" /> مریم گلی: October 2003 Archives

« September 2003 | Main | November 2003 »

October 31, 2003

و اما
من
با همه شما
قهرم
همه شماهايی
که به وبلاگ من
سر می زنيد
اما برايم
کامنت
نمی گذاريد

--------

آنچه هر روز در نگاه من زيباتر مي نمايد
همچنانکه عمر مي گذرد
عشق و شکوه و نازکي ان است
نه زيرکي و تعقل و هيمنه ي
دانش
- که دانش عظيم است-
اما خنده ي کودکان
دوستي دوستان
و گفتگوهاي خلوت
کنار آتش
و منظر گلها
و آواي موسيقي


--------

October 30, 2003

اصلا خبر نمي كنه , سر زده مياد , همينجور که نشستي , يهو , ناغافل , از زير در مياد تو , روز هشتم رو مي گم!
وقتي مياد من زير و رو مي شم , ديوونه مي شم , ازش خوشم نمياد , اذيتم مي کنه , يه روز زياديه , تو اين روز هيچي منطقي نيست , مفهوم نيست , ميشه بدون دليل عصبي شد , ناراحت شد , غصه دار شد , گريه کرد , داد زد!
تو اين روز دلم مي خواد با کسي حرف نزنم , اخم کنم , تلخ بشم , دلم مي خواد همينجورکه پشت ميز شام نشستم يه لگد محکم زير ميز بزنم که همه چي ولو بشه اون وسط , دلم مي خواد ليوان رو از رو ميز بر دارم و بکوبم به ديوار روبرو که هزار تيکه بشه , دلم مي خواد – همينجور الکي – بغلت کنم و زار بزنم , تو اين روز – دوست عطا – که يه بار بيشتر نديده بودمش – يه لحظه هم از جلو چشمم کنار نمي ره , فکر مي کنم فاصله مون خيلي زياد نيست !
روز هشتم احساس بدبختي مي کنم , هر چي از اول خلقتم ! اذيتم کرده يادم مياد , احساس ضعف مي کنم , ضعف تا سر حد مرگ , يه چيزي سنگيني مي کنه , رو قفسه سينه ام , داره مي شکندش !
فکر مي کنم هر چي رشته بودم پنبه شدم , هر چي ساده گرفته بودم پيچيده شده , مي ترسم , شبيه هيولا شدم .
روز هشتم دلم واسه کسي تنگ نمي شه , کسي رو دوست ندارم , خودم رو هم دوست ندارم , تلخ شدم , تلخ .... هر چي حس منفي دارم مياد بالا , بدترين آدم دنيا مي شم , سياهترين , گند مي شم , لوس مي شم , انقدر که دلم مي خواد دراز بکشم , نازم کني و حرفهاي خوب بهم بزني ...
الکي دلخور مي شم , سر هيچ و پوچ , انقدر گه مي شم که حتي سفر يه روزه شمال هم دلگيرم مي کنه ...
اصلا حبر نمي کنه , سر زده ميره , همينجور که نشستي , يهو , ناغافل , جان مريم محمد نوري رو مي شنوي , يه حسي ميره زير پوستت , داري گوش ميدي که مي بيني يه هواي تازه اومده , نگاه مي کني مي بيني لاي پنجره بازه , روز هشتم داره از پنجره ميره بيرون!


--------

October 28, 2003

چند وقتی است که ....
--------

يه روزايي - مثل امروز – مثل برج زهر مار مي مونم .... چراش رو هم نمی دونم ...حوصله ندارم , با يه قيافه آويزون ..حرصم مي گيره از خودم اينجور مواقع ... يه حالت دوگانگي , انگار يکي ديگه داره تشويقم مي کنه که اينجوري باشم , زورش هم خيلي زياده – من هميشه تسليم مي شم ..
هر چي هم که به اين کله فشار ميارم ببينم احيانا چيزي باعث اين انقباض خاطر ! شده , چيزي يادم نمياد .... يه جوري ميشم انگار فعل و انفعالات شيميايي درونم سرعتش ميره بالا , يا مثلا ميزان ترشح آدرنالين ميره بالا! خلاصه يه مرگي هست که شبيه موشک مي شم ....جايي بند نمي شم , حرف که باهام مي زنن گوش نمي کنم , يعني انقدر درونم ملتهبه که اگر بخوام هم نمي تونم گوش بکنم ....حرف زدن هم که هيچ , در حالت عادي هم کار شاقيه برام ..
همش دارم با خودم فکر مي کنم ميشه بدون دليل آدم انقدر بالا پايين بره , يا اينکه من انقدر خنگم که نمي فهمم دليلش چيه يا انقدر تيزم که خودمو مي زنم به نفهمي!

