر خوش بگذره , مممم , نگذشت , حساب کتاب کرده بودم از 14-15 روز تعطيلي يه 2-3 روزي سهم من مي شه که باز طبق معمول گه زيادي خورده بودم , انگاري به گه خوري عادت کردم!
• اولش ذوق کردم , بعدش غصه ام شد , درخت گلابي , من درخت چنار هم نيستم چه برسه به گلابي! ( به نظرم اومد چنار از گلابي پايين تره!)
• گفتم امساله رو آدم وار شروع کنم , بشينم خوب فکر کنم ببينم چي مي خوام , چي نمي خوام , به جون شما هر چي بالا پايين کردم چيزي به اين مغز نرسيد که نرسيد , تو 27 سالگي آدم آرزو نداشته باشه خيلي هولناکه؟
• تو فکرم اسم اينجا رو عوض کنم , مريم گلي , گلي که وجود نداره , بيشتر يه ماده ببر زخمي ديده مي شه , آماده دريدن!
• از فکر شروع دوباره برنامه گذشته عقم مي گيره.
• چرا فکر مي کردم مسافرت حس و حالمو عوض مي کنه؟
• من چي مي خوام تا کلافه نباشم ؟
• کسي اينجا روانشناس نيست ؟ چرا من همش دلم مي خواد دراز بکشم , چرا فکر می کنم سرطان دارم , چرا فکر مي کنم اگه بميرم راحت مي شم؟ , چرا بعد از همه اطن فکرا گريه می کنم؟
• يک زندگي کاملا انگلي رو در پيش گرفتم , مبارکم باشه.
• چند تا پست آخرمو خوندم , بلغم زدم , يه دختر با احساسات رقيق , که همش چس ناله مي کنه , مرسي به خاطر تحملتون.
• فکر مي کنم يه موش کثيفم .
• دلم براي سايه تنگ شده
• با همه فک و فاميل و دوستها يه جورايي قطع رابطه کردم , گهگداري که مي بينمشون متلک هاييست که بارم ميشه اما کون لق همشون.
• هر چي فکر کردم اين 5-6 ساعت که تا وقت خواب مونده رو چه جوري پر کنم چيزي به ذهنم نرسيد , اينه که اومدم اينجا يه کم وبلاگ بنويسم!
• هي مي گم ديگه اينجا ننويسم , بعد فکر مي کنم اينجا رو هم ببندم ديگه تمام روزنه ها به دنياي خارج بسته مي شه , دق مي کنم.
• آدم اگه بخواد معاشرت کنه اما معاشرينش مالي نباشن از کجا آدم گير بياره , مغازه؟
• خودخواهم , مي دونم , اما بعضي وقتها دلم مي خواد حق رو به خودم بدم , ته دلم مظلوم نمايي کنم که حداقلش اينه که يکي دو ساعتي واسه من وقت بذاري که اونم بعضي وقتها دريغ مي کني.
• گفتم بعد از اين دري وري هاي تلخ نما! يه چيز خوب هم بنويسم از سال جديد ..........
• بهار بهار صدا همون صدا بود , صداي شاخه ها و ريشه ها بود......


--------

March 17, 2004

با اجازه نازنين ام

ای بهار
ای بهار
ای بهار
تو پرنده ات رها
بنفشه ات به بار
می وزی پر از ترانه
می رسی پر از نگار
هر کجا که رهگذار توست
شاخه های ارغوان , شکوفه ريز
خوشه اقاقيا ستاره بار ....

عيد من هم آمد , شايد غيرمنتظره. عيدم خطهاي سياه روي صفحات سپيد بود , چه لعبتي است اين زندگي که تک لحظاتش , به کل اش مي ارزد.
عيدانه ام را که خواندم , ديدم من هم اين چند سال , از خودم دور شده ام.
کوتاه شده نگاهم , من هم سال ام را نگران و خسته و هراسان گذرانده ام , مي داني که ترس دشمن انسان ضعيف است و من چه بزدلانه ميدان را برايش خالي کردم.
حالا , تلنگري بهم خورده , چه شد من که هميشه مي خواستم قوي ترين باشم , برده ضعف شده ام.
امسال اما سال عجيبي بود , در عين سختي , دلچسب بود , يک شيريني ملس , که دلت مي خواهد تا آخر دنيا , زير دهن , مزه مزه اش کني , به لطف دوستي ات.
شايد کمي وقت نياز باشد براي غبارروبي , پاک کردن زنگارها , دور ريختن لايه ها , تارهايي که پروانه پارسالي را تا مرز خفه شدن برد.
مثل درخت در زمستان مانده شده ام , اما بايد شکوفه بزنم , بعد از هر مرگي زندگي است . زمستان سنگيني بود , اما هنوز نمرده ام , مي خواهم قامتم را راست کنم , اميدهايم هنوز زنده اند اما من از ياد برده بودمشان , غرق شدن در روزها هم بد دردي است.
شايد کمي ديرتر شود , اما دلم مي خواهد که همراهت بگويم :
" آماده ام تا قدم بگذاريم به يک دور تازه , سال تازه , فرصت تازه , بهار مي رسد , بهار , بهار."
سال نو مبارک


