« | Main | »

يه روزايي - مثل امروز – مثل برج زهر مار مي مونم .... چراش رو هم نمی دونم ...حوصله ندارم , با يه قيافه آويزون ..حرصم مي گيره از خودم اينجور مواقع ... يه حالت دوگانگي , انگار يکي ديگه داره تشويقم مي کنه که اينجوري باشم , زورش هم خيلي زياده – من هميشه تسليم مي شم ..
هر چي هم که به اين کله فشار ميارم ببينم احيانا چيزي باعث اين انقباض خاطر ! شده , چيزي يادم نمياد .... يه جوري ميشم انگار فعل و انفعالات شيميايي درونم سرعتش ميره بالا , يا مثلا ميزان ترشح آدرنالين ميره بالا! خلاصه يه مرگي هست که شبيه موشک مي شم ....جايي بند نمي شم , حرف که باهام مي زنن گوش نمي کنم , يعني انقدر درونم ملتهبه که اگر بخوام هم نمي تونم گوش بکنم ....حرف زدن هم که هيچ , در حالت عادي هم کار شاقيه برام ..
همش دارم با خودم فکر مي کنم ميشه بدون دليل آدم انقدر بالا پايين بره , يا اينکه من انقدر خنگم که نمي فهمم دليلش چيه يا انقدر تيزم که خودمو مي زنم به نفهمي!

--------