--------

October 27, 2003

يه موقعي فصلها با هم فرق داشتن .... تابستونا بهترينشون بود , پاييز يه شروع تازه بود با يه بوي خوب .... زمستون به عشق عيد رد مي شد , بهار هم که بهار بود!
يه موقعي روزاي هفته با هم فرق داشتند ... عاشق پنجشنبه بودم , پنجشنبه ظهر ها , جمعه ها هم اي بد نبود ...از شنبه بدم ميومد چون صبحش از خواب بيدار شدن سخت بود ....روزاي فصلها هم با هم فرق داشتن , تابستونا شنبه ها هم خوب بود .... دوشنبه ها يه جور ديگه بود , نوک قله بود بعدش سر مي خورديم طرف آخر هفته ....اون موقع ها روزاي سال هر کدوم يه جور بودن , روز خوشحالي , ترس و اضطراب , هيجان و بي خيالي ...
الان اما روزا يه جور شدن ... ديگه شنبه صبح از خواب بيدار شدن کار سختي نيست ...ديگه آخر شبها دلهره مشق ها و درس هاي مونده نيست , همه روزا تقريبا شدن روزاي بي خيالي ...بهار هنوز هم بهاره , تابستون و پاييز و زمستون هم فقط يه فصلن , ديگه چيزي چالش ايجاد نمي کنه , برنامه يه برنامه روتينه ...


--------

October 24, 2003

- دو تا بليط دارم , قرار بود با وحيد برم نمياد , تو کاري نداري با من بيايي؟
- اممممممممممم .... نمي دونم بذار ببينم برنامه ام چي مي شه ( حالا مي دونم که برنامه ام هيچي نميشه , هيچ کاري هم ندارم!)
- برنامه ات معلوم شد ؟
- خبر مي دم ( خوب برو ديگه , چرا انقدر دست دست مي کني , زشته ديگه اين دفعه چندمه؟)
- پس ميايي ؟
- آره ميام

تو راه رفتن يه بند حرف مي زنم , اصلا نمي فهمم کي رسيديم , خوبه که مسير رو بلدم وگرنه که گم مي شديم ....
هواي سالن دم کرده است , گرمه , من هم اگه بهم باد نخوره مي ميرم !
انقدر که حرف زدم و فکر کردم ضربانم رفته بالا! , سرم درد گرفته , نفسهاي عميق مي کشم ....
از برنامه خوشم مياد , دلم مي خواد چشمامو ببندم و فقط گوش کنم , البته اگه چشمها باز باشه هم فرقي نمي کنه چون چيزي ديده نميشه , اما با اين وضعيت جسمي يه کم رهايي سخته!
همينجور که مي زنن بدنم کم کم شل ميشه , نوازنده ها به هم انرژي ميدن , درگيري چشميشون از اون دور هم پيداست , اونها مي زنن و من فکر مي کنم چقدر دلم مي خواست برم اون بالا و با آهنگ خودمو تکون بدم , نمي خوام برقصم , چشمامو ببندم و با آهنگ و آواز بچرخم , سريع و تند , انقدر که از حال خودم خارج بشم .... اونها مي زنن و من تو ذهنم مي چرخم , تند تند ... تموم که مي شه احساس سبکي مي کنم ...

--------

October 22, 2003

1- قدم مي زنيم …تو کوچه پس کوچه ها …کوچه ها به هم وصلن ….به اين زوديها تموم نمي شن …اين ساعت روز , قدم زدن تو کوچه هاي پيوسته , غريب به نظر مياد , کاش مي شد تا تاريکي تو کوچه قدم بزنم.
2- مي خواد حرف بزنه اما نمي تونه , مي دونم که بايد بحث رو باز نکنم , اما بعضي وقتها از دست آدم خارجه ....سرش که باز بشه جز عذاب وجدان و فکر مشغول چيزي واسم نمي مونه
3- تو کتاب فرق آفرينش رو با ترکيب بندي بحث کرده , مي بينم که تمام زندگيم فقط کار ترکيبي کردم .... همه چي موجود بوده و من فقط جاشو عوض کردم
4- مي خوام يه روز تو هفته , اصلا يه روز تو ماه , مال خودم باشه ...خود خودم ... که هر چي گوشه و کنار ذهنم اذيت مي کنه رو بريزم بيرون ....يه روزي که با خودم خلوت کنم ...بفهمم چي داره بهم مي گذره ...

