" /> مریم گلی: December 2003 Archives

« November 2003 | Main | January 2004 »

December 30, 2003

آمدن زلزله دست من و تو نيست
اما
مقاوم ساختن خانه هايمان دست من و توست
کمک به هم نوعانمان دست من و توست
همکاري و همياري دست من و توست
ساختن ايراني آباد هم دست من و توست
در کنارش
جاسازي ترياک در جسد مرده هامان دست من و توست
دزديدن کمکهاي مردمي از وسط راه دست من و توست
دزديدن چادرهاي سرپناه دست من و توست
دزدي از يک شهر مرده دست من و توست
کرايه 40-50 هزار توماني از کرمان تا بم دست من و توست
ماهی گرفتن از آب گل آلود هم دست من و توست
مي داني
دلم مي خواهد بگويم
ما
ايراني ها
انسانهاي شريفي هستيم
که اين شرافت
دست من و توست
شرافت آسان بدست نميايد
ما اگر شريف و آزاده باشيم
هيچ مشکلي
زندگيمان را مختل نمي کند
قدم اول
انسان سازي


--------

December 24, 2003

هر روز , از کنار دهها نفر رد مي شويم , روزها , ماهها و سالها با آدمها روبرو مي شويم , آدمهاي معمولي , ساده , آدمهاي واقعي و خاکستري...
مي داني , مي دانم , که من , تو , ما , همه آدمهايي معمولي هستيم ...هيچ کداممان خاص نيستيم , اما من چيزي مي دانم که شايد تو نداني , از بين آدمهايي که در مسيرت مي بيني , انگشت شمار , قابليت خاص شدن دارند ... مي داني , بعضي در يک مقطع چنان اثري در زندگيت باقي مي گذارند که اصلا نمي تواني خاصيشان را ناديده بگيري.
بحث خوبي يا بدي نيست , بحث تاثير و تحول است ...اثري که کيفيت زندگيت را تغيير دهد... ممکن است فکر کني ويژگي خاصي نداري , يا با بقيه فرقي نداري , همه را قبول دارم , اما يادت باشد با وجود همه اين حرفها , تو مي تواني , براي يک نفر , يا چند نفر خاص باشي ..خاص بودن هم نسبي است .. تو از کنار او رد مي شوي , مثل يک آدم معمولي , تو از کنار من رد مي شوي و اثر رد شدنت هميشه در زندگيم مي ماند ...
من بايد ياد بگيرم که به خاص هاي زندگيم احترام بگذارم , هيچ مي داني هر چيزي که سبب تغيير کيفيت زندگي شود تو را يک قدم به خوشبختي نزديکتر مي کند؟
بايد حواسم جمع باشد که با معجزه هاي کوچک زندگيم درست روبرو شوم ... با آغوش باز و دل دريايي به استقبال معجزه هاي کوچک زندگيم بروم ... از زماني که با خاص هاي زندگيم مي گذرانم بهترين استفاده را بکنم , بيشترين لذت را ببرم بدون هيچ نگراني از آينده و گذشته ... يادم باشد که بعضي از آدمها آنقدر غرق زندگي شده اند که صداي قدمهاي آدم خاص زندگيشان را که از کنارشان مي گذرد نمي شنوند , پس من خيلي خوشبختم که هنوز صداي قدمها را تشخيص مي دهم.


