" /> مریم گلی: November 2003 Archives

« October 2003 | Main | December 2003 »

November 30, 2003

و اما
شواهد نشان مي دهند
که دوباره
دوران رکود وبلاگ نويسي
شروع شده است
باور کنيد که دست خودم نيست
انگار که چشمه خشکيده است !
هيچ حرفي نميايد
نه که اوضاع بر وفق مراد نباشد
همه چيز خوب است
يعني خوب که هست
اما روح ندارد
شايد اصلا تقصير اين کسالت روحي است!
به هر حال
هر کسالتي رفع مي شود
خدا را چه ديديد
شايد فردا
با دست پر
برگشتم

--------

November 28, 2003

شب خوبي داشتم
مثل بازيافت دوباره انرژي , مثل يه تولد دوباره ( يه کمي اينجا غلو شده)
موقع خواب , تخت سرد بود , بالش از اون سردتر , همونجوري که دوست دارم ,
طاقباز دراز کشيدم , يواش يواش خودمو رها کردم ,
يه گرمايي , آروم آروم از نوک انگشتام اومد بالا , تا همه جا رو گرفت
مي خواستم فکر کنم , يعني آرزوهامو به تصوير بکشم
اما چشمهايم گرم شده بود
خوابم برد
نصفه شب که از خواب بيدار شدم
احساس سبکي و نشاط مي کردم
مهم نبود که نتونستم آرزوهامو ببينم , يا اينکه نصف شب از خواب بيدار شده بودم
مهم اين بود
که فردا صبحش
روز خوبي داشتم
بر خلاف همه روزهاي تعطيلي که از بي حوصلگي مفرط رنج مي برم
روز جمعه شاد و خوبي بود
براي انجام هر کاري آمادگي داشتم

کسي که روي انگشتانش مي ايستد
نمي تواند تعادلش را حفظ کند
کسي که عجله مي کند
نمي تواند خيلي پيش برود
کسي که سعي در درخشيدن مي کند
نور وجودش را خاموش مي کند
کسي که خود را بزرگ مي داند
نمي تواند بداند به واقع کيست
کسي که بر ديگران فرمان مي راند
نمي تواند بر وجود خويش فاتح شود
کسي که به کارش مي چسبد
چيزي که دير بپايد , خلق نمي کند
اگر مي خواهيد با تائو در هماهنگي قرار گيريد
کار خود را بکنيد و سپس همه چيز را رها کنيد


--------

November 24, 2003

سلام
من یکی هستم مثل شما
همین بغل , دم گوش شما , یا شایدم زیر سایه شما!
مثل همه صبح از خواب بیدار می شوم
شال و کلاه می کنم و می زنم بیرون
راه می افتم !
تو مسیر زندگیم پیش می رم
مثل همه شما , همه روزها
کارمو شروع می کنم
بعضی وقتها تو راه یه تلنگری بهم می خوره
که باعث می شه کمی بایستم
فکر کنم
و یه نگاه دقیق تری به اطرافم بندازم
بعد دوباره راه می افتم
یه تلنگر
فکر می کنم که چرا از آنچه دارم بهتر استفاده نمی کنم؟
یه تلنگر
فکر می کنم که برای بقیه چه کردم؟
یه تلنگر
چرا قدر لحظات زندگی رو نمی فهمم؟
چرا پربارتر زندگی نمی کنم؟
چرا احساس مفید بودن نمی کنم؟
یه تلنگر
رویاهای من کدامها هستند؟
شادیهایم کجا هستند؟
یه تلنگر
چرا دل رو به دریا نمی زنم؟
چرا خودمو وسط زندگی پرت نمی کنم؟
چرا زندگی را با گوشت و خونم حس نمی کنم؟
یه تلنگر دیگه , یه تلنگر دیگه ....
نتیجه این تلنگر ها چیه؟
هوم...هیچی!
من فقط می ایستم
یه نگاهی می کنم , یه کمی فکر می کنم و دوباره به راه می افتم
تا حالا , هرگز , هیچ تلنگری مسیر من رو عوض نکرده
چرا؟
چون
ترجیح می دم همیشه در حاشیه امنیت باشم
از روبرو شدن با ناشناخته ها می ترسم
مسیر کم ریسک تر رو ترجیح می دم
ته دلم فکر می کنم که از بیرون زندگی من عوض میشه
نمی خوام قبول کنم که خودم باید عوضش کنم
منتظر یه معجزه نشستم تا همه چی رو عوض کنه!
تنبلم
ترجیح میدم همینی که هستم باشم
جای اینکه سعی کنم بهتر شوم
اگه همه این تلنگر ها رو رد کنم یا دور بزنم باز هم زندگی ادامه پیدا می کنه
اما تو یه سطح متوسط
معولی
با کیفیت پایین
اما اگه یه کم محکمتر بشم
یه کم ثابت قدم تر
یه کم خلاق تر
سرحال تر و امیدوارتر
اونوقت می تونم مسیر زندگیمو, خیلی راحت
مثل یه قطار
که ریلش رو عوض می کنه
عوض کنم
اگر به تلنگر ها توجه کنم!

