« | Main | »

دوست ندارم بميرم
يعني بهتر بگم
دوست ندارم پير بميرم!
دوست ندارم از زور پيري و مريضي بميرم
مثل دايي بابام که 15 سال مريض بود
فکر که مي کنم ميبينم
15 سال يه عمره
وقتي مريض باشي , پير هم باشي
مي شي وبال گردن
اگرهم کسي ازت مراقبت کنه معلوم نيست تو دلش چي مي گه
حتي اگه بچه ات باشه
مامانم ميگه
"آدم که پير ميشه
واسه اينکه تنها نمونه
يا بايد پول داشته باشه
يا اخلاقش خوب باشه"
من چه کار کنم که نه پول دارم نه اخلاق!
از بهشت زهرا هم اصلا خوشم نمياد
شمال رو ترجيح مي دم
قبرستونهاي تو راه!
از تنهايي بعد از 40 سال هم مي ترسم
مثل دختر دايي بابام
که مثل ابر بهار گريه ميکنه
انگار که بودن همون باباي مريض از نبودنش خيلي بهتر بوده
من باز مخم تاب برداشته
نمي دونم چرا تازگيها همش به اين چيزا فکر مي کنم
شده حکايت همون فوتباليست ها
که مي گفتن غضنفرو بچسب
حالا من هم
عوامل خارجي رو بيخيال
افکار ماليخوليايي خودم کار دستم مي ده عاقبت!


--------