" /> مریم گلی: January 2004 Archives

« December 2003 | Main | February 2004 »

January 19, 2004

يه وقتهايي , مثل الان , فقط دلم مي خواهد بنويسم....راست مي گفتي , که نوشتن يه چيز ديگه است , نمي دانم انگار يک جور خلاصي است , راحتي .... ايده خاصي در ذهنم نيست , که در باره اش بنويسم , به گمونم راحت ترينش , نوشتن در مورد خودم است , تنها چيزي است که در موردش اطلاعاتم از بقيه بيشتر است!
مي داني, به هر حال , من هم مثل بقيه آدمها , مدل خاص خودم زندگي مي کنم , روياها و واقعيت هاي خودم را دارم , به خيالم براي چيزهايي مي جنگيم , اولويت بندي خاص خودم را دارم , اما , يه وقتهايي , که از خودم فاصله مي گيرم , يعني با چشم سوم به خودم مي نگرم , خنده ام مي گيرد ...فکر مي کنم , مثل يک مورچه , مسير خودم را مي روم , کار خودم را مي کنم و فکر مي کنم درست ام , شايد بهتر باشد اين "من درست هستم" را براي مدتي کنار بگذارم , يک کلام , تعصب را از خودم دور کنم ...امروز که , مثل بعضي روزها, درگيري کاري داشتم , خودم را با چشم سوم ديدم , ديدم که بر خلاف هميشه , آرام و راحت نشسته ام و به اين فکر مي کنم که مگر نه که همه ما در يک مجموعه کار مي کنيم , مگر نه که هدفمان يکي است پس بهتر است مسائل را حل کنيم , به مشکل تبديلشان نکنيم ...مي داني , امروز , از چشم سوم , به خودم با افتخار نگاه کردم , که در اين چند ماه , حداقل يکي از درسهايم را ياد گرفته ام , راحت بودن ....
نمي دانم چرا اينقدر در مورد خودم حرف مي زنم يا مي نويسم, به نظرت بد است که آدم بزرگترين دغدغه زندگي اش خودش باشد؟
شايد هم اين همه توجه مال ماندن در يک نقطه باشد , عبور نکردن از مسئله , نظر تو چيست ؟
گاهي فکر مي کنم شايد از اين مانع عبور نکنم , اما به خودم مي گويم , هر چيزي دوره اي دارد , هر مانعي درسي , پس حواست را جمع کن , درس ات را که ياد بگيري , مانع خود به خود رفته است , آنوقت شايد حتي به نظرت مانع هم نيايد
چه مي دانم , يک روز خوبم يک روز بد , يک روز بالا يک روز پايين , يک روز سخت و يک روز آسان , اما مي دانم يک روز مي رسد که من براي هميشه احساس امنيت و گرما مي کنم , مثل همين الان , که ميان همين بالا و پايين رفتن ها , گاه گاه , حس گرم زنده بودن زير پوستم مي دود و تا فرق سر احساس خوشبختي مي کنم
مي داني اصلا نمي توانم وسوسه يک روز , که شاد و سرحال , بدون افسوس گذشته و نگراني آينده , از خواب بيدار مي شوم را از سرم بيرون کنم , تو چطور ؟


--------

January 18, 2004

براي تو
که مي روي
سفرت به سلامت
لبخند بزن , محکم و استوار
به سوي سرزمين ناشناخته ها
يادت باشد
که زندگي
فرصتي است در اختيار من و تو
که بهترين بهره را از آن ببريم
پس
درنگ نکن
که دير شده يا سخت است
نترس
با شهامت بايست
و از فرصتت
بهترين بهره را ببر
مهم اين است
که تو خوشحال و راضي باشي
يادت باشد
که تو مسئول فرصت بقيه نيستي
ممکن است بودن يا نبودنت
در زندگي بقيه تاثير بگذارد
اما اين نبايد برايت احساس گناه بياورد
و تلخت کند
اين به بقيه بستگي دارد
که از اتفاق زندگيشان چه بهره اي ببرند
تو صاحب زندگي خودت هستي
و من مطمئنم
که روزهاي شادي پيش رو داري
اگر در بين روزهايت
روز ناشادي هم بود
يادت باشد که , ما , همه هستيم
همانطور که در روزهاي شادت بوده و هستيم
پس حتي يک لحظه هم فکر تنهايي از سرت نگذرد
تو دوستاني داري
که خوب بلدند از دنياي مجازي به واقعيت نقب بزنند
تو برو
نگران ما هم نباش!
اين , که گوش شيطون کر , تازگيها به زندگي خوب لبخند مي زند
اين , که به گمونم دست و بالش را بند کرده و دارد عاقبت به خير مي شود
فقط انگار کمي خجالتي شده براي کوه رفتن!
اين را هم که بزودي روي پرده سينما مي بيني
اين يکي هم که خوب است و مهربان اما گاهي بدقلقي و بدقولي مي کند
و اما اين يکي را هم دست تو مي سپاريم که ديگر شبها , با يک زيرپيراهن
مشغول گشت و گذار در وب نشود
و زودتر از ساعت 12 هم بخوابد!
تو به سلامت برو
يادت نرود که دل همه ما برايت تنگ مي شود
و دوست داريم
که هميشه
دوستان خوب تو باشيم


