« | Main | »

دلم براي خواهر هرگز نداشته ام تنگ شده
الان بيشتر از هر وقت ديگه دلم يه خواهر مي خواد

بچه که بودم خونه خاله فرزانه يه جاي رويايي بود
سه تا دختر داشتن
آخرين واکسنموکه زدم
(شلوار مخمل قهوه ايم پام بود)
هيچي گريه نکردم
موقع رفتن , سوار تاکسي که شدم
سرم خورد به بالاي در
تلافي گريه آمپول رو اونجا در آوردم
مامان واسه دختر خوب بودن بهم جايزه داد
رفتيم خونه خاله فرزانه

دفعه اولي که رفتم خونه سروناز اينا
قيافه ام حسرت زده شده بود
چهار تا خواهر بودند

نمي دونم شايد اگر خواهر داشتم الان مثلا با هم قهر بوديم
يا آبمون تو يه جوب نمي رفت
اما آدم وقتي يه چيزي نداره حسرتشو داره

بعضي وقتها يکي ديگه هم مي تونه خواهر آدم باشه
اونم قبوله

من دختر خوبي هستم
کسي يه خواهر اضافي نمي خواد؟


--------