بگو دوستم داری ...
تا زيباتر شوم
بگو دوستم داری ... تا انگشتانم طلا گردند
و پيشانيم ماه
بگو دوستم داری تا بتوانم دگرگون شوم ,
بدل به خوشه گندم شوم يا درخت نخل
هم اکنون بگو , درنگ نکن
برخی از عشقها درنگ نمی پذيرند
بگو دوستم داری تا تقدس مرا بيشتر کنی
تا از دفتر شعرم کتاب مقدس بسازی
تقويم را عوض می کنم اگر بخواهی
فصل ها را می شويم وفصل های ديگر می سازم
امپراتوری زنان بر پا می کنم
اگر بخواهی
بگو دوستم داری تا شعرهايم روان شوند
نوشته هايم آسمانی
عاشقم باش تا
خورشيد را با اسب ها و کشتی ها تسخير کنم
درنگ نکن ... اين تنها فرصتی است برای من
تا بيافرينم ...يا بياموزانم

(نزار قبانی)

--------

October 21, 2003

همه چي اينجا هست , فقط يه چيز کم داره .... کار خوب هست , زندگي خوبه , تفريح هست , منتها هيچ کدومشون روح ندارن , مي فهمي عشق اين وسط گم شده ...
خلاقيت اينه که کاري که مي کني توام با عشق عميق باشه , خلاقيت لزوما نقاشي , مجسمه سازي , ... نيست , شستن کف سالن اگه با عشق همراه باشه يه کار خلاقانه است ...وگرنه ميشه وظيفه , يه کار اجباري ... چهار کلمه اختلاط با دوستها اگه از ته دل باشه خلاقانه ترين کار دنياست ... چرا کارهاي کوچيک و کم اهميت وقت تلف کردن به نظر ميان؟ ... چرا من فکر مي کنم که تو زندگيم بايد يه کار بزرگ انجام بدم ؟ همين کارهاي کوچيک که با علاقه انجام بشه به اندازه تمام کارهاي بزرگ دنيا مي ارزه ...

--------

October 19, 2003

روز اول هفته , خونه , شب , چشمهاي خوابالو , يه ديالوگ

- فاجعه اس!
- اوهوم
- مدل نگاهتو مي گم
- اوهوم
- اونوقت اگه من يه روز نباشم چي ؟ مي ميري؟
- حالا اون موقع فکرشو مي کنم! , بالاخره تو هر رابطه اي هر احتمالي وجود داره!
- آفرين , من هم همينو مي گم , هر احتمالي وجود داره
- درستش هم همينه : )

روز دوم هفته , کارگاه , بعد از ظهر , چشمهاي خوابالو , يه مونولوگ

- چرا انقدر پيله مي کني به يه چيز؟
- پيله نمي کنم که , خودش مياد
- خوب وقتي بهش توجه مي کني همين ميشه ديگه , مياد اونوقت ديگه نمي ره!
- مي دونم , يعني مي فهمم که چه جوري مياد و جاگير پاگير ميشه , حالا الان ولش کن خوابم مياد!
- آها , همين خوابتو ببين ! وقتي خوابي همه چي احتمالش هست , خوابتو قبول مي کني , يعني خوابتو بازي مي کني , مي بينيش , حسش مي کني , وقتي بيدار ميشي خواب هم تموم ميشه
- يعني چي ؟
- مي خوام اينو بگم , از خواب که پا شدي ديگه خوابت رفته , خوابتو دنبال خودت اينور اونور نمي کشي , با فکرت هم همين کارو بايد بکني , دنبال خودت اينور اونور نبرش , اگه موندگار بشه ريشه مي دوونه , همه جا رو مي گيره , مي شه يه نقطه که بهش خيره شدي ....
- اوهوم يعني با فکرم بازي کنم ؟
- دقيقا , اگه اومد باهاش کل کل نکن , بذار هر جور راحته باشه , دلش هم خواست بمونه اشکالي نداره اما بهش توجه نکن , فکر کن يه خوابه که داري مي بينيش , بهش نگاه کن اونوقت تازه مي فهمي که همه چيز يه جور ديگه مي شه
- يعني همه چي عوض مي شه ؟
- نه خره , چيزا که عوض نمي شه , نگاه تو عوض ميشه , اونوقت ديگه همه احتمالات رو ر احت قبول مي کني!