--------

January 10, 2004

ههيس .... ساکت باش ...حتما مي شنوي , ساکت که باشي آنچه در دلت مي گذرد را مي شنوي ...لازم نيست چيزهاي عجيب و خارق العاده از دلت بگذرد , عبور يک دوست هم کافيست تا دلت را شاد کند.
با توام , جز تو که کس ديگري نمي تواند ته دلت را ببيند , مگر اينکه خودت درش را براي ديگري باز کني...

مي داني , فکر مي کنم تو بي توجه شدي , به خودت و زندگي , يادت رفته که 10 سال پيش چه عاشقانه و بچگانه زندگي را دوست داشتي , يادت رفته که مدرسه رفتن , با همه خوبي ها و بديها , خود زندگي بود....
مي داني تو تلاش کردن را از ياد برده اي , تو به آنچه داري چسبيده اي , شايد هم از روي قصد و غرض , من که از ته دلت خبر ندارم!
تو خودت را به کري زده اي , بي يرده بگويم , تنبل شده اي ...
قدمي بر نمي داري و اين نشستن را به گردن ديگران انداخته اي
مي داني , دور سر خودت مي چرخي , واويلا سر داده اي و نشسته اي تا معجزه اي , چيزي از راه برسد و تو , يک شبه , خوشبخت شوي!
خودت را لوس نکن , اين لجبازي راهت را به جايي باز نمي کند , فقط تو را به چاهي مي اندازد که سر سي سالگي کاسه چه کنم دستت بگيري...
بلند شو ؛ فکر کن که فردا روز ديگري است , بيا انگيزه هايت را پيدا کنيم , آنها که باشند قدم برداشتن راحت تر مي شود , يادت باشد اصلا قرار نيست که قدم هاي بزرگ برداري , که در آسمان پرواز کني , بيا روي زمين , پيش همه ما , ناا ميد نباش , نترس , يعني سعي بکن , بيا قرار بگذاريم که خودت را ناراحت نکني , هر وقت که حالت خوب نبود ياد يک بعدازظهر پاييزي شنبه بيفت , ياد دو ساعت وقت آزادي که داري , چه مي دانم حتما اگر خوب دقت کني روزهاي هفته ات از اين زمانها زياد دارد , چشمانت را ببند و فکر کن که در آن لحظه اي , انرژي و سرخوشي خودش مي آيد , باور کن , به تو دروغ نمي گويم ...
بيا قرار بگذاريم از اين به بعد هر چه ازت پرسيدند جواب درست بدهي ...ديگر نگو نمي دانم ...نمي دانم يعني من نمي خواهم به مسئله فکر کنم , يعني من دوست دارم با اين مشکل ناشناس همزيستي کنم , تو که اين را نمي خواهي؟
مي دانم که نمي خواهي , آخر کدام آدم سالمي دوست دارد ناراحت باشد؟
اينها را هزار بار برايت گفته ام , اما باز هم مي گويم , تا وقتي که حالت خوب شود , آخر دوستت دارم ... از دستت دلخور هم هستم , که حرفهايم را مي شنوي اما قدمي بر نمي داري ...مي دانم که سخت است , بعد از چندسال نشستن , ايستادن و راه رفتن مشکل است , اما تو بلند شو , نگذار که رخوت اين چند سال به تو چيره شود , نگذار که زندگيت به دست خودت خراب شود , آهسته و پيوسته هم که بروي قبول است ... هر روشي که فکر مي کني براي رفتن کمکت مي کند را امتحان کن , تو تلاشت را بکن , اينکه به کجا برسي فعلا زياد مهم نيست , الان , از هر چيزي مهم تر , ايستادن و رفتن توست


