« | Main | »

صبحي سختم بود پاشم ...از وقتي ساعتها رو عوض کردن صبحها راحت تر پا مي شدم امروز اما يه کمي سخت بود ... بيست دقيقه داشتم کلنجار مي رفتم با خودم که برم حموم , آخه هميشه شبها مي رم , حموم صبح برام مثل مرگه!
زير دوش , چشمها بسته , سرد هم بود آب داغ رو باز کردم ...
هوا خيلي خوبه , دلم مي خواد برم بيرون اما مي رم شرکت !
کار خاصي ندارم , روزمرگي هاي هميشگي , دو سه هفته است که روزمرگي جاشو با زندگي عوض کرده , حوصلمو داره سر مي بره!
ناهار ندارم , 10 دقيقه رفت و برگشت تا سوپر غنيمته که چند تا نفس بکشم , يه هوا خنک بخورم ... بعد از ناهار که ديگه واويلاست! .... چشمهام پر خوابه , مريم رو نگاه مي کنم بدتر از منه ... پاهامو جمع کردم زيرم , رو صندلي , سرمو مي گذارم رو ميز , يه خواب عميق , يه کمي هم خواب مي بينم , همين 5-6 دقيقه چشمامو يک کم باز کرده ...مريم گيج خوابه , مي ره چايي بريزه , تو راه , صورتشو مي چسبونه به ديوار و چرت مي زنه !
دارم فکر مي کنم الان , نشستن تو هواي آزاد ,مثلا تو حياط و کتاب خوندن چه حالي مي ده ... از اون بهتر خوابيدن رو نيمکت تو حياطه .... دارم کارهاي نصفه نيمه رو ليست مي کنم , خوابم مياد , الان حتي حوصله فکر کردن رو هم ندارم چه برسه به کار کردن ... وقتي خوابم مياد کلا همه چي به نظرم بي معنيه , الان به هيچ چيز جز بالشم نمي تونم فکر کنم ...


--------