--------

November 23, 2003

همه چی خوب پیش میره ..... یه هفته دیگه هم گذشته ... یه روزایی رو آدم منتظر رسیدنشه ...نه که حالا روز خاصی باشه , از اون روزا که واسه احساس خوب داشتن لازمه .. روزایی که زندگی رو شادتر می کنه , از همون بهانه های کوچیک که ادامه راه رو هموار تر می کنه ..
همه چی خوب پیش میره .... همه چی حتی تمرین برای شاد بودن ... نسبتا هفته موفقی بوده , یه موفقیت کوچیک واسه متعادل بودن ... یه لبخند از سر غرور و سر خوشی
همه چی خوب پيش میره ... وقتی همه چی خوب پیش میره کلی حس و حال آدم عوض می شه , مثل یه مسافرت وسط کار که سرحالت می کنه ... اینجور وقتها همه چی راحت به نظر میاد ... سختگیری و فکرهای بیهوده در مورد آینده مسخره به نظر میاد ... اصلا معنی زندگی عوض میشه
همه چی خوب پیش میرفت , حرف می زدیم و می رفتیم , یهو قاطی کردم ....نه که اتفاقی افتاده باشه , زیادی تو ترافیک موندیم ...هی کلاژ و ترمز , انگار که درجا پنچر شدم ....
وقتی یه چیزی خوب پیش نمیره , انگار که همه چی سخت میشه ... فکر می کنی زندگی که می خواستی همینه ؟ یا اینکه تا کی می تونی با این شرایط دووم بیاری ... نه که شرایط اینجا بد باشه و بری یه جای دیگه ....مسئله همون لذت بردن از کاریه که می کنی .... اون حسی که به زندگيت داری ... اون احساس تعلق خاطر داشتن به زندگيت ...که اين زندگی مال منه , همون چيزيه که می خوام ....

--------

November 20, 2003

من
مریم گلی هستم
یه روسری گلی دارم
یه صندل گلی
و یه کیف گلی
گاهگاهی ماتیک گلی هم می زنم
بعضی وقتها هم
از روی
هیجان
عصبانیت
خوشحالی
یا شاید هم خجالت !
لپ هام گل میا ندازند
بعضی ها می گن
مثل گل پاکم!
مهربونم!
پسوند گلی بهم میاد!
ساکت و آرومم!
و با محبت!
اما
از من به شما نصیحت
که , گول این حرفها را نخورید
من
هیچکدام از اینها نیستم
من
نه پاکم , نه گلم , نه خوب
و نه آروم
خوب قبول دارم
که بعضی وقتها محبتم گل می کنه!
راستش را بخواهید
فکر می کنم
من بیشتر
مریم خاکستری ام !
که گاهی به سیاهی می زنم
من
مریم هستم
اما مثل بارباپاپا
خیلی وقتها عوض می شوم
گاهی وقتها روباه می شم
موذی !
بیشتر وقتها
گوسفندم
قاطی بقیه
بع بع می کنم
بعضی وقتها هم گاو می شوم
نشخوار می کنم!
یه وقتهایی هم
مثل پرنده می شم
از اون کوچیک تپل هاش!
اما تا حالا
هیچ وقت عقاب نشدم
بعضی وقتها شبیه اسب می شوم
که می گویند
حیوان نجیبی است!
گاهی وقتها هم خرس
زندگی خرسی دیگر
می دانید چه می گویم ...
اما
هر چه که می شوم
ته دلم
آرزوم می کنم
که قالبم
مریم گلی باشد