--------

January 04, 2004

مي داني , چيزها – بيشتر وقتها از بيرون قشنگترند , آدمها هم همينطور , آنچه در اين چند سال به من گذشته بيرون ودرونم را به هم نزديکتر کرده , زشت و زيبايش را نمي دانم اما کم شدن اين فاصله مرا خرد کرده ...مي داني , اگر تو بودي شايد ککت هم نمي گزيد , اما من با ظرفيت محدودم, صبر و تحمل مبارزه براي انچه مي خواهم را ندارم ...مي داني خانه از پاي بست ويران است ...من بدترين مسير را انتخاب کرده ام ...انقدر – جاي حرف – بغض بيخود فرو داده ام که الان با کوچکترين تلنگري چشمهايم سرخ مي شود و صدايم مي لرزد ... مي داني , من از روبرو شدن با حقيقت و بهاي خواسته ام مي ترسم ..من هميشه به حرف گوش داده ام , بعد , در تنهايي خلوت کرده ام ...همه چيز را بلعيده ام و چيزي به کسي نگفته ام ...من هميشه – به خاطر ترس از قضاوت – مشکلاتم را با غريبه ها در ميان گذاشته ام , اينطوري کم کم مسيرم از خانواده جدا شده ... من که تا جند سال پيش بهترين ساعات عمرم در خانه بود , از خانه گريزان شده ام ... من که در مورد همه چيز – جز موارد معدود – با مادرم حرف مي زدم حالا از صحبت عادي هم فراريم ... وقتي فيلم نگاه ميکنم روابط مادر و دختر مشوشم مي کند , وقتي ميبينم مادر فيم رازدار دخترش است , در اعماق وجودم احساس دلتنگي ميکنم , احساس خلا , من نمي خواهم مادر شوم , کار سختيست , از آدم توقع زياد دارند ....مي داني , مادرم برايم مهم است اما در دنياي ذهني من جايي ندارد , من زندگي زيرزمينيم را بدون کمک مادرم ساخته ام , من رازهايم را ته دلم مدفون مي کنم تا مادرم بويي نبرد ! ... مادرم را خيلی دوست دارم , مثل همه , اما مثل او نيستم ...من مادرم را به خاطر آنچه هست و نيست دوست دارم اما او دوست دارد من مثل او باشم , نمي داني مثل ديگري بودن چه کار سختيست ....من هميشه لحظات سخت زندگيم را از مادرم پنهان کرده ام , اينکه نکند اين لحظه زندگيم مورد پسند مادرم نباشد لحظه هاي زندگيم را حذف کرده ام ... من نمي گويم که من خوبم و او بد ...صحبت خوبي و بدي نيست , صحبت اين است که من با مادرم فاصله دارم , ما دوستان خوبي براي هم نبوده ايم ...


--------

January 01, 2004

سرماخوردگي بد چيزيه , بدتر اينه که مريض باشي و بخواي از يکي ديگه هم پرستاري کني , خودم حال ندارم اين هم هي بغل گوش من فين فين مي کنه , نمي دونم چه مدلشه , افغانيه , هنگي کنگيه چه کوفتيه که خوب هم نمي شه ... روحم رو مي گم , انگاري بد سرما خورده , شنيده بودم سرماخوردگي دوره داره , بايد صبر کرد تا دوره اش رد بشه , حالا من هي صبر مي کنم اينم دوره اش ادامه پيدا مي کنه!
تا جايي که حوصله باشه بهش مي رسم , اما انگار فايده نداره , نمي دونم چش شده , يا جايش تنگ است که هي به در و ديوار مي کوبه , نمي تونه نفس بکشه , عطسه مي کنه , سرفه مي کنه , کلافه مي شم و مستاصل , با هم مي زنيم زير گريه ...
يه وقتهايي فکر مي کنم کاش مي شد از دستش خلاص شد , اينجوري جفتمون راحت مي شيم , بعضي وقتها بهش توجه نمي کنم , سرمو به کارا مشغول مي کنم انگار نه انگار که اونم هست , اينجور وقتها ساکت مي شه , غرق کارا ميشه , صداش هم در نمياد انقدر که مي ترسم نکنه مرده باشه يا افسردگي گرفته باشه ...
يه روزايي هم با هم خوبيم , سرحال و شاد , مي گيم و مي خنديم و واسه صد سال آينده برنامه مي ريزيم , يه وقتهايي هم سرشو با چند تا اسباب بازي گرم مي کنم که منو به حال خودم بذاره ... گاهي وقتها هم حوصله اش سر ميره , اين ديگه تقصير منه از بس که رفت و آمدم کم شده ...
يه وقتهايي حسابي زندگيمو مختل مي کنه , اصلا نمي ذاره بفهمم دارم چکار مي کنم , خواب و خوراکمو مي ريزه به هم ....خستگي تو تنم مي مونه از بس که شلوغ مي کنه و کولي بازي در مياره ....خلاصه بد وضعيه , نمي دونم با اين مريضي که رو دستم مونده چکار کنم

--------