« | Main | »

اصلا همش تقصير اين درخت گلابيه ...درخت گلابيه خونه پدربزرگمو مي گم که از پنجشنبه اومده تو فکر من و تکون هم نمي خوره !.... يه حرفي زدم يعني يه کاري کردم که تو درست بودنش شک دارم , مي خوام راجع بهش فکر کنم , تنها چيزي که مياد همون درخت گلابيه ...هيچ وقت گلابي دوست نداشتم .
حالا که اومده بذار بياد , خيلي هم بد نيست , تصوير خونه قديم پدربزرگ ...
حياط مستطيل , که وسطش يه حوض بود (اون موقع به چشم من خيلي بزرگ بود) , دورش باغچه , بعد يه راه دورش , کنار ديوار بازم باغچه بود ... تو ايوون که وايميسادي يا مي شستي درخت گلابي رو به روت بود ...بزرگ و هر سال هم کلي گلابي مي داد ... پدربزرگم واسه مادرش اينو کاشته بود که عاشق گلابي بود , ممکنه من يه چيزايي از مادربزگه ارث گرفته باشم؟
حياط پر درخت ميوه بود , گوجه ها خيلي خوشمزه بودند , شيرين! ... زردآلو , گيلاس , فکر کنم سيب هم بود ... يه بوته بزرگ به ژاپني , ياس زرد , ...گلدون هاي شيويدي رو پله که دونه هاي قرمز مي داد و من تو خيالم فرض مي کردم گوجه فرنگين و يواشکي مي خوردمشون !
خيلي چيزاي ديگه تو حياط بود که يادم نيست ... چاه آب ته حياط که وقتي درش بسته بود از روش رد مي شدم و فکر مي کردم خيلي شجاعم ... گلخونه و آب انبار , که جاي خيلي مرموزي بود , يه بار يه جا خونده بودم که تو يه شهر دور , يه دهي , مادره بچه رو گذاشته بوده تو اتاق و از يه قسمت ديوار که باز بوده يه کفتار اومده بچه رو خورده , از اون به بعد تا وقتي که از عالم بچگي بيام بيرون هر بار که مي رفتم تو گلخونه فکر مي کردم الان از وسط ديوار يه کفتار مياد بيرون!
شير آبي که گوشه باغچه بود , يه نقطه مهمي بود , اگه دور حياط مي دويدم يا مسابقه مي دادم وقتي از شير رد مي شدم فکر مي کردم برنده شدم ... ته حياط خونه شمسي خانم بود , سرايدار , دو تا اتاق با يه توالت , از اون توالت قديمي ها که تا وقتي جيشت تموم بشه همش فکر مي کردي الانه که بيفتي توش .. داوود همسن من بود , مدرسه که مي رفتيم مسابقه مي داديم کي زودتر مشقهاشو مي نويسه يا درس کي جلوتره ... پز دادن اينکه نمره کي بيشتر شده يا اولين باري که داوود تنها تا سر خيابون رفت از درا گستور يه چيزي بخره " اهوم...اوهوم ..دلت بسوزه , من خودم تهاني رفتم دراستاگو" !
ياد تابستونا که وقتي بچه خوبي بودم مامانم مي بردم خونه مادربزرگ که با بچه ها , دخترخاله پسرخاله ها, بازي کنم , بچه هايي که همه از من بزرگتر بودن و من چون بچه بودم و دهنم لق بود جايي تو جمعشون نداشتم , سهم من همون دو تا اتاق شمسي خانم بود ....
اون موقع ها که کوچيک تر بودم , همه مي خواستن برن تو آب , مادر بزرگ و پدر بزرگ که هنوز ناهار نخورده مي رفتن مي خوابيدن تا ساعت 4 و هيچ کس هم نبايد سر و صدا مي کرد , بچه ها که منتظر ساعت 4 بودن و من که دور حوض راه مي رفتم و بچه ها که شروع مي کردن سر به سرم گذاشتن , دنبالم مي کردن , خيسم مي کردن و آخرش هم هولم مي دادن تو آب که من جيغ بزنم و مادر بزرگ بيدار شده و صداشو ول بده تو حياط که " مگه نگفتم ساکت باشين؟" و بچه ها که يکصدا مي گفتن " مريم بود " و چون من کوچيک بودم دعوا نمي شدم و بچه ها خوشحال از پيروزي که مادر بزرگ از خواب بيدار شده , مي پريدن تو آب ...
ارتفاع ديوار اتاقها بلند بود , پنجره ها همه قدي و چوبي , اتاقها به هم در داشتند , اون روزا که مامان کار داشت و نمي تونست بياد دنبالم و من از مدرسه مي رفتم خونه مادر بزرگ , پدربزرگ هميشه کلي شعر و قصه داشت که تعريف کنه , خاله سوسکه قصه محبوب بود , يا شعر "بنفشه بنفشه دريا کنار اومد .." که هر بار واسم مي خوند يه ترسي منو مي گرفت , الان هم که اين شعرو مي شنوم همون حس مياد سراغم ... طبقه دوم اتاقها خالي بودند ...جون مي داد واسه دويدن و بازي کردن منتها کي جرات داشت تنها بره بالا ؟ اون صندوق خونه طبقه آخري که فقط يه بار با مامانم رفتم توش , همونجا که مي گفتن روح داره !
طبقه دوم که مي خواستي بري کلي پله بود , اون بالاي پله ها به آدم احساس امنيت مي داد , ديوار راه پله پنجره بود , تا بالاي سقف , پايينش يه لبه شيبدار بود , جون مي داد واسه سرسره بازي , منتها نمي شد راحت خودتو ول کني از اون بالا چون تهش مي خوردي به ديوار, اون بالاي سرسري که مي شستي خونه سرهنگ پيدا بود , خونه سوت و کوري بود ولي هر چي بود خونه سرهنگ بود !
بچه تر که بودم , چهار پنج ساله , دخترخاله پسرخاله ها بيشتر تحويلم مي گرفتن , پسرخاله که مي خواست صداي مادربزرگو در بياره منو مي شوند رو چادر مادربزرگ , گره مي زد که نيفتم بيرون , مي گفت محکم بشين و مي دويد و منم با چادر دنبال خودش مي کشيد , تمام در اتاقها پادري داشت , با همون سرعت از رو همشون رد مي شد ع من که محکم مي خوردم رو پادري و دردم مي گرفت و از سرخوشي جيغ مي زدم و مادر بزرگ که ديوانه ميشد!
خونه رو که فروختن بچه گي من هم تموم شد , ديگه هيچ وقت ندويدم و هيچ شير آبي برام نقطه برنده شدن نشد .

--------