--------

March 15, 2004

چهار قدم مانده ,
به بهار
که بعيد مي دانم با اين هجوم سرما
خودش را به اين زودي به ما برساند
چهار قدم مانده ,
به عيد
به سفره هفت سين
به تنگ ماهي
که از تهران تا شمال
مهمان ماست
چهار قدم مانده ,
اما انگار نه انگار
نه بويي , نه عطري , نه شوقي
چهار قدم مانده ,
اما خريدن عيدي هم دردي دوا نکرده
چهار قدم مانده ,
به سفر
که هر سال عشق بود
و
امسال
به حکم
اجباريست!
هنوز چهار قدم مانده
اما
من , مدتهاست که ابر بهار شده ام!

--------

March 09, 2004

هوم....انقدر ننوشتم تا بهار شد ... سال هم داره تموم ميشه , خيلي زود گذشت ...اتفاق زياد افتاد اما اول و آخرش خيلي جالب نبود ... وسطش ولي خيلي خوب بود ...يه چند ماهي خوشحال بودم , کارهام مرتب بود , خوش مي گذشت , زود زود مي نوشتم , تو سرم خيلي چيزا بود ...اما خوب مثل خيلي آدمهاي ديگه , مثل خيلي سالهاي ديگه , اين احساس نارضايتي پررنگه ديگه .... چراش رو نمي دونم , اين سوال وقتي جواب داره که بدوني چي مي خواي اما واسه من که بيشتر وقتها يلخي زندگي ميکنم و برخلاف تو عمل اصلا حوصله برنامه ريزي و اين چيزا رو ندارم اين هم از اون سوالهاي بدون جوابه ...
عيد هم داره به زور مياد , امسال نمي دونم چرا حس اومدن عيد رو ندارم , هر سال هر چقدر هم که حالم گه مرغي بود نزديک عيد هيجاني ميشدم , عيد واسم مثل يه نقطه شروع فرضي مي موند , امسال ولي بي ميلم , واسه اينکه حس و حالمو عوض کنم مجبوري مي رم بيرون , براي دور و بري ها عيدي ميگيرم بلکه اومدنش خوشحالم کنه , نمي دونم فايده مي کنه يا نه ... حس مسافرت هم نيست , هر سال دو هفته اي می رفتيم امسال همش از ته دل دعا مي کردم يه هفته بيشتر نشه و تا الان هم گوش شيطون کر دعام گرفته ...
اينجا که الان هستم يه جوريه , همش فکر مي کنم که درست زندگي نمي کنم , هي دور و برم رو نگا مي کنم مي بينم خوب مگه بقيه چکار مي کنن ؟ مي بينم کار خاصي نمي کنن اما نمي دونم اين چه ککيه به من افتاده که فکر مي کنم بد زندگي مي کنم.
يه جورايي همه چيزا رو هم عرض هم مي بينم , بعضي وقتها خوبه اينجوري بعضي وقتها هم آدم گيج ميشه ... مثلا لذتي که از زياد نوشتن اينجا مي برم با لذتي که مثلا سر کار مي برم يا لذت يه سفر مثل هم هستش ..
البته نه که تمام امسالم بد بوده باشه ها , يه قدم هايی هم برداشتم , مثلا رفتم سر کمد ديدم کلي لباس و کفش و کيف و اين چيزا هست که نپوشيدمشون فکر کردم که تا وقتي اينها هست ديگه چيزي نخرم , ديدم کلي کتاب دارم که نخوندم فکر کردم ديگه زياد کتاب نخرم , امسال جدا خيلي ميل خريدم رو مهار کردم , از اين بابت از خودم حسابي راضيم ...
زندگيم خيلي جمع و جور شده , چه از بابت برنامه هام , چه از بابت دوستها و اطرافيان , خيلي معاشرتي بودم الان از نصف هم کمتر شده , اما احساس ناراحتي نمي کنم , انگاري اينجوري بهترم .
شايد بهتر باشه وقتي چيزي تو ذهنم واسه نوشتن ندارم الکي زور نزنم , امسال خيلي اينطوري شدم , کارهايي که بيشتر عمرم انجام داده بودمشون رو بي خيال شدم , پيش خودم گفتم ولش کن , هروقت خودش بخواد مياد , من که هميشه نماز مي خوندم يه روز از خواب پا شدم ديدم اصلا حوصله نماز خوندن رو ندارم و نخوندم ... نمي دونم چطور شده اما الان هيچ چيز برام قطعي و ثابت نيست تمام زندگيم نسبي شده.


--------