« | Main | »

يه وقتهايي , مثل الان , فقط دلم مي خواهد بنويسم....راست مي گفتي , که نوشتن يه چيز ديگه است , نمي دانم انگار يک جور خلاصي است , راحتي .... ايده خاصي در ذهنم نيست , که در باره اش بنويسم , به گمونم راحت ترينش , نوشتن در مورد خودم است , تنها چيزي است که در موردش اطلاعاتم از بقيه بيشتر است!
مي داني, به هر حال , من هم مثل بقيه آدمها , مدل خاص خودم زندگي مي کنم , روياها و واقعيت هاي خودم را دارم , به خيالم براي چيزهايي مي جنگيم , اولويت بندي خاص خودم را دارم , اما , يه وقتهايي , که از خودم فاصله مي گيرم , يعني با چشم سوم به خودم مي نگرم , خنده ام مي گيرد ...فکر مي کنم , مثل يک مورچه , مسير خودم را مي روم , کار خودم را مي کنم و فکر مي کنم درست ام , شايد بهتر باشد اين "من درست هستم" را براي مدتي کنار بگذارم , يک کلام , تعصب را از خودم دور کنم ...امروز که , مثل بعضي روزها, درگيري کاري داشتم , خودم را با چشم سوم ديدم , ديدم که بر خلاف هميشه , آرام و راحت نشسته ام و به اين فکر مي کنم که مگر نه که همه ما در يک مجموعه کار مي کنيم , مگر نه که هدفمان يکي است پس بهتر است مسائل را حل کنيم , به مشکل تبديلشان نکنيم ...مي داني , امروز , از چشم سوم , به خودم با افتخار نگاه کردم , که در اين چند ماه , حداقل يکي از درسهايم را ياد گرفته ام , راحت بودن ....
نمي دانم چرا اينقدر در مورد خودم حرف مي زنم يا مي نويسم, به نظرت بد است که آدم بزرگترين دغدغه زندگي اش خودش باشد؟
شايد هم اين همه توجه مال ماندن در يک نقطه باشد , عبور نکردن از مسئله , نظر تو چيست ؟
گاهي فکر مي کنم شايد از اين مانع عبور نکنم , اما به خودم مي گويم , هر چيزي دوره اي دارد , هر مانعي درسي , پس حواست را جمع کن , درس ات را که ياد بگيري , مانع خود به خود رفته است , آنوقت شايد حتي به نظرت مانع هم نيايد
چه مي دانم , يک روز خوبم يک روز بد , يک روز بالا يک روز پايين , يک روز سخت و يک روز آسان , اما مي دانم يک روز مي رسد که من براي هميشه احساس امنيت و گرما مي کنم , مثل همين الان , که ميان همين بالا و پايين رفتن ها , گاه گاه , حس گرم زنده بودن زير پوستم مي دود و تا فرق سر احساس خوشبختي مي کنم
مي داني اصلا نمي توانم وسوسه يک روز , که شاد و سرحال , بدون افسوس گذشته و نگراني آينده , از خواب بيدار مي شوم را از سرم بيرون کنم , تو چطور ؟


--------