« | Main | »

1- قدم مي زنيم …تو کوچه پس کوچه ها …کوچه ها به هم وصلن ….به اين زوديها تموم نمي شن …اين ساعت روز , قدم زدن تو کوچه هاي پيوسته , غريب به نظر مياد , کاش مي شد تا تاريکي تو کوچه قدم بزنم.
2- مي خواد حرف بزنه اما نمي تونه , مي دونم که بايد بحث رو باز نکنم , اما بعضي وقتها از دست آدم خارجه ....سرش که باز بشه جز عذاب وجدان و فکر مشغول چيزي واسم نمي مونه
3- تو کتاب فرق آفرينش رو با ترکيب بندي بحث کرده , مي بينم که تمام زندگيم فقط کار ترکيبي کردم .... همه چي موجود بوده و من فقط جاشو عوض کردم
4- مي خوام يه روز تو هفته , اصلا يه روز تو ماه , مال خودم باشه ...خود خودم ... که هر چي گوشه و کنار ذهنم اذيت مي کنه رو بريزم بيرون ....يه روزي که با خودم خلوت کنم ...بفهمم چي داره بهم مي گذره ...

بگو دوستم داری ...
تا زيباتر شوم
بگو دوستم داری ... تا انگشتانم طلا گردند
و پيشانيم ماه
بگو دوستم داری تا بتوانم دگرگون شوم ,
بدل به خوشه گندم شوم يا درخت نخل
هم اکنون بگو , درنگ نکن
برخی از عشقها درنگ نمی پذيرند
بگو دوستم داری تا تقدس مرا بيشتر کنی
تا از دفتر شعرم کتاب مقدس بسازی
تقويم را عوض می کنم اگر بخواهی
فصل ها را می شويم وفصل های ديگر می سازم
امپراتوری زنان بر پا می کنم
اگر بخواهی
بگو دوستم داری تا شعرهايم روان شوند
نوشته هايم آسمانی
عاشقم باش تا
خورشيد را با اسب ها و کشتی ها تسخير کنم
درنگ نکن ... اين تنها فرصتی است برای من
تا بيافرينم ...يا بياموزانم

(نزار قبانی)

--------