--------

December 22, 2003

روي صندلي نشسته ام , طولاني ترين شب ساله , برای من طولاني ترين روز کاری هم بوده , اما ناراحت نيستم , عصباني هم نيستم از اينکه هفته گذشته هم اش در راه بوده ام , نمي دانم شايد مال عوض شدن فصل است يا مال طولاني ترين شب يا مال بزرگ شدن ...مال هر چه که هست اسباب خوشحاليست ...
روي ميز همه چيز هست اما ميلي به خوردن ندارم .. يک فال حافظ که مسيرم رو تاييد کرده برايم اندازه همه شب يلداست ...
از روي صندلي که نشسته ام اطرافم را مي بينم , با چشمان نيمه بسته ... اينجوري خيلي قشنگتر است ... چراغها فقط نورند ... انگار که در مه باشند , حاشيه ها معلوم نيست ... فقط خود نور از وسط مه به چشم مي رسد ... چيزهاي ديگر را نگاه مي کنم , همه همين طورند ... تمام خطوط مرزي از بين رفته , ديگر به حواشي کار ندارم که مثلا اين خط صاف است يا آن يکي منحني ....آنچه هست وجود است ...
به بچه ها نگاه مي کنم , با همان چشمان نيمه بسته , از يکي انرژي و شيطنت ديده مي شود , از ديگري يک حس سردرگمي بين بچگي و بزرگ شدن , آن يکي افسرده است و يکي ديگر عاشق ... يکي گيج است و آن يکي بشدت متفکر ... حيف که آينه اينجا نيست تا خودم را با چشمان نيمه بسته ببينم , بازي جالبيست ...چشمانت را که باريک مي کني انگار عميق تر مي شوي , ديگر ظواهر سرگرمت نمي کند.

--------

December 18, 2003

مي داني
من هم هيچ
پري کوچک غمگيني
را نمي شناسم !
اما , يکي را مي شناسم
که بيشتر وقتها
زرت و زرت غمگين مي شود
دلم برايش مي سوزد
آخر طفلک پري هم نيست!
تنها چيزي که ياد گرفته , همين غمگين شدن است!
مي داني
هيچ بساطي هم ندارد
يعني چيزي ندارد که به کسي بدهد
اما مثل همان که تو مي شناسي
وقتي که غمگين است
همه چيز را با خشمي ترسناک پاسخ مي دهد
دلم برايش مي سوزد
اينجور وقتها , قيافه اش خيلي احمقانه مي شود
اما راستش من هم مي ترسم بهش بگويم احمق
آخر خشمش مرا هم مي گيرد
مي داني
ما با هم زياد حرف مي زنيم
اما فکر مي کنم اين دوست غمگين من – که هيچ هم کوچک نيست –
يا نمي فهمد
يا به حرفهايم گوش نمي کند
او , کار خودش را مي کند
بعضي وقتها من هم از دستش خسته مي شوم
اما دلم نميايد رهايش کنم , گناه دارد
وقتي که خوشحال است
خيلی دوستش دارم
خيالم راحت می شود
اميدوار مي شوم
که شايد من هم روزي بتوانم بگويم
"پري کوچک شادي را مي شناسم "
اما لامصب , هميشه مرا آرزو به دل مي گذارد
اگر من بتوانم به او بفهمانم
که مي تواني هميشه پري باشي
که مي تواني هميشه شاد باشي
که مي تواني هميشه اميدوار باشي
ديگر کاري در اينجا ندارم
مي توانم يک روز ملس تابستاني
که من و پري
روي شنهاي ساحل دراز کشيده ايم
و با لبخند به دريا خيره شده ايم
با خيال راحت
پري کوچک شادم را ترک کنم


