« | Main | »

شب خوبي داشتم
مثل بازيافت دوباره انرژي , مثل يه تولد دوباره ( يه کمي اينجا غلو شده)
موقع خواب , تخت سرد بود , بالش از اون سردتر , همونجوري که دوست دارم ,
طاقباز دراز کشيدم , يواش يواش خودمو رها کردم ,
يه گرمايي , آروم آروم از نوک انگشتام اومد بالا , تا همه جا رو گرفت
مي خواستم فکر کنم , يعني آرزوهامو به تصوير بکشم
اما چشمهايم گرم شده بود
خوابم برد
نصفه شب که از خواب بيدار شدم
احساس سبکي و نشاط مي کردم
مهم نبود که نتونستم آرزوهامو ببينم , يا اينکه نصف شب از خواب بيدار شده بودم
مهم اين بود
که فردا صبحش
روز خوبي داشتم
بر خلاف همه روزهاي تعطيلي که از بي حوصلگي مفرط رنج مي برم
روز جمعه شاد و خوبي بود
براي انجام هر کاري آمادگي داشتم

کسي که روي انگشتانش مي ايستد
نمي تواند تعادلش را حفظ کند
کسي که عجله مي کند
نمي تواند خيلي پيش برود
کسي که سعي در درخشيدن مي کند
نور وجودش را خاموش مي کند
کسي که خود را بزرگ مي داند
نمي تواند بداند به واقع کيست
کسي که بر ديگران فرمان مي راند
نمي تواند بر وجود خويش فاتح شود
کسي که به کارش مي چسبد
چيزي که دير بپايد , خلق نمي کند
اگر مي خواهيد با تائو در هماهنگي قرار گيريد
کار خود را بکنيد و سپس همه چيز را رها کنيد


--------