--------

November 19, 2003

آهااااااااااااااااای ...با شما هستم
کمی یواش تر
کجا با این عجله؟
صبر کنید
بگذارید
با تمام وجود حستان کنم
لذتتان را ببرم
حداقل
بهره ای از شما ببرم
صبر کنید
بگذارید
من هم به شما برسم
روزهای عمر من!

--------

سوء تفاهم نشود
اینها که می نویسم
شعر نیستند
این را شما بهتر از من می دانید
اینها
فقط
جملات کوتاهی هستند
که زیر هم ردیف شده اند!
تازگیها
این مدل نوشتن
لذت عجیبی به من می دهد

--------

November 17, 2003

گم شده
يا شايد هم
قهر کرده
آره حتما قهر کرده
يعني کجا رفته
همين جا بود
گرم و روشن
براي خودش مي پلکيد
من رو هم دنبال خودش مي کشوند
حالا مدتيه پيداش نيست
بايد برم دنبالش
حتما ازم انتظار داره
به نظر شما
انگيزه من کجا مي تونه رفته باشه؟

--------

روز خوبي داشتم
يک اتاق تميز
با يه پنجره باز
رو به حياط
تا غروب آفتاب
هواي اتاق عوض شد
خنک هم شد
به گلدونم آب دادم
برگهاش زرد شده
عجيبه
که هيچ گلدوني
تو اتاقم دووم نمياره
چه حيف!
چون مي خواستم
گل گلدونم تو باشي

--------

November 13, 2003

سلام
خوش آمدید
سرافرازمان کردید
خواهش می کنم از این طرف
اممممم ....شما اینجا بنشینید
شما هم اینطرف
خانمها , خانمها , خواهش می کنم
میز بزرگ است
یک کم مهربانتر بنشینید
جا برای همه هست
بله , بله , می دانم که هیجان زده اید
هر روز که اتفاق نمی افند
شما بر سر یک میز محاکمه حاضر شوید
درست شنیدید
میز محاکمه
بله , من محکوم هستم
و با روی باز منتظر شما نشسته ام
بله ؟ جرمم چیست ؟
شما چه فکر می کنید؟
قتل ؟ اوه نه , قتل که چیزی نیست !
دزدی ؟ شما مرا دست کم گرفته اید !
آها شما درست گفتید
بله , جرم من بی شوهریست!
اوه , شما نمی دانستید که بی شوهری جرم است؟
متاسفم که به روز نیستسد
مگر شما نمی دانید :
که زندگی سه مرحله دارد , تولد , ازدواج , مرگ؟
که مستقل شدن یعنی ازدواج کردن؟
که من 27 ساله شده ام؟
که دارم پیر می شوم ؟
که زمانم برای یه زایمان راحت کم است؟
که من یک پازل ناتمامم؟
که مورد ترحمم؟
که زندگیم چیزی کم دارد؟
که ازدواج چیزی فراتر از رابطه جنسی و بچه دار شدن نیست؟
که زشت است آدم با کسی دوست باشد؟
که اینجوری آدم فاسد می شود!
که چه کسی جواب در و همسایه را بدهد!
که من دارم وقت تلف می کنم و باید از بین همینها که هستند یکی را انتخاب کنم؟
که اگر ازدواج نکنم در خانه سالمندان خواهم مرد !
اوه , اینطور که به نظر می رسد
شما خیلی چیزها نمی دانید
پس بهتر است اینجا بنشینید
و در محاکمه من شرکت کنید!

