« | Main | »

اصلا خبر نمي كنه , سر زده مياد , همينجور که نشستي , يهو , ناغافل , از زير در مياد تو , روز هشتم رو مي گم!
وقتي مياد من زير و رو مي شم , ديوونه مي شم , ازش خوشم نمياد , اذيتم مي کنه , يه روز زياديه , تو اين روز هيچي منطقي نيست , مفهوم نيست , ميشه بدون دليل عصبي شد , ناراحت شد , غصه دار شد , گريه کرد , داد زد!
تو اين روز دلم مي خواد با کسي حرف نزنم , اخم کنم , تلخ بشم , دلم مي خواد همينجورکه پشت ميز شام نشستم يه لگد محکم زير ميز بزنم که همه چي ولو بشه اون وسط , دلم مي خواد ليوان رو از رو ميز بر دارم و بکوبم به ديوار روبرو که هزار تيکه بشه , دلم مي خواد – همينجور الکي – بغلت کنم و زار بزنم , تو اين روز – دوست عطا – که يه بار بيشتر نديده بودمش – يه لحظه هم از جلو چشمم کنار نمي ره , فکر مي کنم فاصله مون خيلي زياد نيست !
روز هشتم احساس بدبختي مي کنم , هر چي از اول خلقتم ! اذيتم کرده يادم مياد , احساس ضعف مي کنم , ضعف تا سر حد مرگ , يه چيزي سنگيني مي کنه , رو قفسه سينه ام , داره مي شکندش !
فکر مي کنم هر چي رشته بودم پنبه شدم , هر چي ساده گرفته بودم پيچيده شده , مي ترسم , شبيه هيولا شدم .
روز هشتم دلم واسه کسي تنگ نمي شه , کسي رو دوست ندارم , خودم رو هم دوست ندارم , تلخ شدم , تلخ .... هر چي حس منفي دارم مياد بالا , بدترين آدم دنيا مي شم , سياهترين , گند مي شم , لوس مي شم , انقدر که دلم مي خواد دراز بکشم , نازم کني و حرفهاي خوب بهم بزني ...
الکي دلخور مي شم , سر هيچ و پوچ , انقدر گه مي شم که حتي سفر يه روزه شمال هم دلگيرم مي کنه ...
اصلا حبر نمي کنه , سر زده ميره , همينجور که نشستي , يهو , ناغافل , جان مريم محمد نوري رو مي شنوي , يه حسي ميره زير پوستت , داري گوش ميدي که مي بيني يه هواي تازه اومده , نگاه مي کني مي بيني لاي پنجره بازه , روز هشتم داره از پنجره ميره بيرون!


--------