« | Main | »

يه جعبه شيريني تو دستمه ...دارم ميام طرف خونه ,يه حس غريبيه , يه جور تنهايي , بيگانگي ...فکر مي کنم مثلا چند سال ديگه به جعبه شيريني که دستمه دارم مي رم خونه ام ...پيش اونهايي که به من تکيه مي کنن , من خانواده شونم , يه آدم کاملا آشنا ...هضمش برام مشکله ...الان هيچکس برام آشنا نيست ..تو خونه , مامان , بابا , يوسف برام غريبه ان ..فاصله بينمون رو قشنگ حس مي کنم , انگار که اصلا نمي شناسمشون ... انگار چند نفريم که از حسن تصادف پيش هم زندگي مي کنيم , قديم اما اينجور نبود , حس وابستگي و آشنايي خيلي قوي بود ...الان فقط نظاره گرم ...درونم از نزديکي خاليه ...


--------