--------

November 12, 2003

به پویا

زندگی هر کس مال خودشه , اینو نمی دونستم , تازه فهمیدم منتها هنوز شهامت اجراشو ندارم!
می دونی که زندگیم شبیه یه خواب کسالت آوره , کسالت آوره چون از صمیم قلب زندگی نمی کنم .... اونی که هستم با اونی که می خوام باشم خیلی فرق داره....
فهمیدم که زندگیم مال خودمه , آزمون و خطا ...اما دور و بری ها نمی دونن یا نمی خوان بدونن , من هم آدم ریسک پذیری نیستم , به قول خودت در برابر ناملایمات رنگ عوض می کنم , هنوز هم می ترسم که نکنه دختر خوب خونه نباشم!
شاد نیستم , خوب وقتی قرار باشه تو پوست یکی دیگه زندگی کنم همه چی قرضی و سطحی میشه...
اینها رو نفهمیده بودم , وقتی سر و کله ات پیدا شد کم کم به این چیزا فکر کردم... وقتی یه آینه گذاشتی جلوم و ایرادهامو کوبیدی تو صورتم چشمام یه کمی باز شدن.
قصه همون آدمهایی شده که وقتی سرو کله شون تو زندگی آدم پیدا میشه رد پاشون باقی می مونه , اینجوری منو روبروی خودم قرار دادی , با سوالهای ریز و درشت از اعتقادات و منش و رفتار و افکارم همه چی رو پاک ریختی به هم ...هیچ وقت جواب سوالهاتو ندادم به این بهانه که الان وقت نیست و بعدا سر فرصت می گم ....اما راستش این بود که جوابی نداشتم , چون هر چی فکر کردم دیدم هر چی دارم رو بهم دادن , از خودم چیزی ندارم...
فهمیدن این چیزا بعضی وقتها دردناکه اما حاضرم تحملش کنم...نمی دونم از این برزخی که الان گرفتارشم جون سالم به در می برم یا نه اما همون اول به خودم قول دادم که اگه یه روز بچه دار شدم هیچ وقت یادم نره که بچه ام یه آدم مستقله , زندگیش مال خودشه نه مال من....
می دونی که هنوز جراتشو ندارم که محکم بایستم بگم "این من ام" , نمی تونم حرفمو انتقال بدم , لکنت دارم , اینه که خشمگین میشم , کلافه میشم , بداخلاق می شم , اینها همش مال ناتوانیه ...می دونم که راهش این نیست ...اما بالاخره پیداش می کنم ...یعنی امیدوارم...

کمی شکیبا باش
و تا آن زمان
خود را باور بدار
هماره هوشیار
بکوش تا دورنمای هر چیز را در نظر آوری
مهمترین ها را به یاد بسپار
فراموش نکن که دیگری نگران توست
در جستجوی بهتر باش
بیاموز درسهای آموختنی را
با تکیه بر توانایی , لبخند , خرد و خوشبینی
به سوی گنجینه های درون راه بگشا
اینهاست
پاره های یگانه وجودت
آری روزگار بهتری از راه می رسد

(بارین تیلور)

--------

November 11, 2003

آره
تند تند وبلاگمو آپدیت می کنم
زیاد زیاد مزخرف می نویسم
خروارانه خروارانه ! کار می کنم
مبهوت مبهوت تلويزيون نگاه می کنم
نم نم کتاب می خونم
اصلا درس نمی خونم!
غذا کم کم اما تند تند می خورم
به ندرت به ندرت با دوستام حرف می زنم
بدجور بدجور دلم تنگ می شه
هوار هوار تو دلم غر می زنم
عجیب غریب با عالم و آدم قهر می کنم
هر هر می خندم
زر زر گریه می کنم
زشت زشت اخم می کنم
بچه گونه بچه گونه لوس می شم
عمیق عمیق احساساتی می شم
کم کم می خوابم اما زیاد زیاد خوابم میاد
تکراری تکراری حرف می زنم
بی منطق بی منطق رفتار می کنم
آهسته آهسته دارم می زنم تو خاکی
زیاد زیاد همتونو دوست دارم


