" /> مریم گلی: February 2004 Archives

« January 2004 | Main | March 2004 »

February 28, 2004

پوفففففف ...دختره با توام , که غمباد گرفته اي .سرت رو بالا کن ...زندگي همينه ديگه . خوب آره مي دونم که سخته , حتي فکرش هم ناراحت کننده است اما خودت که بهتر مي دوني هر چي که تو فکر مي کني اتفاق نمي افته . زندگي دودوتا چهارتا نيست , پر از غير منتظره هاست , تو داري واسه يه اتفاق نيفتاده مرثيه سرايي مي کني .زندگي همينجوريه , بعضي وقتها سخت ميشه , نفست ميگيره , دلت ميخواد بميري , دور و برت رو نگاه کن , همه يه جايي مي لنگن , خوب پس اينکه قبل از اتفاق بلنگي اصلا منصفانه نيست , مي دوني که هيچ چيز دائمي نيست , امروز خوبي , فردا بد , امروز هستی , فردا نيستي , دلت مي خواد اونجور که شادي زندگي کني اما ميبيني که بعضي وقتها , بعضي ها , ناخواسته شاديت رو زايل مي کنن , مي خواهي صادق باشي اما گاهي وزن صداقتت واسه بقيه زياده , ترجيح مي دن که همون دروغها رو بشنون , خوب چه خياليه , اگه اينجوري مي خوان تو هم باهاشون اونجوري تا کن , نقاب بزن اما خودخوري هم نکن , باشه؟
اصلا بيا يه کاري کن , يه زماني داري که معلوم نيست کي تموم بشه , يه وقتهايي که خيلي خوبن , که خود زندگي هستن , پس تمام لذتت رو از وقتت ببر , فکر نکن که حالا اتفاق ميفته يا نه , سخته يا آسون , چي ميشه چي نميشه ...خوب مي دوني که سخته , شايد خيلي طول بکشه تا خوب شي , آخرش اينکه ممکنه ديگه خوب خوب نشي , خوب , اينها رو بگذار گوشه ذهنت , درش رو هم ببند , فقط بدون که هستن ,, بعدش زندگي کن , اگه اتفاق نيفتاد که چه بهتر , اگر هم افتاد که چيز جديدي نيست خودت از قبل ميدونستي , درسته که به قول بابات از بس فيلم ديدي خيلي رويايي فکر مي کني اما مي دوني که اينطور نيست , مي دوني که به يه چيزايي هم زورت نمي رسه , پس حداقل کاري که مي کني لذت بردن از وقتته , از لحظاتي که فقط خاص خودته , اينها رو که کسي نمي تونه بگيره؟