--------

December 14, 2003

ملافه هاي آهار زده واسه خوابيدن جالب نيست , هر چي هم شسته بشن باز توشون راحت نيستي
"بيا اين پيرهن ها رو نگاه کن
يکيشو بپوش
دوتاي ديگه رو هم بذار تو چمدون"
رواندازه سنگين و کلفته , اما , گرم و نرم نيست , من ولی گرمم
" چند تا خمير دندون برداشتي؟
مال من هست ديگه
اون يکي رو بذار باشه"
دلم مي خواد به چيزای مختلف فکر کنم , مثلا به رنگها , يا به لکه هاي رنگي , اما خواب آلوده ام , افکارم به سمت هذيون مي ره , اين حالت رو دوست دارم
"پالتوت رو بپوش
درسته که اونجا گرمه
ولي تا برسيم به درد مي خوره"
رنگها شادن , مثل رنگين کمون , يا يه جعبه مداد رنگي , پتوم صورتيه
فکر کردن هم بد درديه , از اون بدتر , فکرهايي اند که کسي بهشون عمل نمي کنه!
مثلا من تو اين زمينه استادم , که به هيچکدوم از حرفهام , عمل نکنم
" نه , بارونيت رو نپوش
من از اين بارونيه خوشم نمياد
مثل دامن دورچين مي مونه ! "
من يه دايره ام , اينجوري بهتره گفتنش , من يه خطم , که هر جا , يه نقطه ببينم , دورش گرد مي شم
من يه دايره ام , ولي , مرکزم يکي / يه چيز ديگه است
همينجور که بزرگتر مي شم , بيشتر مي فهمم , که چه شکليم
ولي مشکل اينه , که وقتي حرکت مي کنم , شکلمو يادم ميره
بعد هول مي کنم , مي ترسم , ديوونه مي شم , کارهاي عجيب مي کنم , حرفهاي غريب مي زنم , فکرهاي دري وري مي کنم
اما اگه شکلم يادم باشه , ديگه همه چي حله
"دير شد بابا , الان بايد بريم
همه چي رو جمع کردي؟
در چمدون رو ببند
لباسهاتو پوشيدي؟"
راست مي گه ديگه , بايد حاضر بشم , دير شده , چمدون نمي خواد ببندم , هر چي هست باهامه , تو ذهنم يا قلبم
با همينها هم کار آدم راه ميفته , کار آدم , رفتن که ديگه اينهمه رقاصي نداره
رنگی که بری , هيچ وقت حوصله ات سر نميره , همييشه يه رنگی هست که به زندگيت بزنی
بعضی روزها قرمزيش بيشتره بعضيها خاکستريش
اما همشون قشنگن


--------

December 12, 2003

تار زندگي من با پود روياهام در هم تنيده
از وقتي يادم مياد خيالبافي مي کردم
تو خيالهام
يکي ديگه بودم , يه دختر خوب خوشگل همه چي تموم!
خنده ام ميگيره
تو روياها بيشتر وقتها موهام قرمز بود
تو رويا , هميشه يه موقعيتي بود که من خودمو به رخ مي کشيدم
مثل غلبه به يه بيماري سخت
يا مثلا تمام احساساتمو خرج مي کردم
يه شاهزاده با اسب سفيد!
يکي از زمانهاي مورد علاقه ام
فاصله بين رفتن تو تخت تا خوابيدن بود
که تو خيالهام گم مي شدم
الان
دلم مي خواهد سرمو که رو بالش مي گذارم
زود خوابم ببره
آخر نمی دانم در رويا دنبال چه بگردم!
هميشه دوست داشتم يک راز داشته باشم
سرشار از هيجانم مي کرد
حالا که راز دارم
- البته خيلي هم راز نيست-
بعضي وقتها
زير سنگيني بارش شونه هام درد مي گيره
خوب نيست آدم تو روياها غرق بشه
اما اونجوري راحت تره
واسه آدمهايي مثل من
دلم گرفته
يا شايد هم تنگ شده
براي روياهام
براي بي خيالي بچگي
يا براي موهاي قرمز!