--------

دوست ندارم بميرم
يعني بهتر بگم
دوست ندارم پير بميرم!
دوست ندارم از زور پيري و مريضي بميرم
مثل دايي بابام که 15 سال مريض بود
فکر که مي کنم ميبينم
15 سال يه عمره
وقتي مريض باشي , پير هم باشي
مي شي وبال گردن
اگرهم کسي ازت مراقبت کنه معلوم نيست تو دلش چي مي گه
حتي اگه بچه ات باشه
مامانم ميگه
"آدم که پير ميشه
واسه اينکه تنها نمونه
يا بايد پول داشته باشه
يا اخلاقش خوب باشه"
من چه کار کنم که نه پول دارم نه اخلاق!
از بهشت زهرا هم اصلا خوشم نمياد
شمال رو ترجيح مي دم
قبرستونهاي تو راه!
از تنهايي بعد از 40 سال هم مي ترسم
مثل دختر دايي بابام
که مثل ابر بهار گريه ميکنه
انگار که بودن همون باباي مريض از نبودنش خيلي بهتر بوده
من باز مخم تاب برداشته
نمي دونم چرا تازگيها همش به اين چيزا فکر مي کنم
شده حکايت همون فوتباليست ها
که مي گفتن غضنفرو بچسب
حالا من هم
عوامل خارجي رو بيخيال
افکار ماليخوليايي خودم کار دستم مي ده عاقبت!


--------

November 10, 2003

بسیار می شد که پیاده به تیموکو می آمد. بانوی کهنسالی بود از سرخپوستان آروکانی , که همیشه برای مادرم تعدادی تخم کبک می آورد , با یک مشت تمشک . مادر از زبان آروکانی چیزی بیش از "می می " نمی دانست که یعنی سلام و چیرزن نیز هیچ اسپانیولی صحبت نمی کرد اما چای و کیک می خورد و با قدر شناسی بسیار می خندید. ما دختر ها با اشتیاق فراوان لباسهای لایه لایه و رنگ رنگ و دست باف او را نگاه می کردیم و النگوهای مسی و گردن بند سکه ای اش را. و بین ما انگار مسابقه ای در می گرفت , در به خاطر سپردن عبارتی که مثل یک شعر همیشه هنگام از جای برخاستن و رفتن بر زبان می آورد.
دست آخر آن کلام را یاد گرفتیم و برای میسیونر تکرار کردیم و او آن را ترجمه کرد , این کلمات مثل صمیمانه ترین تعارفاتی که تا کنون به زبان آمده باشد در ذهن من جای گرفته است : " باز هم می آيم , چرا که وقتی با شما هستم , از خودم خوشم می آيد."

(البزابت ماسک)

--------

خیلی قشنگه , سبد گل رو می گم
گل مریم رو هم خیلی دوست دارم , چون اسمم مریمه!
اما وقتی سبد گل با 80-90 تا شاخه گل اومد دم در خونمون
علی رغم با شکوه بودنش
اصلا خوشحال نشدم

--------

November 09, 2003

دلم براي خواهر هرگز نداشته ام تنگ شده
الان بيشتر از هر وقت ديگه دلم يه خواهر مي خواد

بچه که بودم خونه خاله فرزانه يه جاي رويايي بود
سه تا دختر داشتن
آخرين واکسنموکه زدم
(شلوار مخمل قهوه ايم پام بود)
هيچي گريه نکردم
موقع رفتن , سوار تاکسي که شدم
سرم خورد به بالاي در
تلافي گريه آمپول رو اونجا در آوردم
مامان واسه دختر خوب بودن بهم جايزه داد
رفتيم خونه خاله فرزانه

دفعه اولي که رفتم خونه سروناز اينا
قيافه ام حسرت زده شده بود
چهار تا خواهر بودند

نمي دونم شايد اگر خواهر داشتم الان مثلا با هم قهر بوديم
يا آبمون تو يه جوب نمي رفت
اما آدم وقتي يه چيزي نداره حسرتشو داره

