« | Main | »

به پویا

زندگی هر کس مال خودشه , اینو نمی دونستم , تازه فهمیدم منتها هنوز شهامت اجراشو ندارم!
می دونی که زندگیم شبیه یه خواب کسالت آوره , کسالت آوره چون از صمیم قلب زندگی نمی کنم .... اونی که هستم با اونی که می خوام باشم خیلی فرق داره....
فهمیدم که زندگیم مال خودمه , آزمون و خطا ...اما دور و بری ها نمی دونن یا نمی خوان بدونن , من هم آدم ریسک پذیری نیستم , به قول خودت در برابر ناملایمات رنگ عوض می کنم , هنوز هم می ترسم که نکنه دختر خوب خونه نباشم!
شاد نیستم , خوب وقتی قرار باشه تو پوست یکی دیگه زندگی کنم همه چی قرضی و سطحی میشه...
اینها رو نفهمیده بودم , وقتی سر و کله ات پیدا شد کم کم به این چیزا فکر کردم... وقتی یه آینه گذاشتی جلوم و ایرادهامو کوبیدی تو صورتم چشمام یه کمی باز شدن.
قصه همون آدمهایی شده که وقتی سرو کله شون تو زندگی آدم پیدا میشه رد پاشون باقی می مونه , اینجوری منو روبروی خودم قرار دادی , با سوالهای ریز و درشت از اعتقادات و منش و رفتار و افکارم همه چی رو پاک ریختی به هم ...هیچ وقت جواب سوالهاتو ندادم به این بهانه که الان وقت نیست و بعدا سر فرصت می گم ....اما راستش این بود که جوابی نداشتم , چون هر چی فکر کردم دیدم هر چی دارم رو بهم دادن , از خودم چیزی ندارم...
فهمیدن این چیزا بعضی وقتها دردناکه اما حاضرم تحملش کنم...نمی دونم از این برزخی که الان گرفتارشم جون سالم به در می برم یا نه اما همون اول به خودم قول دادم که اگه یه روز بچه دار شدم هیچ وقت یادم نره که بچه ام یه آدم مستقله , زندگیش مال خودشه نه مال من....
می دونی که هنوز جراتشو ندارم که محکم بایستم بگم "این من ام" , نمی تونم حرفمو انتقال بدم , لکنت دارم , اینه که خشمگین میشم , کلافه میشم , بداخلاق می شم , اینها همش مال ناتوانیه ...می دونم که راهش این نیست ...اما بالاخره پیداش می کنم ...یعنی امیدوارم...

کمی شکیبا باش
و تا آن زمان
خود را باور بدار
هماره هوشیار
بکوش تا دورنمای هر چیز را در نظر آوری
مهمترین ها را به یاد بسپار
فراموش نکن که دیگری نگران توست
در جستجوی بهتر باش
بیاموز درسهای آموختنی را
با تکیه بر توانایی , لبخند , خرد و خوشبینی
به سوی گنجینه های درون راه بگشا
اینهاست
پاره های یگانه وجودت
آری روزگار بهتری از راه می رسد

(بارین تیلور)

--------