--------

February 14, 2004

سلام
ممنون به خاطر نامه ات ...خوشحالم کرد ..خط آخر برایم نوشته بودی "اگر موضوعی هست که می خواهی در موردش صحبت کنی بگو , و اگرهم در گیریهای داخلی است , نگران نباش , می گذرد "
به قول خودت , برای ما , دورشدن لازم است , به عنوان تجربه , نه هدف
الان اصلا نمی دانم مشکلم کدام است , فشار داخلی , فشار خارجی , مسخره است اما بدجوری تو ذوق خودم خورده ام!
اون مریمی که تو ذهن داشتم با چیزی که الان می بینم خیلی فاصله داره , از خودم , اینجور ترسو و وحشت زده خوشم نمیاد ...فکر نکن اتفاق مهمی افتاده , دردم از همین است , مشکل من همین مسائل پیش پا افتاده روزمره است , همون بحث های کلیشه ای , مشکلات یک دختر سنتی که می خواد مدرن باشه , مشکل ارتباط با بقیه , مشکل توجیه دوستی که به ازدواج ختم نمی شه , مشکل نداشتن استقلال تو روابط , هر چی بیشتر فکر می کنم می بینم تنها مشکل من ارتباط با آدمهاست!
بهم نخند , من از توجیه روابطم گریزانم , نمی توانم بایستم و بگویم به این دلایل دلم می خواهد با این آدمها رفت و آمد کنم , نمی توانم بگویم خوشم نمیاید خواستگارها , دراز و کوتاه , مهمان خانه ما شوند , خوشم نمیاید بنشینم و به خواستگار توضیح بدهم که کی می خواهم بچه دار شوم!
اینها را که می خواهم بگویم , هنوز دهن باز نکرده , بغض می ترکد و کلماتم شبیه جیغ می شوند! کنترلم از دست خارج شده است!
می دانی , چند وقتی است که بدجوری درگیر حرفهای خاله زنکی شده ام , افق دیدم کوتاه شده , به اندازه تا آخر هفته!
خوب می دانم که با این روش , آرام آرام , زندگیم را به گه می کشم , چه کنم یادم نداده اند که بایستم و حرفم را بزنم.
پویا می گوید – راست هم می گوید – "همه اش تقصیر خودت است ,محکم بایست , بگو همینم که هستم , هیچ کس هم نمیمیرد " اما من محافظه کار , به آدمهای از ترس فلج شده می مانم!
اینجا هم که ماتمکده شده , این که نوشتن نیست , ذکر مصیبت است , به قول دوستی بعضی وقتها , آدمها به یک محرک خارجی قوی احتیاج دارند تا از جایشان تکان بخورند , مثلا یک مصیبت , اینکه به فکر رفتن افتاده ام , برای تجربه کردن , دليلش همین است , فکر کردم شاید هوار یک دنیای جدید روی سرم , مرا از خواب بیدار کند .
قربانت
مریم


پ . ن : اینها را که نوشتم انگار که سبکتر شده ام , می شد جواب خصوصی هم داد , خودت بهتر می دانی که خیلی ها اینجا آدم را می شناسند , اما اشکالی ندارد , اینجوری کم کم یاد می گیرم که حرفهایم را بزنم . یهو هوس کردم یک کاغذ بردارم و شروع کنم به نوشتن تمام چیزهایی که در زندگی می خواهم ...برای شروع به نظرم خوب باشد

--------

February 06, 2004

آدمي به اميد زنده است , کليشه است ؟ اما واقعيت دارد. اگر اميد و انگيزه نباشد مرده ات بيشتر از زنده ات مي ارزد
اميد و انگيزه را که عملي کني , فعال که باشي , آنوقت زندگي مي کني , اما اگر يکي از آنها بلنگد , يکي از آنها نباشد آنوقت کارت مي شود تماشاي زندگي ...انقدر شجاعت دارم که بگويم چند سال گذشته تماشاگر خوبي بوده ام اما آنقدر جرات ندارم که دست از تماشا بردارم و وارد زندگي بشم. , نمي دانم چرا بازي برايم سخت شده , بي دست و پا شده ام!
راحت است تقصيرها را گردن بقيه بندازم , راحت است که جايگاه خوب تماشاچي بودن را از دست ندهم , راحت است که از آن جا به زندگي لبخند بزنم , مثل خيلي هاي ديگر
برزخ بدي است , بين زمين و هوا , شلوغ و درهم , نشستن و رفتن , پذيرفتن و ايستادن , حرف زدن , حرف زدن و حرف زدن , تاييد شدن , مقبول بودن , خوب بودن , کپي برابر اصل بودن , در چارچوب بودن , آبرودار بودن , تماشا کردن!
نمي توانم , يا نمي خواهم خودم را توضيح دهم ...ديگر دوست ندارم خودم , افکارم , عقايدم را براي تاييد ديگران به شور بگذارم , خسته ام , فرسوده
يک جايي بين طبقات گير کرده ام , نمي خواهم به پايين برگردم , قدرت بالا رفتن هم نيست ...به فلاکت زندگي مي کنم , آنجا براي نفس کشيدن جا نيست , هواي تازه هم نيست , اميد و آرزوها مرده اند , همه چيز تيره و تار است , اما نردباني هم در آن گوشه هست که مرا بالا مي برد , فقط بايد پايم را محکم روي طبقه اول بگذارم , پاي هنوز مي لرزد , مي ترسم که بالا بروم.


--------