--------

December 10, 2003

بيدار باش رو که مي زنن کم کم آماده مي شم و از در مي زنم بيرون ... به طرف محيط کار که مي رم , کوچه به کوچه , راه نزديکتر ميشه , منم تغيير مي کنم ..وقتي ميرسم ديگه اون مريمي که از خواب بيدار شده بود نيستم ... اونجا که مي رسم , من يه آدم عاقل , بالغ 27 ساله ام ...که مسئوليت کارهامو قبول مي کنم , که خودم و زندگيم براي بقيه توجيه شده است , که منو اونجوري که هستم قبول دارن , که من يه آدم مستقلم , که به من و روابطم احترام مي ذارن , که کارايي که ازم سر ميزنه حتما يه دليلي داره , که لازم نيست واسه هر چيزي توضيح بدم , که به زندگي خصوصي من کاري ندارن , که اگر هم خودم براشون بگم هيچ کس دخالت نمي کنه ...
عصر که زنگ پايان رو مي زنن کم کم آماده مي شم و از در مي زنم بيرون ... به طرف خونه که ميرم , کوچه به کوچه تغيير مي کنم .... خونه که مي رسم , درسته که من يه آدم عاقل و بالغ 27 ساله ام اما اين دليل نميشه که هر کاري خواستم بکنم ... درسته که بزرگ شدم اما هنوز همه مي خوان تو مسئوليت کارهام با من شريک بشن پس کم خطر ترين راه رو بايد انتخاب کنم , که براي همه چيز حتي زنده بودنم بايد توجيه منطقي داشته باشم , که منو اونجوري که مي خوان قبول دارن , که من فقط به زبان مستقلم پاش که بيفته رشته هاي وابستگي از در و ديوار ميريزه , که بيشتر مواقع نميشه به تصميم های من اطمينان کرد , که بايد واسه هر چيزي به همه عالم و آدم توضيح بدم , که همه به زندگي خصوصي من کار دارن , که اگر هم نخوام به کسي چيزي بگم تمام تلاششون رو مي کنن که ازش سر در بيارن , که من هر چقدر هم بزرگ بشم هنوز ممکنه تو زندگي اشتباه بکنم که اين بزرگترين گناه ممکنه است , که نمي خوان بپذيرن من ديگه از اين که هستم شعورم بالاتر نميره ...
من اما به زندگی دو گانه ام عادت کردم ...


--------

December 06, 2003

حقيقتا روزهاي زندگي زياد فرقي با هم ندارند ...اصلشان يکي است , اين اتفاقات و آدمها هستند که بعضي روزها را متمايز مي کنند... به چيز و روز خاصي تعلق خاطر ندارم ا ما مي توانم تعلق خاطري بيافرينم ...مي توانم به قدم زدن در هواي باراني يک عصر پاييزي تعلقي پيدا کنم...
مي داني يک چيزهاي دست خود آدم است , ولي معمولا چيزهاي مربوط به بقيه دست آدم نيست ... آن وقت فقط مي شود آرزو کرد , يک خواست از ته دل.
وقتي بي حوصله اي نمي دانم چه کنم , دست و پايم را گم مي کنم , آخر, هميشه خدا آنکه بي حوصله است منم...فکر مي کنم بهتر است حرفي نزنم, کاري نکنم که مبادا حوصله ات از من هم سر رود , سايه مي شوم , نه شايد بهتر باشد که خود را فراموش کنم و بشوم آنکه تو مي خواهي , شايد اين چند ساعت کوتاه يک کمي – فقط کمي – حوصله ات را باز تر کند.
وقتي از کارها دلخوري , وقتي مطابق ميلت پيش نمي رود , دلم مي خواهد راهي پيدا کنم که بهترين کارهاي دنيا دنبال تو بيايند , يادم باشد خوکهاي خوش يمن چيني را برايت بياورم , مي دانم اين حرفها را قبول نداري اما به اين نشانه ها هم تعلقي پيدا کرده ام , نه به نشانه ها که به توايمان دارم , به تو و کارت ...آنقدر مطمئن و محکم شروع کردي که من موفقيتت را باور کردم , ايمان دارم آنچه مي خواهي مي شود , بيشتر از ايماني که به خواست خودم دارم , مي فهمي؟
وقتي روحت آزرده مي شود , از آنها که به ظاهر انسانند , از آنچه به ناحق به تو روا مي دارند دلم مي خواهد مرهمي باشم که آزردگيها ناپديد شوند , پاک پاک ...آخر حيفم ميايد آنکه انقدر بزرگ و پاک و استوار است ترک بردارد.
وقتي مي گويي روح زندگيت جايي در شلوغيها گم شده , که آنچه هست با آنچه بايد باشد نزديک نيست دلم مي گيرد , تو که گم شده باشي واي به حال من... وقتي مي گويي دلت براي روزهايي که غرق کتاب و نوشتن و خواندن بودي تنگ شده اول از ته دل آرزو مي کنم کاش چوبي داشتم که خواسته ات را عملي مي کرد اما فکر مي کنم تو به يک پري چوب بدست احتياجي نداري , شايد بهترباشد بگويم " مي خواهم مثل يک دوست , دوست واقعي , در يک روز باراني پاييزي , همراهت قدم بزنم , تا روح زندگي را که همين دور و بر ها , زير برگ درختها , پنهان شده پيدا کنيم , آخر مي داني من به دوستي که مي داند از زندگي چه مي خواهد تعلق خاطري پيدا کرده ام."

