يه چيزي شده ...نه يعني يه چيزي نيست ... بد وضعيتيه ...در عين حال که هيچ مشکلي نيست و همه چيز داره پيش ميره بدجوري احساس کمبود مي کنم.
حس زنده بودن ندارم , فکر مي کنم دارم کم کم شبيه ماشين مي شم , يه زندگي ماشيني که همه چيزش حتي تفريحاتش ماشينيه ...
همه جا مي رم همه کار مي کنم اما اون لذت ناب و خالص رو حس نمي کنم , نيست ديگه
اينجور بودن دو زار هم نميارزه ... کارهاي زيادي هست که ميشه انجامشون داد , به هر کي بگي يه ليست بلند بالا ميزاره جلوت اما چه فايده ... تا وقتي احساس سر زندگي نباشه , تا وقتي حس زنده بودن رو نداشته باشي اون سر دنيا هم که بري هيچ فرقي نمي کنه ...
مي دونم که زندگي همينه اما همينش هم بايد روح داشته باشه , اين روزا روح زندگيم – يه جايي تو شلوغيها – گم شده ... مي دوني خيلي چيزا تو زندگي دارم , کار مي کنم , چيزهاي جديد ياد مي گيرم , اگه بشه درس مي خونم , دوستهاي خوب دارم اما مسئله اينجاست که قرار ندارم ...چه جوري بگم انگار پريشونم ... هيچ کدوم از کارايي که مي کنم – چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم – راضيم نمي کنه ... هر کاري مي کنم همش چشمم به ساعته که کي مي گذره , نمي دونم اين همه عجله از کجا مياد, هيچ اتفاقي هم قرار نيست که بيفته ... هيچ وقت با تمام وجود اون جايي که بايد باشم نيستم , اين خيلي بده ....بي قرار يه چيز موهومم , تلفات زندگيم بدجوري زياد شده ...


--------