--------

October 14, 2003

- خوبي ؟ چه خبر؟
- خوبم , خبري نيست
- چه کار مي کني ؟
- دراز کشيدم !
- وا , الان چه وقت دراز کشيدنه ! پاشو يه کاري بکن ...
- ........
- حالت خوبه؟!!! چته ؟
- هيچي طوري نيست
- مطمئني ؟
- ....
- الو !!!!!
- .....
- داري گريه مي کني ؟
- .....
- هر وقت خوب شدي زنگ بزن.
........................................
- حالت خوبه ؟
- آره خوبم
- چي شده ؟
- هيچي بابا , نمي دونم , همينطوريه
- مطمئن؟
- ........
- اي بابا زنگ بزن !
.....................................
- راستي شيرين عبادي صلح نوبل رو برده
- مبارک باشه !
- از اين بهتر نمي تونستي جواب بدي ؟
- ........
.......................................
- حاضري ؟ بريم ؟
- مي ريم حالا دير نمي شه !
- شلوغ مي شه ها , مامان اينا رو هم پيدا نمي کنيم .
- نترس!
......................................
- ببين همين جا پارک کنيم , پياده بريم
- نه اينجا دوره , بريم جلوتر
- جلوتر جا نيست ها ! همينجا وايسا
- بذار فکر کنم ....
- خيالت راحت شد ؟ ميدون آزادي خيلي نزديکه ديگه , با اين گره کور فردا صبح هم نمي رسيم !
.....................................
- الو ! شماها رسيدين !!!! ما هنوز داريم دور سر خودمون مي چرخيم !
- شما برين ما خودمون تاکسي مي گيريم ميايم.
- باشه ببينيم چي ميشه !
........................................
سکوت!
.........................................
- مي ريم خونه ؟ ( بغض کرده)
- نه دور مي زنيم دوباره , پياده مي ريم
.......................................
پياده روي , دويدن , رو پل , ماشين هاي پارک کرده , روسري هاي سفيد , گل , پلاکارد , خوشحالي , جمع شدن دور هم , افتخار و غرور
.....................................
موقع برگشت , از لا به لاي ماشين هاي پارک شده رد مي شم , روي پل , آزادي رو مي بينم , زير پام تا جاييکه چشم کار مي کنه ماشينه , اون بالا با خودم قرار مي ذارم که به حقوق انسانها احترام بذارم ...


--------

October 06, 2003

- اين کار يعني چي ؟
• کدوم؟
- بابا طرف دوستته , صميميه , نزديکي , چرا حرفتو بهش نمي زني ؟
• چي بگم ؟ مشکلي نيست آخه!
- بگو بابا من اينطوري حال نمي کنم , چه مي دونم از اين مدل خوشم نمياد , اين کارتو دوست ندارم , هر چي که هست بگو , مشکلتو حل کن حالا ماهي يه بار هم خواستي خبر بگيري مهم نيست , مهم اينه که مشکلي نباشه !

دوستهاي انگشت شمار , هيچ کدومشون گم نيستن , مي دونم هر کي کجاست اما تماسي ندارم , چرا ؟ ...ياد اونوقت می افتم که واسه پيدا کردن رويا , يه سال تموم همه جا رو گشتم تا بالاخره تو انگليس پيداش کردم , واسه پيدا کردن سارا که رفته بود بالاخره از طريق باباش پيداش کردم , ندا , رزيتا ...... اما از حالشون خبر ندارم , اينکه چه مي کنن , راضين , ناراضين ؟ ....چرا اينطوريم ؟ هميشه دلم مي خواست روابطمو – هر چند محدود – زنده نگه دارم , حالا چراغش نيمسوز شده , تا خاموش نشده بايد يه فکري بکنم!


--------

October 05, 2003

صبحي سختم بود پاشم ...از وقتي ساعتها رو عوض کردن صبحها راحت تر پا مي شدم امروز اما يه کمي سخت بود ... بيست دقيقه داشتم کلنجار مي رفتم با خودم که برم حموم , آخه هميشه شبها مي رم , حموم صبح برام مثل مرگه!
زير دوش , چشمها بسته , سرد هم بود آب داغ رو باز کردم ...
هوا خيلي خوبه , دلم مي خواد برم بيرون اما مي رم شرکت !
کار خاصي ندارم , روزمرگي هاي هميشگي , دو سه هفته است که روزمرگي جاشو با زندگي عوض کرده , حوصلمو داره سر مي بره!
ناهار ندارم , 10 دقيقه رفت و برگشت تا سوپر غنيمته که چند تا نفس بکشم , يه هوا خنک بخورم ... بعد از ناهار که ديگه واويلاست! .... چشمهام پر خوابه , مريم رو نگاه مي کنم بدتر از منه ... پاهامو جمع کردم زيرم , رو صندلي , سرمو مي گذارم رو ميز , يه خواب عميق , يه کمي هم خواب مي بينم , همين 5-6 دقيقه چشمامو يک کم باز کرده ...مريم گيج خوابه , مي ره چايي بريزه , تو راه , صورتشو مي چسبونه به ديوار و چرت مي زنه !
دارم فکر مي کنم الان , نشستن تو هواي آزاد ,مثلا تو حياط و کتاب خوندن چه حالي مي ده ... از اون بهتر خوابيدن رو نيمکت تو حياطه .... دارم کارهاي نصفه نيمه رو ليست مي کنم , خوابم مياد , الان حتي حوصله فکر کردن رو هم ندارم چه برسه به کار کردن ... وقتي خوابم مياد کلا همه چي به نظرم بي معنيه , الان به هيچ چيز جز بالشم نمي تونم فکر کنم ...


--------