« | Main | »

بسیار می شد که پیاده به تیموکو می آمد. بانوی کهنسالی بود از سرخپوستان آروکانی , که همیشه برای مادرم تعدادی تخم کبک می آورد , با یک مشت تمشک . مادر از زبان آروکانی چیزی بیش از "می می " نمی دانست که یعنی سلام و چیرزن نیز هیچ اسپانیولی صحبت نمی کرد اما چای و کیک می خورد و با قدر شناسی بسیار می خندید. ما دختر ها با اشتیاق فراوان لباسهای لایه لایه و رنگ رنگ و دست باف او را نگاه می کردیم و النگوهای مسی و گردن بند سکه ای اش را. و بین ما انگار مسابقه ای در می گرفت , در به خاطر سپردن عبارتی که مثل یک شعر همیشه هنگام از جای برخاستن و رفتن بر زبان می آورد.
دست آخر آن کلام را یاد گرفتیم و برای میسیونر تکرار کردیم و او آن را ترجمه کرد , این کلمات مثل صمیمانه ترین تعارفاتی که تا کنون به زبان آمده باشد در ذهن من جای گرفته است : " باز هم می آيم , چرا که وقتی با شما هستم , از خودم خوشم می آيد."

(البزابت ماسک)

--------