« | Main | »

سرماخوردگي بد چيزيه , بدتر اينه که مريض باشي و بخواي از يکي ديگه هم پرستاري کني , خودم حال ندارم اين هم هي بغل گوش من فين فين مي کنه , نمي دونم چه مدلشه , افغانيه , هنگي کنگيه چه کوفتيه که خوب هم نمي شه ... روحم رو مي گم , انگاري بد سرما خورده , شنيده بودم سرماخوردگي دوره داره , بايد صبر کرد تا دوره اش رد بشه , حالا من هي صبر مي کنم اينم دوره اش ادامه پيدا مي کنه!
تا جايي که حوصله باشه بهش مي رسم , اما انگار فايده نداره , نمي دونم چش شده , يا جايش تنگ است که هي به در و ديوار مي کوبه , نمي تونه نفس بکشه , عطسه مي کنه , سرفه مي کنه , کلافه مي شم و مستاصل , با هم مي زنيم زير گريه ...
يه وقتهايي فکر مي کنم کاش مي شد از دستش خلاص شد , اينجوري جفتمون راحت مي شيم , بعضي وقتها بهش توجه نمي کنم , سرمو به کارا مشغول مي کنم انگار نه انگار که اونم هست , اينجور وقتها ساکت مي شه , غرق کارا ميشه , صداش هم در نمياد انقدر که مي ترسم نکنه مرده باشه يا افسردگي گرفته باشه ...
يه روزايي هم با هم خوبيم , سرحال و شاد , مي گيم و مي خنديم و واسه صد سال آينده برنامه مي ريزيم , يه وقتهايي هم سرشو با چند تا اسباب بازي گرم مي کنم که منو به حال خودم بذاره ... گاهي وقتها هم حوصله اش سر ميره , اين ديگه تقصير منه از بس که رفت و آمدم کم شده ...
يه وقتهايي حسابي زندگيمو مختل مي کنه , اصلا نمي ذاره بفهمم دارم چکار مي کنم , خواب و خوراکمو مي ريزه به هم ....خستگي تو تنم مي مونه از بس که شلوغ مي کنه و کولي بازي در مياره ....خلاصه بد وضعيه , نمي دونم با اين مريضي که رو دستم مونده چکار کنم

--------