بعضي وقتها يکي ديگه هم مي تونه خواهر آدم باشه
اونم قبوله

من دختر خوبي هستم
کسي يه خواهر اضافي نمي خواد؟


--------

November 08, 2003

شنبه ها
من بهترين و خوشبخت ترين دختر روي زمينم!
پر از انرژي
شاد و خوشحال
انقدر پر اميد که
تصميم مي گيرم
صبحها تنبلي نکنم و زودتر برم سر کار
وقتهاي بيکاريمو يه جور خوبي پر کنم
زبان بخونم
کناب بخونم
اصلا درس بخونم
هر روز يه چيز جديد ياد بگيرم حتي اگه يه لغت باشه!
يه کار جديد بکنم که تا حالا نکردم
يه حرف خوب ياد بگيرم
به کارايي که مي کنم دقت کنم
وقتي ميام خونه همش پاي تلويزيون نشينم
يه کمي , کوچولو, سطح سوادم بره بالا!
و هزار تا چيز ديگه
يکشنبه که مي شه هنوز سرحالم و فکر مي کنم تا آخر هفته کلي راهه
دوشنبه رو استراحت مي دم!
سه شنبه خستگي ناشي از گذروندن نصف هفته
چهارشنبه دلم شور مي زنه که کاري نکردم
پنجشنبه هم که شب تعطيليه!
جمعه که ميشه فکر مي کنم
من بدترين و بدبخت ترين دختر روي زمينم!
چون اين هفته هم مثل بقيه هفته ها عاطل و باطل بودم!


--------

November 06, 2003

به نظر شما چي از همه بدتره؟
ترسه ؟
زياد عصباني شدنه؟
چندسال تو کنکور قبول نشدنه؟
جمعه ها کارکردنه؟
تجاوز به حريم شخصيته؟
حقوقتو زير پا گذاشتنه؟
....
....
به نظر من
از همه بدتر
تنهاييه
از اون بدتر اينه
که دورت شلوغ باشه اما بازم فکر کني تنهايي
اگه بترسي , عصباني بشي , کنکور قبول نشي , جمعه بري سرکار,حريم شخصيت گم بشه و حقوقت له!
اما يکي باشه
که تنها نباشي
زياد ناراحت نمي شي
فوقش اينه که
همه حرصهاتو سر اون خالي مي کني!
اما اگه تنها باشي
بزرگترين شادي عمرت بياد سراغت
بهترين اتفاق زندگيت بيفته
بازم حال نمي ده
چون کسي نيست که
اينها رو باهاش قسمت کني
تعريفش جلوي آينه هم دردي دوا نمي کنه!


--------

November 03, 2003

يه جعبه شيريني تو دستمه ...دارم ميام طرف خونه ,يه حس غريبيه , يه جور تنهايي , بيگانگي ...فکر مي کنم مثلا چند سال ديگه به جعبه شيريني که دستمه دارم مي رم خونه ام ...پيش اونهايي که به من تکيه مي کنن , من خانواده شونم , يه آدم کاملا آشنا ...هضمش برام مشکله ...الان هيچکس برام آشنا نيست ..تو خونه , مامان , بابا , يوسف برام غريبه ان ..فاصله بينمون رو قشنگ حس مي کنم , انگار که اصلا نمي شناسمشون ... انگار چند نفريم که از حسن تصادف پيش هم زندگي مي کنيم , قديم اما اينجور نبود , حس وابستگي و آشنايي خيلي قوي بود ...الان فقط نظاره گرم ...درونم از نزديکي خاليه ...


--------

November 02, 2003

من قاتلم !
نه , نه , نه , نترسيد
پچ پچ هم نکنيد
چپ چپ هم نگاه نکنيد
من قاتلم
به قيافه به ظاهرآروم و لبخند روي لبم نگاه نکنيد
به راحتي آب خوردن
کارمو انجام مي دم
مي شه گفت هر روز
از وقتي که از خواب بيدار مي شم
تا وقتي که بخوابم
من
در کمال خونسردي
وقتم را مي کشم


--------