--------

December 05, 2003

• روبرويم نشسته اند , يکي 10-12 ساله و آن ديگري 7-8 ساله , خواهرند , خواهر بزرگتر جدي نشسته است , روبرويش را نگاه مي کند و سعي مي کند خانم باشد , به گمانم به او گفته اند بزرگ شده و بايد متانت داشته باشد! , آن يکي اما آرام و قرار ندارد , مدام روي صندلي وول مي خورد , در گوش آن يکي پچ پج مي کند و ريز ريز مي خندد , چشمهايش پر از شيطنتند , مدام حرف مي زند و تلاش مي کند با شيرينکاريهايش خواهر بزرگتر را مجذوب کند , او هم مثل يک آدم بزرگ گوش مي کند و گاهي لبخند مي زند ! , اما نمي دانم چرا وقت گوش دادن به صورت و چشمهايش نگاه نمي کند.
خيره مانده ام , هر از گاهي سنگيني نگاهم را حس مي کند , لبخندي مي زند و چشمهايش را پايين مي آورد که مثلا خجالت کشيده است , براي ثانيه اي ساکت مي نشيند , فقط ثانيه اي و زود من و نگاهم را فراموش مي کند. تمام تلاشش را مي کند تا خواهر بزرگتر همراهش شود , از حرکت لبهايش مي فهمم چه مي گويد " با شماره 3 بگيم ما شام مي خوايم ياالله" و مي گويد اما خواهرش نه ...خنده ام مي گيرد , زود خودم را جمع مي کنم آخر مراسم عزاست.
وسط شلوغي و حرف زدن هاي پي در پي – ناگهان – دستش را دور گردن خواهر بزرگتر گره مي کند و صورتش را به او مي چسباند , بي حرکت و حرف , چند ثانيه اي مي ماند , چشمانش برق مي زند و دل من غنج مي رود .... و دوباره شيطنت مي آيد.

• پهلويم ايستاده است , قدم مي زنيم , هواي خوبي است , باران نمي مي زند من اما خيالم راحت نيست , نگرانم که سرما بخورم , ترس از خود سرماخوردگي نيست , آخر شنبه اي که آدم سرما خورده باشد به چه درد مي خورد؟
از بيراهه مي رويم , مناظر نفس گير است , درختها را مي شمريم , چنار , کاج , سرو , ون , تبريزي , سپيدار , خرمالو , انجير ...بعضي را نمي شناسم يا نديده ام , برگها زير پايمان است , خيس اند و صدا نمي دهند , اينجوري بهتر است فکر مي کنم که هنوز زنده اند , همه چيز به طور عاشقانه اي قشنگ است اما من باز ته دلم از حمله سرما مي ترسم , دلم نمي خواهد شنبه را با هيچ چيز – حتي سرماخوردگي – شريک شوم.
حرف مي زنم , دري وري از در و ديوار , وسط حرفها جايي احساس حماقت مي کنم , چون آنقدر ايمان ندارم به آنچه گفته ام ..
به خيابان اصلي که مي رسيم , درختهاي چنار , زرد و نارنجي صف کشيده اند , زير پايشان , اضافي برگها را ريخته اند ... پاييز فصل قشنگي است , در اين شهر شلوغ و درندشت , بين اين همه روزمرگي , اگر بتواني ساعتي در آرامش با عزيزي قدم بزني حتي اگر شنبه سرمابخوري , پاييز زيباست ...

--------

December 03, 2003

روبرويم نشسته است
با بدني نحيف و رنجور
صورتي خشک و جدي
عضلات کشيده
قرار است مرا به دنياي جديدي ببرد
معلمم است
به من زبان ياد مي دهد
از من مي پرسد
تا به حال در زندگي مسير اشتباه رفته اي
به چشمانش نگاه مي کنم
با شجاعت مي گويم آري
مگر نه که اشتباه کردن مال انسان است؟
مي پرسد : خوب بعد چه ؟
هنوز هم به چشمانش نگاه مي کنم
چشماني که در اين هيکل سنگي هنوز زنده است
با رگه هايي از حسرت
افسوس بر سالهاي از دست رفته
نمي دانم چه بگويم
شرمگينم
که بگويم هيچ کاري نکرده ام
عجولانه بحث را عوض مي کنم
او به من درس زبان نمي دهد درس زندگي مي دهد
کلاس ادامه پيدا مي کند
اما من ديگر آنجا نيستم
من هيچ وقت شاگرد خوبي نبوده ام
از هيچ واقعه اي درسي نگرفته ام
فقط نشسته ام و با چشماني حسرت بار به زندگي پر بار ديگران خيره شده ام
يک حسرت بي نتيجه !
به من نگوييد درس بخوان
خوشبختي يکسان نيست
به من نگوييد برو
خوشبختي مکان ندارد
به من نگوييد دير شده
خوشبختي زمان ندارد
او همينجاست
با من
درون من
خودش را قايم کرده
حق هم دارد
من براي پيدا کردنش به همه جا سرک کشيده ام
من او را در دستهاي ديگري , در حرفهاي ديگري جستجو کرده ام
و در تمام اين سالها او با من بوده , نزديک نزديک
من در اين فکرم که چگونه من در روزمرگي دفن شدم , در تکرار ها غرق شدم , پوچ شدم
کلاس تمام مي شود
مثل هر بار
من صورتک سنگي با چشمان زنده را ترک مي کنم
با کوله باري از تضادها , ترسها , تنبليها
با خوشبختي که جايي نزديک در درونم پنهان شده

--------

December 02, 2003

يه چيزي شده ...نه يعني يه چيزي نيست ... بد وضعيتيه ...در عين حال که هيچ مشکلي نيست و همه چيز داره پيش ميره بدجوري احساس کمبود مي کنم.
حس زنده بودن ندارم , فکر مي کنم دارم کم کم شبيه ماشين مي شم , يه زندگي ماشيني که همه چيزش حتي تفريحاتش ماشينيه ...
همه جا مي رم همه کار مي کنم اما اون لذت ناب و خالص رو حس نمي کنم , نيست ديگه
اينجور بودن دو زار هم نميارزه ... کارهاي زيادي هست که ميشه انجامشون داد , به هر کي بگي يه ليست بلند بالا ميزاره جلوت اما چه فايده ... تا وقتي احساس سر زندگي نباشه , تا وقتي حس زنده بودن رو نداشته باشي اون سر دنيا هم که بري هيچ فرقي نمي کنه ...
مي دونم که زندگي همينه اما همينش هم بايد روح داشته باشه , اين روزا روح زندگيم – يه جايي تو شلوغيها – گم شده ... مي دوني خيلي چيزا تو زندگي دارم , کار مي کنم , چيزهاي جديد ياد مي گيرم , اگه بشه درس مي خونم , دوستهاي خوب دارم اما مسئله اينجاست که قرار ندارم ...چه جوري بگم انگار پريشونم ... هيچ کدوم از کارايي که مي کنم – چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم – راضيم نمي کنه ... هر کاري مي کنم همش چشمم به ساعته که کي مي گذره , نمي دونم اين همه عجله از کجا مياد, هيچ اتفاقي هم قرار نيست که بيفته ... هيچ وقت با تمام وجود اون جايي که بايد باشم نيستم , اين خيلي بده ....بي قرار يه چيز موهومم , تلفات زندگيم بدجوري زياد شده ...


--------